پارت قبل اطلاعات کلی چاپ و اینجور چیزا بود، این بار میخوام تجربهای که از نوشتن (و خوندن) به دست آوردم رو در اختیارتون بذارم، امیدوارم که مفید باشه:
از بین انواع مختلف، ما این روزها با سه نوع بیشتر سروکار داریم. انتخاب هر کدوم بستگی به نوع داستان، پلات و هدف شما داره.
راوی دید محدودی داره. همزمان با شخصیت پیش میره و احساس عاطفی قویای بین کرکتر و خواننده ایجاد میکنه. نزدیکترین زاویه به ذهن شخصیته و اکثر محتوای رمان هم با افکار کرکتر میگذره. اکثر رمانهای جنایی با زاویه اول شخص نوشته میشن تا کنترل کامل روی غافلگیری خواننده داشته باشن. در واقع خروج دادهها تماماً به سلیقه نویسنده بستگی داره و میتونه هر وقت که دلش بخواد خواننده رو متعجب کنه. چون خواننده فقط همون چیزی رو میخونه که شخصیت(ها) داره تجربهاش میکنه. بقیهی شخصیتها رو از دید همون شخصیت میبینه و احساسات و عواطفشون رو در حد کرکتر اصلی درک میکنه. داشتن چند شخصیت اصلی در اینجور روایت، یک کار حرفهای به حساب میاد. نویسنده باید بتونه در عین حال که اطلاعات محدود و از دید همون شخصیت ارائه میده بقیه کرکترها رو هم پررنگ کنه.
در کل: روایت اول شخص، بیشتر برای انس گرفتن خواننده با شخصیت و زاویه دید محدود نسبت به داستان هست.
از اثرهای معروف: پنج جلدی پرسی جکسون(ریک ریودان) / مجموعه نبرد با شیاطین(دارن شان)
این بار راوی بیرون از داستانه اما با تمرکز بر ذهن یک شخصیت. در واقع کرکتر رو از بیرون به خواننده معرفی میکنه برخلاف اول شخص. باز هم توانایی بیان همهی اتفاقات رو نداره و هدف، شخصیت اصلیه (یا هم چند شخصیت با فصلهای مختلف) احساسات و کشمکشهای کرکتر بیشتر نشون داده میشن. لحن نویسنده مطابق ذهن شخصیت عه(Psychic filtering) به عنوان مثال برای دو شخصیت دو کتاب متفاوت:
_ او با لگد در را باز کرد، به محض ورود، مزخرفترین بویی که میشناخت در دماغش پیچید. (مثلاً اکشن)
_ در را به نرمی گشود، بوی نمناک خانه حالش را بهم زد. او را به همان روزهای دور و بیرنگ برده بود. (مثلاً رمانتیک)
یا حتی، در بیشترین لول راوی تقریباً سیال ذهن کرکتر هست. مثل:
_ او وارد اتاق شد. چرا انقدر سرد بود؟
این بار هم شخصیت اصلی بیشتر از همه با خوانندهاس. نویسنده کنترلگر دروغگویی یا برداشت غلط روایت عه. خواننده دوباره همون چیزی رو میبینه که شخصیت دیده. توانایی پیشگویی آینده یا شناخت گذشته شخصیتهای دیگه(مگر در صورت شناخت) رو نداره. اکثر داستانهای مدرن، با این شیوه روایت میشن.
(من کتاب انسانها و بردهها و پیش از تکرار تاریخ رو با این زاویه دید نوشتم)
از اثرهای معروف: مجموعه هری پاتر(جی.کی رولینگ) / سنگدل (مریسا مایر)
به طور تئوری یعنی خدای داستان! نویسنده به ذهن تمام شخصیتها دسترسی داره. حتی اطلاعاتی رو بیان میکنه که خوده شخصیت خبر نداره. میتونه عواطف همه کرکترها رو به طور یکسان بیان کنه و یک شبکه ارتباطی قوی بین اونها بسازه. رفتن از یک زمان به یک مکان دیگه یک ویژگی به حساب میاد. به عنوان مثال در پاراگراف اول خواننده شخصیت A رو توصیف میکنه و در پاراگراف بعدی شخصیت B رو در یک زمان یا مکان دیگه. تفسیر و نظر شخصی معمولاً دخالت دادن میشه. در دانای کل کلاسیک، این دخالت خیلی آشکارا و کسلکنندهاس، نویسنده مدام نظر خودش رو بیان میکنه(شایع در رمانهای قرن ۱۹) و روند کند میشه. اما در دانای کل مدرن، ما بیشتر در توصیف صحنهها و دیالوگها این دخالتها رو میبینیم.
در دانای کل، برداشت درست از برداشتهای غلط مشخص میشه(یعنی مثل دو مورد قبلی نیست که خواننده کاملاً با روایت غلط پیش بره، بلکه شاهد اشتباه شخصیتهاست) این نوع زاویه دید دست نویسنده رو کامل باز میذاره. خواننده با چند شخصیت خو میگیره و همشون رو هم درک میکنه. نویسنده میتونه تناقض بین کرکترها رو نشون بده که همین خودش به شخصیت پردازی کمک میکنه. اما اگر نویسنده نتونه خوب عمل کنه بین خواننده و شخصیتها شکاف ایجاد میشه(زیاد از بالا نگاه کردن) یا پراکندگی بیش از حد بین کرکترها، فضا مدام بین شخصیتها عوض میشه و خواننده تا میاد به یکی عادت کنه نویسنده میره سراغ یه شخصیت دیگه. برای همینه که باید برای هرکدوم از کرکترهای اصلی، شخصیت پردازی قویای انجام داد. برخلاف دو مورد قبلی که هرچی بود از دید شخصیت اصلی بود.
این زاویه دید، توی ژانر تاریخی، فانتزی و اجتماعی کاربرد داره.
❌ توی این ژانرها اصولاً نباید استفاده بشه:
جنایی، روانشناختی، معمایی و عاشقانه مدرن
من کتاب هفت شمشیر پنج مبارز: آوای سفر رو با این زاویه دید نوشتم.
از اثرهای معروف: ارباب حلقهها (جی.آر.آر تالکین) / جنگ و صلح (لئو تولستوی)
بعد از انتخاب زاویه دید، خط داستانی باید منسجم باشه. اگر دانای کل باشید میتونید به راحتی پرش زمانی داشته باشید. اما توی اول شخص، معمولاً اتفاقات پشت سر هم و متوالی هستن و پرش زمانی به شخصیت(بدون در نظر گرفتن موضوع داستان) لطمه وارد میکنه. خواننده مجبور میشه یه شناخت تازه داشته باشه. اما در روایت دانای کل، نویسنده مجبور به پرش هست تا پیشرفت داستان رو نشون بده.
پرشهای زمانی باید همراه با هدف باشه. اگر فقط برای پیشبرد داستان یه سال دو سال جهش میکنید - بدون اینکه شخصیت تغییری کرده باشه - فضا رو خراب میکنید. قبل از حتی انتخاب زاویه دید باید مشخص کنید که داستانتون چقدر طول میکشه. اما در کل، هروقت که نویسنده احساس میکنه دیگه چیزی برای ارائه نداره یه جهش زمانی انجام میده تا دستش تو ایدهها دوباره باز شه. تعداد و اندازهی پرشهای زمانی روی کیفیت داستان تأثیر مستقیم میذارن. نباید یه مبحث بین شخصیتها رو زیاد کش بدید[۱] بلکه فقط تا جایی که پتانسیلش رو داره از اون ایده استفاده کنید. توی کاغذ خط داستانی کلی رو مشخص کنید تا بدونید کیِ، کدوم شخصیت تغییر میکنه یا اتفاق تعینکنندهای میفته.
* دوستان اینها تماماً تجربیات من هستن و با اشتباه کردن فهمیدمشون. اگر جایی درست ننوشتم لطفاً توی کامنتها یا ناشناس بگید تا درست کنم.
۱. من این نکات رو بعد از دویست صفحه نوشتن فهمیدم که باعث شد یه ویرایش گسترده و وقتگیر بعد از پایان کتاب(آوای سفر) روی محتوا بکنم.(در حین نوشتن هم از چند نویسنده راهنمایی خواستم که هیچکدوم اهمیت ندادن)
اگر فقط اینجور چیزها رو تئوری میخوندم هیچوقت یاد نمیگرفتم. تا وقتی راه غلط رو نرید متوجه مسیر درست نمیشید؛ اشتباه کردن بد نیست، جرئت میخواد. مخصوصاً در نوشتن، شما با اشتباه کردن در نوشتن، زوایههای جدیدی از قلم خودتون کشف میکنید. پس هیچوقت فکر نکنید که قلم ثابتی دارید!
یه سوال توی ناشناس پرسیده بود چرا اسم شخصیت ها فارسی نیست؟!
اسم تمام شخصیتها توی آوای سفر ایرانی و رومی هست. اگر هم براتون ناآشنا میاد چون کمتر استفاده شدهان یا به خاطر سهولت گفتار و نوشتن از تلفظ یونانی استفاده کردم. مثلاً اسمی مثل «گئو» رو از «گئومات» گرفتم. بعضی شخصیتها هم ایرانی و رومی نیستن(مثل نوالیس) و اسمشون متفاوته. شخصیتی مثل «فایدرا» هم مشخصه که رومیعه.
1405/2/11
