ویرگول
ورودثبت نام
سارینا مجلل
سارینا مجللگمشده در راه تاریخ
سارینا مجلل
سارینا مجلل
خواندن ۵ دقیقه·۲۳ روز پیش

«نون» مثل نوشتن (پارت آخر)

پارت سوم تجربیات من از نوشتن. (اگر آخر پارت ببینم دیگه چیزی واسه ارائه ندارم میشه پارت آخر) خوشحال می‌شم هرجا نظری واسه بهبود این سری پست‌ها داشتید بهم توی کامنت‌ها یا ناشناس بگید.


دیالوگ‌های هدفمند

وقتی توی یه صحنه‌ای شخصیت‌ها درحال گفت‌وگو هستن، بهتره که یه هدفی پشتش داشته باشید که توی آینده به درد بخوره. مثلاً شخصیت‌ها علایقشون، نقطه ضعف‌هاشون، تفکراتشون یا احساساتشون به طور نامحسوس آشکار شه. البته چیز بدیهی‌ای هست و شاید نباید گفت اما یه نکته‌ای توی پارت قبلی بود که یه بار دیگه هم باید بگم، وقتی یه بازه‌ای از زمان دیگه داره پتانسیلش رو از دست می‌ده وقت پرش زمانه یا یه اتفاق جدیده. دیالوگ‌ها هم همینطورن. موضوعی که سرش بحث میفته تا یه حدی کشش داره و بعدش خسته‌کننده به نظر میاد. همیشه هم نباید همه چیزها رو گفت و گذاشت کف دست خواننده، بلکه باید فضا برای تخیل خواننده هم گذاشت تا خودشون هم تصور کنن.

یادمه یه کتابی رو می‌خوندم به اسم مردگان تابستان. جدای از شیوه روایت، هیچ هدفی پشت دیالوگ‌ها نبود! واقعاً هیچ هدفی! حتی به شناخت شخصیت هم کمک نمی‌کرد. صرفاً فقط داشتم اتفاقات رومزه که برای شخصیت داشت رخ می‌داد رو می‌خوندم. آخرشم همینطوری سر و تهش رو نویسنده هم آورد و نفهمیدم چی شد!

مثلاً ممکنه یه کرکتر یه تیکه‌ای بندازه که دعوا شه، اون دعوا نباید همون جا تموم شه. ممکنه توی آینده دوباره بحثش پیش بیاد یا اختلافات بیشتر شن. یا هم حتی یه صحنه احساسی ازش بشه ساخت. در کل وقتی میخواید همچین دیالوگایی بنویسید به آینده‌اش هم فکر کنید. از خودتون سوال کنید الان این چیزی که هست شخصیت رو بیشتر نشون می‌ده؟ داستان رو جذاب می‌کنه؟ توی آینده میپشه ازش استفاده کرد؟ اگه جواب‌هاتون اکثراً مثبت بود یعنی دارید هدفمند می‌نویسید. مثلاً یه تیکه کلام واسه شخصیت ساختید که هر بحثی پیش میاد اون رو می‌گه، آخر سر وقتی یه صحنه غمگین خلق می‌کنید که اون کرکتر می‌میره بازم اون تیکه کلامش رو میارید و تو ذهن خواننده حک می‌شه. یا بقیه شخصیت‌ها ازش نقل قول می‌کنن. منظورم از این قبیل چیزهاست.

توصیف صحنه‌ها

سعی کنید واضح و قابل تصور صحنه‌ها رو توصیف کنید. طوری که خواننده بتونه با خوندن یکی دو خط اونجا رو کامل تصور کنه. ولی با جزییات گفتن اشتباهش نگیرید! اگر فقط سعی کنید چیزی که توی ذهن خودتونه رو به خواننده تحمیل کنید لذت نوشته از بین می‌ره، همیشه باید یه فضایی به خواننده بدید تا خودش بتونه به خیال‌پردازیش ادامه بده. اگه همه چیز رو بگید دیگه چیزی واسه فکر کردن باقی نمی‌مونه. در حدی توضیح بدید که فضا شفاف و مشخص باشه. اگه یه فضای عاشقانه‌اس دو کلمه از آب و هوای اون لحظه بیارید. اگه فانتزیه یکی دو خط راجع به موقعیت اون لحظه توضیح بدید. کلی‌گویی مناسب باعث می‌شه خواننده با شخصیت همراه شه و تصوراتش هم اوج بگیرن. با بیش از حد تعریف جزییات، این فرصت از خواننده گرفته می‌شه و فقط همون چیزی که نویسنده می‌خواد رو می‌بینه.

من این نکته رو از یکی از دوستان نزدیکم بعد از خوندن آوای سفر شنیدم. مثل اینکه خوشش اومده بود که این فضا رو گذاشته بودم هرچند که خودم فکرش رو نمی‌کردم که در این حد مهم باشه. چون وقتی آدم می‌نویسه فکر می‌کنه هرچی که تخیلش می‌گه توی خلق فضا کمک می‌کنه ولی بیشتر از یه حد خواننده توی اون توصیف محبوس می‌شه.

البته امیدوارم تونسته باشم منظورم رو برسونم؛ این بیشتر یه تجربه از خوندن بود.

نقطه اوج داستان

همیشه اون چیزی که خواننده می‌خواد رو بهش ندید! بله، گاهی باید خواننده رو هم گول زد. اگر پرش زمانی زیادی دارید و فصل‌هاتون زیاده، هر فصل رو طوری تموم کنید که خواننده از شدت کنجکاوی واسه فهمیدن آخر ماجرا ورق بزنه. ورق زدن خواننده همانا و نشستن پای کتاب هم همانا! اگه همه چیو به طور کامل توضیح بدید و فصل رو خیلی شیک و باکلاس تموم کنید؛ خواننده با خیال راحت کتاب رو می‌ذاره کنار و می‌گه «بعدا می‌خونم» و اون بعداً هم مشخص نیست چه زمانیه چون دیگه فکرش راحت شده. اما اگه توی نقطه اوج فصل رو تموم کنید (عین سریال‌ها که هر قسمت رو اینطوری می‌کنن) خواننده می‌خواد ورق بزنه و با خودش می‌گه «این دیگه آخرین فصله» آب رو جلوی تشنه می‌گیرید و تا می‌خواد نزدیک شه عقب می‌کشیدش. حالا جالب اینه اونم اعتراض نمی‌کنه و خوشش میاد(خواننده) و یکی از کشش‌های کتاب محسوب می‌شه.

توی یه بخشی از آوای سفر، ماجرای سه تا شخصیت متفاوت توی مکان‌های متفاوت اما همزمان اتفاق میفتاد که در آخر بهم دوباره همو پیدا می‌کردن. من برای این کار پنج بار بین سه تا شخصیت صحنه عوض کردم. اما هر بار سعی می‌کردم طوری تموم کنم که خواننده مجاب بشه شخصیت بعدی رو هم بخونه چون بهم ربط داشتن.

سعی کنید یه نخ ارتباطی بین اتفاقات درست کنید و بندازینش جلوی خواننده، اونم با کنجکاوی نخ رو دنبال می‌کنه تا ببینه که به کجا می‌رسه. بله همیشه هم که نباید خواننده رو راضی نگه داشت!

توصیه برای زاویه دید

برای دانای کل:

برای دانای کل باید سرنخ‌ها رو بذارید. به طور نامحسوس که خواننده هم مثل شخصیت‌ها اونها رو ببینه. بعد از اینکه همه چیز محیا شد نقطه اوج رو پیاده می‌کنید. خواننده با خودش می‌گه چطوری؟! و اونجا شما فکرا و حدس‌های شخصیت‌ها رو نشون می‌دید. چیزی که شاید تا اون موقع به خواننده نشون نداده بودید. سوالایی که ممکنه واسه خواننده پیش بیاد رو از زبون یکی از شخصیت‌ها مطرح می‌کنید اما نحوه برداشت پاسخ به عهده خوده خواننده‌اس. شما اطلاعاتی که لازمه رو در اختیارش می‌ذارید نه بیشتر نه کمتر.


سعی کردم تا حد ممکن نکات مفید رو به اشتراک بذارم. خوشحال می‌شم اگر دوستان توصیه‌هایی برای بهتر کردن این متن بهم بکنن یا اشکالاتش رو اصلاح کنن. تا درودی دیگر بدرود دوستان خوش قلم🍀

پ.ن: ناشناس جدید اول متن که به لطف کشف آیدا خیلی پیشرفته‌تره.

یک فریم از نوشتن پیش از تکرار تاریخ، یک ماه و اندی پیش.
یک فریم از نوشتن پیش از تکرار تاریخ، یک ماه و اندی پیش.
نویسندگینوشتنکتابچاپ کتاب
۲۰
۱۸
سارینا مجلل
سارینا مجلل
گمشده در راه تاریخ
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید