ویرگول
ورودثبت نام
SVWR
SVWR
SVWR
SVWR
خواندن ۲ دقیقه·۱۱ روز پیش

عواقب انتخابت را زندگی کن

### بخش سوم: بازگشت از خاکستر

یک روز بعد، امواج دریا قایقِ خالی را دوباره به صخره‌های جزیره کوبیدند. دو نفری که دیروز برای تصاحب آن همدیگر را در آب غرق کرده بودند، هرگز به مقصد نرسیدند؛ اما قایق، مثل یک مأمور بی‌رحم و صبور، برگشته بود تا آخرین بازمانده را سوار کند.

کامران تنها شده بود. سکوتِ سنگینی جزیره را گرفته بود و دیگر خبری از فریادهای جاه‌طلبانه نبود. او نگاهی به دست‌هایش کرد؛ دست‌هایی که روزگاری فقط برای گرفتن و کوبیدن باز می‌شدند، حالا از زخم و خستگی می‌لرزیدند. او با پاهایی لرزان سوار قایق شد. قایق بدون هیچ پارویی، انگار که مسیر را از قبل می‌دانست، روی شکم آب به حرکت درآمد و او را از آن جهنم دور کرد.

وقتی قایق به اسکله‌ی شهرِ انسان‌محور پهلو گرفت، کامران نای بلند شدن نداشت. نگهبانان ساحل با آرامش او را از قایق بیرون کشیدند. ظاهرش فرقی با مرده‌ها نداشت، صورتش استخوانی و لباس‌هایش ژنده شده بود، اما چشم‌هایش دیگر آن نگاهِ درنده و مغرورِ سابق را نداشتند؛ چیزی در عمق نگاهش بیدار شده بود.

او را به همان دادگاهِ اول آوردند. قاضی نگاهی به گزارشِ جزیره و سپس به چهره‌ی شکسته و تکیده‌ی کامران اندافت و گفت: «تو تنها کسی هستی که برگشتی. چه چیزی در آنجا دیدی کامران؟»

کامران سرش را پایین انداخت. صدایش دیگر بم و تهدیدآمیز نبود: «خودم رو دیدم. دیدم که وقتی همه‌ی آدم‌ها مثل من باشن، دنیا چقدر کثیف و غیرقابل‌تحمل میشه. من دیدم که چطور برای یک قایق، جان همدیگه رو گرفتیم. من بیدار شدم...»

قاضی سرش را به نشانه‌ی تایید تکان داد و گفت: «جامعه‌ی ما انقدر قوی هست که بتونه با یک نفر کنار بیاد، اما پشیمانی باید در عمل ثابت بشه. از امروز تو هیچ مال و اموالی در این شهر نداری. حکم تو این است: باید به پایین‌شهر بروی، کار کنی و بدون هیچ چشم‌داشتی فقط به مردم خدمت کنی و ابزار دستِ آن‌ها برای ساختن شهر باشی. مأموران ما تو را زیر نظر دارند تا زمان پایان این حکم را رفتار تو مشخص کند.»

جزیرهشهرقایق
۰
۰
SVWR
SVWR
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید