
خلفای امر من الانه بسیار گشته؛ لیک مگر برای کسی که فرمان نمیبرد، خلیفه معنا دارد؟ اما موضوع و بحث فرمانبری و فرمان و خلیفه نیست، به امریست که بدو مشغولم. برای پسر بچهای که شاگردی در قهوه خانه حکم کار در مطابع واشنگتنپست را دارد، خلیفه امرش برایش ولی و کارش برایش حلواست، البته نه از آن دست حلوا هایی که من با آنها سر و کار دارم. برخی چنین سفیدبختند لیک نمیدانم این چه حکمت عجب است که من درست در جایی باید مشغول باشم که حضور در آنجا را ناروا میپندارم. گله نمیکنم چون چیزی برای گله نیست. من مراد شما را نمیدانم ولی نیک میدانم که الانه معنای مراد برای ما بسی تحریف شده است. چه کسی مرادمان را تحریف کرده؟ جواب واضح است؛ خودمان. خودمان بزرگترین محرف حقایق زندگیمان هستیم. گاه محرف میشویم برای تغییر زشتیها به زیباییها و گاهی هم از فرط فرسودگی، تحقر و دلزدگی، محرف میشویم؛ نه برای دست بردن در سیاه و سفید حقیقت، بلکه برای فرار از عذابی که بخاطر تضاد هاله تاریک و محزون وجودمان با زیبایی های اطرافمان، مثل بختکی به جانمان افتاده است. ولی مراد من که حاصل است و حاصل بوده و الان هم اگر از رسن کاهلی رها شوم حاصل میشود. تنبل و کاهلم. این موضوع برای من اثبات شده است. اما در اموری هم نشیط ترین فرد ممکنم. اگر من الان در دارالتحریر یا مطبعهای مشغول به کار بودم، یقین داشتم که خستگی نمیشناختم. کار در مطبعهای مثل کار در مجلس ائمه و طبح نذری میشد که برای ساعاتی در کارکرد بدنم مفهوم خستگی بیمعنی میشد. اما این صحبت را چه حاصل. الان اینجایم. آزادانه و منفعلانه با اعتباری که ناشی از مسند پدرم است ساعاتی را سر میکنم تا که اوقاتم باطل نشوند. اما اگر اعتبار پدرم نبود، مگر این جماعت حتی حاضر میشدند دهن به دهن من شوند؟ یقین دارم که نه. آخر چه جماعتی یارای اینست که با وجود رذل و بیفضیلت من انیس شود. وای بر منِ که گوهر اصل دارم ولی گوهر تن و یارای ترقی را از خود صلب کردهام. حال شما بگو تکلیف رجالهای مثل من چیست؟