Unknown·۱۶ روز پیشآغوشِ نامرئیدیوار سفید اتاق، سرد و بیروح بود، اما سایهای که روی آن افتاده بود، گرمترین آغوشی بود که دختر میتوانست تصور کند.او رو به دیوار ایستاده ب…
Unknown·۱۹ روز پیشپناهگاه سبزآب رودخونه با صدای آرامشبخشی از زیر تنه درخت عظیمی که مثل یه پل طبیعی روی آب کشیده شده بود، رد میشد. بوی نم خاک و برگهای خیس توی هوا پیچ…
Unknown·۱۹ روز پیشسنگسرد و رویاهای گرمکوچههای پشتبام شهر، جایی که نور چراغها هرگز به عمق تاریکیشان نمیرسید، خانهی کوچکِ پسرک بود. او نه با صدای بابا و مامان بیدار میشد، ن…