کتاب "دعوت به مراسم گردن زنی "

چیزی که ما رویا مینامیم نیمه واقعیت هست نوید واقعیت ٬ پیش نگاهی اجمالی از ان
چیزی که ما رویا مینامیم نیمه واقعیت هست نوید واقعیت ٬ پیش نگاهی اجمالی از ان

ولادیمیر ولادیمیرویچ ناباکوف ( Влади́мир Влади́мирович Набо́ков زاده ۲۲ آوریل/ ۲۳ آوریل ۱۸۹۹،سن پترزبورگ - درگذشته ۲ ژوئیه ۱۹۷۷،مونترو) نویسنده رمان،داستان کوتاه ومترجم و منتقد چندزبانه روسی-آمریکایی بود.

نمونه آثار نویسنده( ترجمه‌های فارسی)

  • **لولیتا (رمان) - ترجمهٔ اکرم پدرام نیا- نشر زریاب - ۱۳۹۳ افغانستان...تعریفشا شنیدم اما هنوز نخوندم
  • ناتاشا (داستان کوتاه) - ترجمهٔ ترانه برومند - نیلا - ۱۳۸۹
  • مجموعه داستان‌های کوتاه ولادیمیر ناباکوف - ترجمه بهمن خسروی - نسل نو اندیش - ۱۳۸۶
  • پنین - ترجمه رضا رضایی - کارنامه - ۳۸۳
  • دفاع لوژین - ترجمه رضا رضایی - کارنامه - ۱۳۸۴
  • خنده در تاریکی - ترجمه امید نیک فرجام - مروارید - ۱۳۸۳
  • دعوت به مراسم گردن زنی - ترجمه احمد خزاعی - قطره - ۱۳۸۶.....

 کتاب دعوت به مراسم گردن زنی

 خلاصه :

داستان در داخل زندان و غالبا سلول مجرم جریان دارد .مجرم "سین سیناتوس" ، به جرم متفاوت بودن با دیگران (شفاف نبودن , نفوذناپذیری) محکوم به اعدام می شود. حکم اعدام طبق قانون درگوشی به او ابلاغ می شود و او را به سوی سلول زندان در یک دژ عظیم می برند. زندانبان برای باز کردن در سلول تمام کلیدها را امتحان می کند و وقتی در سلول باز می شود , وکیل مدافع داخل سلول به انتظار نشسته است! زندانی از دیگران می خواهد تنهایش بگذارند و همه تعظیم کنان می روند! روی میز وسط سلول , کاغذهای سفید و مداد تراشیده شده گذاشته شده است , زندانبان داخل می شود و پیشنهاد رقص والس می دهد و آن دو با هم در سلول و راهروها می رقصند! مدیر زندان خطابه رسمی خوش آمدگویی می خواند و نگران غذا نخوردن زندانی است... و زندانی هم در انتظار زمان مراسم گردن زنی که زمانش نامشخص است...

همین میزان از شروع داستان کفایت می کند برای نشان دادن این که فضای داستان عجیب و غریب است و با یک داستان معمول روبرو نیستیم...فضای وهم آلود و سورئالیستی... پاراگراف اول به نوعی بیان کننده کل داستان است و به همین علت, راوی دانای کل , پاراگراف دوم را این گونه آغاز می کند:

باری به پایان نزدیک می شویم. قسمت چپ رمان , که هنوز مزه اش را نچشیده ایم , و به هنگام خواندن دلنشین مان, غیر ارادی, می سنجیم ببینیم هنوز خیلی از آن مانده یا نه.(و انگشت هایمان ذوق می کرد که از حجمش کم نشده است) , ناگهان, و بی هیچ دلیل , کاملاً نازک می شود: چند دقیقه سریع خواندن, و سرازیری, و چه وحشتناک!...

و نویسنده سعی کرده است در ادامه از وقوع این امر وحشتناک! (خوانده شدن سریع کتاب) ممانعت به عمل آورد.

بخشهایی از کتاب:

در رویاهایم دنیا٬ روحانی و معنوی بود ٬ دنیا جان میگرفت و بطرز فریبنده ای انقدر باشکوه ٬ ازاد و غیر مادی میشد که بعدها تنفس غبار این زندگی رنگ شده ٬ سنگین و غیر قابل تحمل میشد ...چیزی که ما رویا مینامیم نیمه واقعیت هست نوید واقعیت ٬ پیش نگاهی اجمالی از ان .....ص ۹۵.

« من شکاف کوچک زندگیم را کشف کرده ام ٬ همانجاییکه خاتمه یافت ٬ همانجایی که زمان به چیزی دیگر جوش خورده بود ٬ به چیزی حقیقتا زنده ٬ مهم ٬ و گسترده ....گنجایش صفات و لقبهایم باید چقدر زیاد باشد که انها را از حسی بلورین و شفاف پر کنم .....بهترین کار این است که بعضی چیزها را  ناگفته باقی  گذاشت ٬ و گرنه دوباره سردر گم میشوم .در داخل این شکاف کوچک غیر قابل تعمییر ....بگمانم بتوانم همه انهارا ابراز کنم ... فساد و تباهی رویا ها ٬ در به  هم  پیوستگی ٬ در فرو پاشی ٬ ریشه دوانده است ...... اخر کتاب