ویرگول
ورودثبت نام
Unknown
Unknown
Unknown
Unknown
خواندن ۱ دقیقه·۱۹ روز پیش

سنگ‌سرد و رویاهای گرم

کوچه‌های پشت‌بام شهر، جایی که نور چراغ‌ها هرگز به عمق تاریکی‌شان نمی‌رسید، خانه‌ی کوچکِ پسرک بود. او نه با صدای بابا و مامان بیدار می‌شد، نه با بوی نان تازه؛ بلکه با صدای زوزه‌ی باد و گرسنگی‌ای که شکمش را مثل یک چاله‌ی خالی می‌کرد.

در این پس‌کوچه‌های سنگلاخ، کلماتش هم تغییر کرده بود؛ جایی که باید می‌گفت مامان، از ته گلویش فقط کمک بیرون می‌آمد و وقتی دستش را دراز می‌کرد، به جای محبت، فقط پول می‌شنید.

او که هنوز هفت سالش تمام نشده بود، یاد گرفته بود که تشنگی‌اش را با آب لوله‌کشی خیابان سیراب کند و گرسنگی‌اش را با نگاه کردن به پنجره‌های خانه‌های دیگر.

تنهایی‌اش آن‌قدر سنگین بود که به حیوانات پناه برد؛ گربه‌های ولگرد و سگ‌های بی‌پناه، تنها دوستان صمیمی‌اش بودند که با هم در سکوت شبانه همدیگر را گرم می‌کردند. پاشنه‌های پینه‌بسته‌اش، نقشه‌ی راه سختی‌هایش بود؛ ردپایی از سنگ‌های تیز و آسفالت‌های سرد که هر قدمش را دردناک می‌کرد.

دست‌های زخمی‌اش، نشانه‌ی تلاش‌های بیهوده‌اش برای پیدا کردن چیزی برای خوردن بود.شب‌ها که شهر به خواب می‌رفت و سکوت مطلق بر کوچه حاکم می‌شد، او خودش را در آغوش می‌گرفت تا از سرمای استخوان‌سوز جان سالم به در ببرد.

سرش را روی سنگ‌های سرد و خشن می‌گذاشت و سعی می‌کرد در میان این بی‌رحمی، آرامشِ کوچکی پیدا کند. شاید در خواب‌هایش، صدای مهربانِ مادرش را می‌شنید و دستانش را می‌بوسید، اما صبح که بیدار می‌شد، باز هم همان کوچه‌ی خالی و همان سنگ‌های سرد منتظرش بودند.

او بچه‌ای بود که دنیا را نه با رنگ‌های شاد، بلکه با خاکستر و سرما شناخته بود، اما هنوز هم در چشمانش، نوری از امید برای فردایی روشن‌تر می‌درخشید.

۷
۰
Unknown
Unknown
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید