ویرگول
ورودثبت نام
SVWR
SVWR
SVWR
SVWR
خواندن ۳ دقیقه·۱۳ روز پیش

عواقب انتخابت را زندگی کن

### بخش اول: ابهتِ پوشالی در پس‌کوچه‌ها

پاشنه‌ی کفش چرمی‌اش را روی زمین کشید و دست‌های قوی‌اش را دور یقه‌ی مغازه‌دار محکم‌تر کرد. کامران که توی محل به «کامران‌خان» معروف بود، تف داد روی زمین، دود سیگارش را فوت کرد توی صورت مرد و گفت: «بهت گفته بودم تا اول ماه وقت داری سهم منو بدی. فکر کردی کی هستی که توی محلِ من قانون تعیین کنی؟»

مغازه‌دار با التماس و لرزش صدا، در حالی که رنگش مثل گچ سفید شده بود، گفت: «آقا کامران، به خدا این ماه دشت نکردم... بچه‌ام مریضه، داروهاش میلیون‌ها تومن خرج برداشته...» اما برای کامران این حرف‌ها خرجی نداشت. او سال‌ها بود که با قلدری، باج‌گیری و نوچه‌پروری، روی گرده‌ی مردم سوار شده بود. ابهت پوشالی‌اش را از ترسِ توی چشم‌های بقیه می‌گرفت؛ از مغازه‌دارهای بی‌دفاع، از جوون‌های کم‌سن‌وسال محل و از هر کسی که زورش به آن‌ها می‌رسید. او خودش را حاکمِ بی‌چون‌وچرای این پس‌کوچه‌ها می‌دانست و فکر می‌کرد این امپراتوریِ زور، تا ابد مال خود اوست.

اما شهر دیگر آن شهرِ سابق نبود؛ حکومتِ جدید آمده بود و بالاترین قانونش، امنیت، صلح و کرامت انسان‌ها بود. در این ساختار جدید، دیگر «باج‌سبیل»ها و زورگوها جایی نداشتند. فرقی نمی‌کرد یک قاچاقچی کت‌وشلواریِ کله‌گنده باشی یا یک لاتِ خیابانی خشن؛ هر کسی که صلح جامعه را خراب می‌کرد و به حقوق دیگران تعرض می‌کرد، پایش به دادگاه باز می‌شد.

چند روز بعد از آن ماجرا، درست غروب یک روز بارانی، وقتی کامران در پاتوق همیشگی‌اش پشت میز نشسته بود و با غرور مشغول حساب‌کتابِ پول‌های زور بود، ماشین‌های ماموران امنیت بدون هیچ داد و فریادی و در سکوت کامل، کوچه را محاصره کردند. کامران با دیدن آن‌ها پوزخندی زد، خواست دست به چاقوی ضامن‌دارش ببرد و مثل همیشه قلدری کند، اما این‌بار با دیواری از قاطعیت و اسلحه‌های آماده روبه‌رو شد. نوچه‌هایش با اولین اخطار ماموران، دست‌ها را بالا بردند و او را تنها گذاشتند.

کامران بازداشت شد. اما در این حکومت جدید، خبری از زندان‌های تاریک، شلاق یا اعدام نبود. آن‌ها معتقد بودند جامعه نباید هزینه‌ی نگهداری از آدم‌های ستمگر را بدهد. دادگاه پس از بررسی تمام شاکی‌های کامران، فقط یک حکم برای او و آدم‌های شبیه به او صادر کرد: «سلب حق زیستن در جامعه‌ی انسان‌ها و تبعید ابدی به جزیره‌ی ناشناخته.»

روزِ حرکت، کامران را به همراه چند خلافکار بزرگ، ثروتمندانِ ظالم و آدم‌های فاسد دیگر، سوار یک کشتی بزرگ و خاکستری کردند. کامران حتی روی عرشه‌ی کشتی هم دست از لاف زدن و قلدری برنمی‌داشت. برای اینکه ترس خودش را پنهان کند، رو به بقیه زندانی‌ها کرد و با صدای بلند گفت: «بذار برسیم به اون جزیره... همه‌تون باید برام کار کنید. من شاهِ اون خراب‌شده میشم و همه‌تون رو نوچه‌ی خودم می‌کنم!»

بقیه خلافکارها فقط با چشم‌های سرد و بی‌روح به او نگاه کردند؛ سکوتی که کامران معنایش را خیلی دیر فهمید. وقتی کشتی بعد از چند روز سفر روی آب‌های خروشان، بالاخره به ساحلِ خاکستری، صخره‌ای و مه‌آلود جزیره رسید، ماموران بدون هیچ خشونتی دروازه‌های بزرگ و آهنی ساحل را باز کردند. یکی از آن‌ها رو به تبعیدی‌ها کرد و گفت: «شما نتوانستید ارزش صلح و احترام متقابل راک درک کنید. این جزیره حالا دنیای شماست. هر طور که می‌خواهید در آن زندگی کنید.»

کشتی فوراً چرخید و از ساحل دور شد و آن‌ها را در آن تنهایی مطلق رها کرد. کامران با همان نگاهِ مغرور، دست‌هایش را در جیب کاپشنش فرو کرد و چرخید تا به بقیه دستور بدهد که برایش سرپناه بسازند؛ اما به محض اینکه برگشت، زبانش بند آمد. آن آدم‌های همراهش—که تا دیروز در کشتی سکوت کرده بودند—حالا سنگ، تیزه‌های چوبی و کنده درخت به دست گرفته بودند. چشم‌های آن‌ها پر از وحشت، تشنه قدرت و بی‌رحم بود. اینجا دیگر محله‌ی کامران نبود و هیچ‌کدام از آن گرگ‌ها، قصد نداشتند زیر بارِ حرف‌های یک لاتِ خیابانی بروند.

کامران برای اولین بار در زندگی‌اش، سنگینیِ ترسِ واقعی را روی شانه‌هایش حس کرد. او فهمید که اسلحه، پول و نوچه‌هایش در شهر جا مانده‌اند؛ و حالا او باید در دنیایی که خودش همیشه طرفدارش بود—دنیای زور و بی‌قانونی—برای تکه‌تکه ماندن بدنش بجنگد.

کشتیکامرانترس
۰
۰
SVWR
SVWR
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید