
سال ها گذشته است از آن زمان که فردی به من گفت که خشم، جام زهری است که برای مجازات دیگران سر میکشیم. در نگاه اول، جمله ای زرین و پندآموز آن را طلقی کردم و برای مدت ها آن را سر لوحه کارم قرار دادم. اما اکنون این فکر آسمان آبی ذهنم را طوفانی و مطلاطم کرده. شاید در کل این مدت در اشتباه بوده ام. شاید تنها در طله ای مکرآگین گرفتار شدم که نمیگذراد چیستی حقیقی خشم را درک کنم.
همیشه سعی میکردم که خشمم را به هر نحوی که شده بروز ندهم، و میدانم که تا حدودی میتواند کار درستی باشد. اما در آن لحظه و در لحظات جادویی پس از آن متوجه شدم که در طول این مدت اشتباه بزرگی را متحمل می شدم.
سینه ام از آن همه کنایه و ظلم سنگین شده بود. دیگر تاب و تحملی برایم باقی نمانده بود. فــــــــــریاد زدم ، گفتم و آسوده شدم. صدایم آنچنان بلند و رسا بود که حس کردم زمان برای لحظاتی برای من متوقف شده بود. من مرکز به مرکز توجه بدل شده بودم و گویا همه مجبور بودند که بی وقفه به من خیره شوند.
چنان احساسی از آن کار ناشی شده بود که قلم و زبان من در وصف آن قاصر است، اما شاید یک کلمه بتواند بخش کوچکی از سنگینی آن حس و آن لحظات جادویی را تحمل کند. بی نظــــــــــــــــــــیر.
پس از آن روز و آن اتفاق فهمیدم که دروغ هم از همان بذرهای دروغینی است که زندگی و جامعه در ذهن من کاشته است. من آنروز نه تنها فهمیدم که خشم گاه میتواند آن خرقهی فریبندهی زشت خود را پاره کند و تبدیل به چیزی فراسوی تعابیر اشتباه ما شود، بلکه فهمیدم که خشم تنها یکی از آن دروغ های بزرگی است که از ابتدا در وجود ما غالب کرده اند.
نمیدانم که چند نفر پیش از من به این حقایق پی برده اند اما، این را میدانم اکنون که من به این موضوع پی برده ام باید آنرا با دیگران به اشتراک بگذارم تا شاید دیگران هم از خواب غفلت بیدار شوند .