ویرگول
ورودثبت نام
Unknown
Unknown
Unknown
Unknown
خواندن ۳ دقیقه·۱۹ روز پیش

پناهگاه سبز

آب رودخونه با صدای آرامش‌بخشی از زیر تنه درخت عظیمی که مثل یه پل طبیعی روی آب کشیده شده بود، رد می‌شد. بوی نم خاک و برگ‌های خیس توی هوا پیچیده بود و نور ملایم خورشید از لای شاخ و برگ‌های سبز جنگل عبور می‌کرد و روی صورتشون می‌تابید.

ناگهان، دختر و پسر با خنده‌های بلند و پر از انرژی، با هم مسابقه دادن تا برسن روی اون تنه درخت بزرگ. دختر با اون موهای بلند و خیس قهوه‌ای که حالا از خنده‌هاشون بیشتر به هم ریخته بود و قطرات آب ریز روی شونه‌هاش می‌لغزید، با صدای بلند می‌خندید و پسر هم با یه لبخند پهن و چشمانی که از شادی برق می‌زد، کنارش می‌خندید. خنده‌هاشون توی جنگل پیچیده بود و انگار همه‌ی سنگینی‌ها رو با خودشون بردن.

اما وقتی رسیدن به بالای تنه درخت، فضا یه کم تغییر کرد. اونجا دیگه جای مسابقه نبود؛ جای احتیاط بود. پسر با قدم‌های آرام و محتاط، دست دختر رو محکم گرفت تا نیفته. دختر هم با اعتماد کامل، قدم‌به‌قدم روی تنه‌ی ناهموار و خیس درخت راه می‌رفت، در حالی که پسر مثل یه محافظ مهربون، دستش رو محکم‌تر گرفته بود. این لحظه، ترکیبی از هیجان و یه نوع آرامش عمیق بود؛ انگار پسر می‌خواست بگه «من اینجام تا مراقبتم باشم».

وقتی بالاخره روی یه شاخه‌ی پهن و صاف نشستند، فضا یه کم آروم‌تر شد. دختر با چشمانی درخشان و لبخندی پر از اشتیاق، دوباره شروع کرد به تعریف کردن. انگار داشت از یه رویای قشنگ یا یه ماجرای هیجان‌انگیز می‌گفت که تازه کشفش کرده بود. کلماتش تند و پرانرژی بود و دستاش رو با حرکات بامزه تکان می‌داد.

پسر، که کنارش نشسته بود، هیچ‌چیز رو از قلم نینداخته بود. نگاهش قفل شده بود روی صورت دختر. نه فقط حرفاش رو می‌شنید، بلکه توی چشماش هم نگاه می‌کرد. اون لحظه، پسر یه مکث کوچک کرد و با نگاهی که پر از محبت و عشق بود، به دختر نگاه کرد. اون نگاهش یه چیز عمیق‌تر از یه دوستی معمولی بود؛ انگار می‌خواست بگه تو قشنگ‌ترین چیز دنیایی.

یه حس عجیب و قشنگ بینشون جریان داشت؛ ترکیبی از آرامش جنگل، انرژی مثبت

خنده‌ها و عشق پنهان پسر. زمان انگار وایساده بود و هیچ‌چیز جز همین دو نفر و حرف‌های بی‌پایان دختر اهمیت نداشت.

ناگهان، یه پرنده‌ی کوچک و رنگارنگ (شاید یه قناری) از لای شاخه‌ها میاد و روی شونه‌ی دختر می‌نشیند. دختر که از خنده هنوز نفس‌نفس می‌زنه، با تعجب و لبخند به پرنده نگاه می‌کنه. پسر که این صحنه رو می‌بینه، یه لحظه دستش رو به آرامی روی دست دختر می‌ذاره و با صدایی که از سر عشق می‌لرزه، می‌گه: ببین… حتی پرنده‌ها هم می‌دونن چقدر تو قشنگی که حتی اونا هم می‌خوان کنارت باشن

دختر که این حرف رو می‌شنوه، یه کم رنگش می‌پره و با یه لبخند خجالتی و شیرین، سرش رو پایین می‌اره. پرنده هم انگار متوجه این لحظه‌ی خاص می‌شه و با یه آواز ملایم، دوباره پرواز می‌کنه و دورشون می‌چرخه.

حالا فضا دیگه فقط یه جنگل معمولی نیست؛ انگار طبیعت خودش هم داره به عشق اون دو نفر احترام می‌ذاره. نور خورشید که قبلاً فقط روی صورتشون می‌تابید، حالا یه پرتو طلایی و درخشان می‌سازه که دورشون رو مثل یه هاله‌ی نورانی احاطه کرده. اون دو نفر، دست در دست، زیر سایه‌ی درخت و در آغوش نور، فقط به هم نگاه می‌کردند و می‌دانستند که این لحظه، زیباترین خاطره‌ی زندگی‌شون خواهد بود.

۲
۰
Unknown
Unknown
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید