روزی که شرکت رو ترک کردم - قسمت دوم

اول از همه باید بگم که عنوان اشتباهه. چون با اینکه از شرکت بیام بیرون موافقت نشد. یعنی اشتباه کردم که راستش رو گفتم و گفتم که از اوضاع ناراضیم.

باید یه جوری یه مسئله شخصی رو پر رنگتر جلوه میدادم تا بذارن بیام بیرون. مثلا میخواستم دروغ نگم. هر چند دروغ هم گفتم. چون از کاری که کردم و دروغ پردازی های خفنی که انجام دادم خجالت میکشم دیگه اینجا نمیگم. ولی حسم اینه که قضیه به بدترین شکل ممکن مدیریت شد.

یه روز خیلی اتفاقی به جمیله گفتم که میخوام از اینجا برم و برم توی شرکت ... کارآموزی کنم. اونا خیلی خفنن و میخوام برم اونجا.

وقتی به اون گفتم انگار قضیه جدی شد و بعدش به ربانی هم گفتم. ربانی هم گفت که وای خیلی بده و عمرا نمیشه بری و این حرفا. آخر سر با اون به این توافق رسیدیم که سه روز توی هفته بیام و من واقعا فکر میکردم قضیه حله. حتی شنبه و یکشنبه هم نرفتم سر کار. ولی روز یکشنبه ربانی پیام داد که بیا و یکی از برنامه ها رو درست کن و من که رفتم شرکت ، مجد منو دید و گفت بیا با هم حرف بزنیم. وقتی پرسید مشکل چیه منم گفتم که از اوضاع راضی نیستم و اینجا خیلی بیخود شده. یه بار توی یه پست جداگانه میگم که اوضاع شرکت چه جوریه. و اون گفت باشه ما مشکلات رو رفع میکنیم و شما قرارداد داری و نمیتونی بری

حالم از یه طرف گرفته شد که برنامه هام به هم ریخت و اینکه نتونستم حرفم رو به کرسی بشونم. اینکه جلوی مجد کوتاه اومدم برام ناراحت کننده بود. ولی راستش توی همین سه روزی که خونه بودم و فکر میکردم که دیگه فاتحه شرکت خونده است و دیگه باید به بعد از اون فکر کنم خیلی استرس گرفته بودم.

حقیقت اینه من از ارشدم راضی نبودم. رشته لیسانسم نرم افزار بود و چون توی دانشگاه خیلی اذیت شده بودم با پیشنهاد داداشم رشته ام رو عوض کردم و علوم تربیتی خوندم. ولی رشته ارشد هم اصلا به مذاقم خوش نیومد و علافی محض بود. تنها دلخوشیم به درسای راحتش بود و اینکه میتونم توی دانشگاه موفق باشم و نمره های خوب بیارم و اینکه سر درسا اذیت نشم. چیزی که توی دوره لیسانس توی دانشگاه دیونه ام کرده بود. ولی با وجود شرکت و سر کار رفتن حتی به همین هدف هم نرسیدم و عملا هیچ وقتی برای درسای دانشگاه نمیذاشتم.

یه مدتی شده بود که این فکر به سرم زده بود که دوباره درس بخونم و برگردم به کامپیوتر ولی فقط فکر بود. یعنی جرئت ترک کردن کار و گذشتن از ماهی 2 تومن رو نداشتم ولی از اونجایی که انسانیم با دهانی لق!! به مهدی گفتم و اونم خیلی استقبال کرد!

فکرم این بود که احتمالا تابستون سال دیگه ،وقتی فاطمه درساش تموم شده میرم سرش و تا اون موقع وقت کافی برای تحلیل این فکرم و برنامه ریزی براش داشتم ولی حدود یه ماه بعدش مهدی به طور خیلی ناگهانی گفت که از اول تابستون بیا و شروع کن به درس خوندن. منم که تمام هدف زندگیم به دست اوردن رضایت اطرافیانمه! گفتم باشه. ترک کردن شرکت برام مسخره و نشدنی بود و وقتی مهدی بهم گفت که دیگه کم کم به اومدن از شرکت فکر کن میخواستم بپیچونمش. استدلالم هم این بود که توی این اوضاع گرونی همه دنبال کارن . اون وقت من کارم رو ول کنم برای درس. برای یه خیال. همزمان با ورود من به شرکت، دو نفر دیگه هم اومده بودن که ارشد داشتن. هرچند من جلوی اونا یه کم احساس ضعف میکردم ولی واقعا اونا همین کاری رو میکردن که من میکردم که البته از قضای روزگار اونا رفتن و من موندم.

ولی بعد از یه مدت رفتن از شرکت هم برام عادی شد و گفتم که دیگه منم میرم از شرکت. گور بابای قسطام و مستقل بودن. مهدی گفته بود که قسطام رو خودش میده و نگران خرج و مخارج نباش. منم کم کم عادت کردم. البته منتظر بودم که یه جوری بهشون بگم که دیگه من نمیام. انواع و اقسام دلیلا رو هم داشتم آماده میکردم. از مریضی گرفته تا ازدواج. تا مهاجرت . ولی اگه میگفتم میخوام دوباره درس بخونم حتما مسخره ام میکردن. یا حتی اگه به زبون هم نمی آوردن توی ذهنشون به این فکر میکردن که من چقدر احمقم. میخواستم جلوشون پرستیژم بالا بره. مخصوصا اینکه فهمیده بودم ربانی یه جای دیگه هم کار میکنه و یه شرکت خیلی بهتر و مدرن تر و به روزتر رفته. به خاطر همین گفتم میخوام برم شرکت داداشم کار کنم. در حالی که اصلا شرکتی وجود نداره. مهدی قصدش این بود که بعدها یه شرکت بزنه ولی نه ایده ای توی ذهنش داشت و نه اینکه آدمی میشناخت.

به خاطر همین الان توی دو راهیم. از طرفی توی شرکت موندن یعنی درجا زدن و روزمرگی. و از طرف دیگه راه دیگه ای برای پیشرفت نمیشناسم. اصلا و ابدا آدم اجتماعی ای نیستم که بخام کار دیگه ای برای خودم پیدا کنم. اصلا این اعتماد به نفس رو ندارم که بخام از پونیشا کار بگیرم و مسئولیت کار به عهده بگیرم.

درس خوندن توی خونواده ما خیلی ارزش داره و می ارزه که همه چیت رو بخاطرش ول کنی. ولی با این وضعی که دانشگاه ها دارن! چقدر توی اینترنت به بی ارزش و بی فایده بودنش چیز میگن. اینکه هیچ چیزی آخرش نیست.

اینکه اخرش اگه من شرکت رو ول کنم ، دوباره کار از کجا پیدا کنم؟ اصلا جای بهتر از اینجا میتونم پیدا کنم یا باید با فوق لیسانس بشینم توی خونه؟ نکنه به یه کار بدتر راضی بشم؟ یا اصلا برگردم همین جا ؟ همه میگن اوضاع کار خیلی خرابه . توی خونه و از نظر مامان و مهدی فقط استاد دانشگاهی ارزش داره و بقیه کارا ، کار سطحی ای هستن. ازدواجم که کلا بیخیال.

کلا نمیدونم