
لحظهای که آن پژو ۴۰۵ بژ را برای اولین بار دیدم، جایی توی ذهنم مانده؛ مثل یک لکه ی پررنگ، در یک غروب پاییزی. وقتی مامان گفت بابا ماشین را خریده و همه با هم رفتیم جلوی در تا ببینیمش، از ذوق نمیتوانستم یکجا بند شوم. به عنوان یک بچهی هفتساله، اصلا برایم مهم نبود مدل ماشین چیست یا قیمتش چقدر است، چند سال کار کرده یا کیلومترش چند است. فقط میدانستم این اولین ماشین خانوادهی ماست و دوران تاکسیسواریهای بی پایان و سفرهای با اتوبوس به اتمام رسیده.
رفتم نشستم روی صندلی عقب. همهجا را با دقت نگاه کردم و ناگهان چشمم به یک برجستگی در جلوییترین قسمت کفپوش افتاد؛ تقریباً جایی که میرفت زیر صندلی جلو. حس کردم انگار چیزی آنجاست و وقتی کنارش زدم، زیرش یک لاکپشت کوچک کوکی دیدم. لاک پشت بامزه ای بود. وقتی کوکش میکردی راه میرفت و همزمان سرش را کمی به اطراف تکان میداد. بابا گفت شاید بچهی فروشنده آن را در ماشین جا گذاشته باشد. نمیدانم چرا، اما حسی به من میگفت لاکپشت برای دلیلی آنجا حضور دارد؛ انگار هدیهای بود از طرف ماشین جدیدمان برای اینکه با من دوست شود.
ماشین بژ خیلی زود، در همان اولین روز حضورش در زندگیام، یک درس به من داد. فردا، در مدرسه، به یکی از بچههای کلاس گفتم: «راستی، ما دیروز ماشین خریدیم.» به او گفتم، چون این اتفاق برای من خیلی بزرگ بود؛ آنقدر بزرگ که حس میکردم زندگیام از دیشب عوض شده. اما او فقط شانه بالا انداخت و گفت: «به من چه.»
یادم میآید که خیلی ضدحال خوردم. بعد با خودم فکر کردم شاید واقعاً اتفاق مهمی نباشد؛ شاید آنها از اول ماشین داشتهاند و هیچوقت برایشان چیز تازهای نبوده. و شاید همان روز بود که یاد گرفتم هیجان و ذوقم را پیش هرکسی بروز ندهم.
بعدها مامان جمله ای در یک کتاب خواند، نصحیتی از یک پدر به پسرش که میگفت:"هرگز اتومبیلی به رنگ بژ نخر." و ما هیچوقت نفهمیدیم چرا و فقط می خندیدیم.
یادم است آن موقعها، هر وقت یک ۴۰۵ بژ میدیدیم، مامان میگفت: «عه، خواهرِ ماشینِ ما!»
بالاخره باید یک آخرین باری هم بوده باشد، اما یادم نمیآید آخرینبار چه زمانی بود که این عبارت را از او شنیدم؛ از کی برای شنیدن آن بزرگ شدم؟
ماشین بژ برای من پر از خاطره است. ماشینی که از نظر سنی، سه سال از من کوچکتر است و تا امروز، شانزده سال است که جزئی از زندگی ما بوده؛ بخش جدا نشدنی خانواده ی ما. در این سالها، ماشینهای دیگری هم در کنارش آمدند و رفتند؛ بعضی برای سرمایهگذاری، بعضی برای استفاده. اما ماشین بژ ماند. با آن مسافرت ها رفتیم، عروسی ها و عزا ها. وقتی مدرسه تمام شد و خواستم گواهینامه بگیرم، اولین ماشینی بود که با آن تمرین رانندگی کردم. با آن تصادف ها کردیم، به در و دیوار مالیدیم (بیشتر مامان). مامان دو بار، با فاصلهی یک هفته، صندوق عقب ماشین را کوبید به تیر برق و هر بار خرج سنگینی روی دستمان گذاشت. من میخندیدم و بابا میگفت دیگر رویش نمیشود ماشین را پیش همان صافکار ببرد.
راستش را بخواهی، ماشین بژ خیلی هم روی دستمان خرج گذاشت. همین اواخر مجبور شدیم حدود پنجاه میلیون یکجا برای تعمیرش هزینه کنیم و این بار صدای مامان از همیشه بلندتر شد که وقتش رسیده این ماشین را بفروشیم. واقعیتش من هم با او موافقم. اینکه هر لحظه منتظر باشم امروز کجایش خراب میشود و ما را به دردسر میاندازد، دیگر خستهکننده شده.
برادرم میگوید دلش تنگ میشود و نباید هیچوقت بفروشیمش. اما ماشین، با تمام خاطرات خوب و بدی که در خود جا داده، در نهایت فقط یک ابزار است. نیازی نمیبینم وانمود کنم هنوز مثل همان کودک هفتساله به آن وفادارم. حالا مدل ماشین برایم مهم است، کیلومترش مهم است و یک ماشین قدیمی، خسته و زخمیِ مدل ۸۳، برای من دیگر کافی نیست.
ماشین بژ مثل قبل نیست. درست مثل آن لاکپشت کوکی که هر چقدر هم کوکش میکنم، دیگر مثل گذشته راه نمیرود.
ماشین بژ قرار است بهزودی، برای همیشه، از پیش ما برود. اما میدانم چیزی نیست که هیچوقت از خاطرههایم پاک شود. چون هنوز هم، اولین ماشینی است که با آن رانندگی کرده ام. چون هنوز، هدیهای را که روز اول به من داد نگه داشتهام. و هنوز هم هر بار که یک ۴۰۵ بژ میبینم، صدایی آرام در ذهنم میگوید: «خواهرِ ماشینِ ما…»