تاریکی بوی مرگ میداد.
نفس کشیدن اونجا سخت تر از مردن بود.
صدای اروم قدم زدن روی زمین، باعث دلهره ام میشد. اون نزدیک شد درحالی که داشت یه چیزی زمزمه میکرد. باد گرم نفس هاش به پوست صورتم میخورد. حس کردم اروم موهایی که روی صورتم ریخته بود رو کنار زد ولی مطمعن نبودم چون به خاطر چایی بعد از ظهری که خوردم باعث شد گیج و منگ بشم و بخوابم.درحالی که با دست سردش صورتم رو نوازش می کرد اروم گفت: عزیزم بیداری؟ . چیزی از اتفاق هایی که افتاده یادت میاد؟ خواستم جوابی بدم ولی خسته تر از این بودم که دهنم رو باز کنم. حرفاش رو ادامه داد: قرار بود برای شام منتظرم باشی ولی اینجا مثل یه خرگوش کوچولو افتادی رو تخت؟ و تک خنده ی ترسناکی زد. صدای خندش توی اتاق سرد و تاریک درحالی که فقط من و اون توی اتاق بودیم پیچید. دستش رو به سمت گردنم برد و اروم گفت: خیلی نگرانت شدم. فشار دستش رو روی گردنم بیشتر کرد و با لحنی که مو به تنم سیخ میکرد ادامه داد: دکتر گفت این حالت ها برات طبیعیه. چون دارو هایی که بهت داده رو نخوردی.
ضربان قلبم بالا رفته بود و مطمعن بودم اونم حسش میکنه. سعی میکردم به یاد بیارم که اسم قرص ها چی بود ولی هیچی. انگار ذهنم رو خالی کرده بودن. اروم نزدیک گوشم شد و زمزمه کرد: اصلا نترس خرگوش کوچولوی من. کمکت میکنم از این وضعیت نجات پیدا کنی