" جای خالی سلوچ " قصه درد بی درمان فقر و بی سوادی

گاه ادم، خود آدم عشق است، بودنش عشق است، رفتن و نگاه کردنش عشق است، دست و قلبش عشق است. در تو عشق میجوشد، بی آنکه ردش را بشناسی،
گاه ادم، خود آدم عشق است، بودنش عشق است، رفتن و نگاه کردنش عشق است، دست و قلبش عشق است. در تو عشق میجوشد، بی آنکه ردش را بشناسی،



میگویند :جای خالی سُلوچ رمانی رئالیستی از محمود دولت‌آبادی است که بلافاصله پس از آزادی از زندان ساواک و طی ۷۰ روز نوشته است. دولت‌آبادی داستان آن را به هنگامی که دورهٔ سه سالهٔ حبس را می‌گذراند در ذهنش پرورانده بود.
رمان جای خالی سلوچ به زبان‌های آلمانی، فرانسوی، ایتالیایی، انگلیسی، کردی و هلندی ترجمه شده است.


من اما میگویم "جای خالی سلوچ" ، قصه دردهاست ، قصه فرهنگی دست و پا گیر و ناقص یک ملت ، قصه تحریف مذهب و کج فهمی مذهب ، اینکه برای حمایت از یک خانواده بی سرپرست ، مردی میان سال و زن دار به خود اجازه میدهد دختری 13 ساله را به عقد خود درآورد و مادری از سر بیچاره گی و رهایی برای شر حرف و حدیث های مردم و نان و غذای دختر، راضی به این وصلت میشود ، قصه درد پسری که در نبود پدر ، حس از بند گسیختگی پیدا میکند و به دلیل عدم آگاهی و سواد و شعور به مادر و برادر وخواهر خود رحم نمیکند و فقط به فکر شکم و خوشی و سرگرمی خودش هست ، قصه درد پسری که در نبود پدر با وجود جثه و سن کم ، بار زندگی را به دوش میکشد تا کمک حال مادر و خواهر خود باشد ، و قصه درد زنی که در میان همسایگان و آشنایان خود غریب می ماند و در غیبت همسر مجبور به تحمل نگاه ناپاک و نیتهای ناپاک هرکس و ناکسی می شود ، ....فقر در این کتاب نهایتی ندارد و بی سوادی و عدم آگاهی مردم بیداد میکند و عده ای که زور پول و رابطه دارند و دستشان به دهانشان میرسد ، چه راحت از این آب گل آلود فرهنگی ، چه ماهی ها که صید نمی کنند. در این کتاب دولت آبادی به زیبایی درد زنان گرفتار تقدیر را که ناگزیز در نقابهایی پنهان میشوند را، بتصویر می کشد ، زنانی که نقاب مادری مهربان و دلسوز، زنی کاری و نان آور، همدل و همراهی شوهر ،خواهری مطیع و فرمانبر و نیز دختری فداکار ،....این زنان به شب که میرسند در سیاهی، همرنگ سرنوشت خود ،تمام این نقابها را کنار می گذارند و درخلوت آسمانی خود ، انسانی زخم خورده میشوند که چشم امید بر آسمان دارند و سوال همیشه شان : این چه تقدیر ست ، عشق را کجا باید جست ، که حفره های خالی پاره های تن را به چه ترمیم کرد!!!.....

این کتاب شاهکاری از تصویر سازی ها و تشریح قصه ها و آدمهایست که انگار نویسنده بجای تک تک شان زندگی کرده و با جان و دل دردهایشان را لمس نموده ، بعداز کلیدر و سلوکش ، این کتاب هم بسیار به دلم نشست ، بازی با کلمات آقای دولت آبادی عالیست.....

به نقدهای کتاب که نگاه کردم پایانهای مختلف برای جای خالی سلوچ مطرح کردن، نخست اینکه : در انتهای داستان سلوچ زنده است و به زمیج برمی‌گردد (امیدبخش‌ترین پایان)؛ دوم : مرگان توهم میزند و داستان پایانی وهم‌آلود دارد. سوم: : سلوچ در چاه مرده بود و به این دلیل گم شده بود.

یادداشتهایم از کتاب :

عشق مگر حتما باید پیدا و آشکار باشد تا به ادمیزاد حق عاشق شدن، عاشق بودن بدهد؟ گاه عشق گم است، اما هست، هست، چون نیست، عشق مگر چیست؟ آن چه که پیداست؟ نه، عشق اگر پیدا شود که دیگر عشق نیست، معرفت است. عشق از آن رو هست، که نیست، پیدا نیست و حس میشود. می شوراند، منقلب میکند، به رقص وا میدارد، می گریاند، می چزاند،.... دیوانه به صحرا!....ص200

گاه ادم، خود آدم ،عشق است، بودنش عشق است، رفتن و نگاه کردنش عشق است، دست و قلبش عشق است. در تو عشق میجوشد، بی آنکه ردش را بشناسی، بی آنکه بدانی از کجا در تو پیدا شده، روییده، شاید نخواهی هم، شاید هم بخواهی و ندانی، نتوانی که بدانی، عشق گاهی هم همان یاد کمرنگ سلوچ است و. دستهای به گل آلوده تو که دیواری را سفید می کنند.... ص 202.

بلایی عزیز. چیزی رنج آور که نمی توان عزیزش نداشت. که ندیده نمی توانش گرفت. زخمی اگر بر قلب نشیند، تو، نه می توانی زخم را از قلب وابکنی و نه می توانی قلبت را دور بیندازی. زخم تکه ای از قلب توست. زخم اگر نباشد، قلبت هم نیست. زخم اگر نخواهی باشد، قلبت را باید بتوانی دور بیندازی ، قلبت را چگونه دور می اندازی؟ قلب و زخم یکی هستند.... ص293

دنیا را بگذار آب ببرد. وقتی تو در طوفان گرفتار میآیی، چه خیال که تو دکمه ی یقه ات را بسته باشی یا که نبسته باشی. چه خیالی که خاک در چشمانت خانه کند یا نکند. چه خیالی ؟! تو در طوفان گرفتار آمده ای، میخواهی که گلویت خشک نشود ؟! ص294

خوش خلقی او را باید از چاپلوسی جدا می کردند. روی گشاده ی مرگان در کار، نه برای خوشایند صاحب کار، بلکه برای به زانو درآوردن کار بود. مرگان این را یاد گرفته بود که اگر دلمرده و افسرده به کار نزدیک بشود، به زانو در خواهد آمد و کار بر او سوار خواهد گشت. پس با روی گشاده و دل باز به کار می پیچید. طبعا کار چنین است که می خواهد تو را زمین بزند، از پا درآورد. این تو هستی که نباید پا بخوری، نباید از پا دربیایی و مرگان نمی خواست خود را ذلیل، ذلیل کار ببیند. مرگان کار را درو می کرد.

ضمنا در مورد این کتاب این پست هم زیباست