داستان یک زندگی (چتری برای سه نفر!!!)

بالاخره برای دومین بار که درخواست دادم، آمد. البته من مجبور شدم از پل عبور کنم اما ارزشش را داشت. منتظرم ایستاده بود. موهایش نصفه و نیمه ریخته بودند سنش بیش از سن واقعی اش نشان می داد. کلی عذرخواهی کرد برای اینکه مرا به اینور پل کشانده است.

از من پرسید از کجا آمده ام؟ گفتم از اصفهان البته نه خود اصفهان. شهرضا. همیشه قبل از گفتن شهرضا عادت کرده ام می گویم اصفهان. گفت می شناسم همان شهری که به شیراز نزدیک است . گفتم بله. و سپس پرسیدم شما کجایی هستید؟

گفت من کرمانشاهی ام. دلم نمی خواست اینجا باشم. تهران فقط در این سالها در ترافیک بوده ام و چیزی از زندگی ام نفهمیدم.

گفت تو از کی تهرانی و چرا به اینجا آمده ای و شهر زیبایتان را ترک کرده ای؟

گفتم: از سال 88 و الان کار می کنم. البته هرجایی خوبی و بدی دارد و البته من هم از تهران به شهرضا در رفت و آمدم.

گفت به هرحال مگر ادم چقدر عمر می کند و اه بلندی کشید. در ادامه گفت:

البته من هم سالها در کاشان بودم. شهر خوبی بود. بدون دود و ترافیک. ارام. اما روزگار که همیشه بر وفق مراد ادم نمی ماند.

در ادامه گفت راستی من هم یکی از زنانم شیرازی است. من اول درست نشنیدم ولی یک لحظه به خودم امدم و گفتم: یکی؟؟؟

گفت: داستانش مفصل است.

یک لحظه انگار در این کشور زندگی نمی کنم و حس فیمنیستی ام شدید بالا رفت، گفتم مگه میشه؟

گفت: معلوم است که می شود اما در صدایش در عین غرور یک پشیمانی عظیم هم موج می زد. کمی بغض کرد و گفت غرور جوانی چیز بدی است. من هم اسیرش شدم.

گفتم: یعنی چی؟

گفت: الان من را نبین. ان زمان ها من وضعی و برو بیایی داشتم. مدیرمالی کارخانه بودم. همین هم باعث شد فکر کنم می توانم زود ازدواج کنم و زن بگیرم آن هم نه یکی.

خلاصه این غرور باعث شد سه زن بگیرم از سه نژاد. یکی شیرازی، یکی کرمانشاهی و یکی هم کرجی.

ازش پرسیدم: هر سه تاشون از وجود هم خبر دارن ؟

گفت : متاسفانه اره و مشکلی هم ندارن.

ان لحظه یک مقداری حس فمینیستی ام کم تر شده بود و پرسیدم فرزند هم دارید؟

گفت اره از زن اولم دو تا دختر یک پسر از زن دوم دو فرزند 7 و 10 ساله و از زن سومم فرزندم نشد. یعنی به دنیا امد اما دوام نیاورد.

بعد از این گفتگو سکوت خاصی ایجاد شد تا اینکه دوباره شروع به صحبت کرد و گفت:

من آدم کم حرفی هستم. راستی شما سیگار می کشید؟

گفتم : نه

گفت:آخر خیلی مسافرا روشون نمیشه و نمیگن.

من گفتم: شما خودت می کشی پس؟

گفت: آره سه تا زن داشتن و رعایت عدالت خیلی سخته.

من با خنده گفتم: سیگار به عدالت کمک می کنه؟

گفت: نه، اما تنشم رو کم می کنه.

توی دلم گفتم: اما تو تنش را دوست داری.