
دیوار سفید اتاق، سرد و بیروح بود، اما سایهای که روی آن افتاده بود، گرمترین آغوشی بود که دختر میتوانست تصور کند.
او رو به دیوار ایستاده بود و چشمانش را بسته بود، انگار که میخواست از واقعیت خالی اتاق فرار کند و به دنیایی برود که در آن، او هنوز آنجا بود.
سایهی پسر، نه با بدن، بلکه با خاطرهای که در ذهن دختر زنده شده بود، روی دیوار شکل گرفته بود.
سایهای که روزی واقعی بود، حالا فقط یک تصویر تاریک روی دیوار سفید بود، اما دختر با تمام وجودش حس میکرد که آن سایه، دستهایش را دور کمرش حلقه کرده و او را محکم به دیوار چسبانده است.
«هنوز هم هستی، مگه نه؟» دختر با صدایی لرزان و در دل سکوت اتاق زمزمه کرد.
سایه پاسخی نداد، اما حس آغوشش محکمتر شد.
دختر چشمانش را باز کرد و به سایه نگاه کرد.
آن سایه، همان لبخند همیشگیاش را داشت، همان نگاه مهربان و همان آرامشی که روزها پیش، وقتی کنارش بود، به او میداد.
الان که او نبود، دختر فقط میتوانست در ذهنش او را تصور کند و سایهاش را روی دیوار ببیند.
دختر دستش را به سمت دیوار دراز کرد و انگشتانش را روی سایهی پسر گذاشت.
هیچ گرمایی حس نکرد، اما دلش پر از آرامش شد.
چون فهمید که گاهی، دلتنگی آنقدر قوی است که میتواند حتی یک سایه را به یک آغوش واقعی تبدیل کند.
«دلم برایت تنگ شده» دختر گفت ،و اشکهایش روی گونهاش جاری شد.
«اما میدانم که تو هنوز هستی، فقط در سایهی دیوار.»
و در آن لحظه، دیوار سفید دیگر سرد نبود؛ بلکه پناهگاهی بود که خاطرهی پسر را در آغوش گرفته بود و دختر را، حتی برای یک لحظه، دوباره تنها نگذاشت.