ویرگول
ورودثبت نام
Sooutoftouch
Sooutoftouch
Sooutoftouch
Sooutoftouch
خواندن ۶ دقیقه·۱ سال پیش

دوستی گاو و گراز

وقتی قلبم درد میگیره، میشکنه، تیکه تیکه میشه یا هر چیز دیگه، کاری جز نوشتن بلد نیستم. نوشتن تنها چیزیه که وقتی نمیشه با هیچکس در موردش صحبت کرد از دست کسی مثل من بر میاد.
میخوام در مورد از دست دادن یه دوست بنویسم. از احساس از دست دادن کسی که باهاش بیشتر از هر کسی حس خوب داشتی، حتی اگه فقط ۲۴ روز بوده باشه. از اینکه چطور زندگی آدم یه دفعه خالی میشه با وجود تمام آدمای اطراف، و چطور یه لحظه هایی همه چیز بی اهمیت میشه با وجود یه عالمه دغدغه های مهم.
اول خرداد بود، از مهمونی تولد دوستم برگشتم، پیراهنی که اون شب در آوردم هنوز رو در کمد آویزوونه ( بله چنین آدم شلخته ای هستم من)، موهامو با پاپیون مشکی که نمی دونم چرا تو مهمونی ازش استفاده نکرده بودم جمع کردم و رژ لب قرمزمو پاک کردم.  بعد همینجا دراز کشیدم، دقیقا همینجوری که الان دارم اینا رو می نویسم.
شاید اون شب وقت درستی برای صحبت با یه ناشناس نبود، شاید بهتر بود فقط می خوابیدم، ولی راستش رو بگم هنوز خیلی خوشحالم که اون شب هم مثل خیلی وقتای دیگه خودمو به تقدیر ناشناس سپردم و گذاشتم یه مکالمه بی هدف و تصادفی شروع بشه.
گاو عزیز من، کاش بلد بودم از اینجا به بعدش رو هم بنویسم، کاش میشد احساسات رو به اون زیبایی که هست به نوشته در آورد. ولی چطور میشه تمام ماجرای ساعت ها و روزها مکالمه رو اونطوری که واقعا هست برای کسی تعریف کرد؟ چطور میشه کلماتی رو به سادگی نوشت وقتی پشت هر کدوم چیزی بوده که کسی با خوندنش متوجه نمیشه؟
شب اول فقط متوجه شدم که خیلی از این مکالمه خوشم میاد، که برام چیزی نیست که در نهایت بگم شب به خیر و برای همیشه قطعش کنم. از همون موقعی که به جای سوالات مسخره و تکراری بقیه پرسیدی دوست داشتم تو چه زمان و چه مکانی زندگی میکردم. فکر میکنم تا پایان اون شب حتی اسمت رو هم نپرسیدم، تا وقتی که صحبت از کتابت شد که امیدوار بودی یه روزی تمومش کنی و چاپ بشه‌‌. اون موقع، وقتی پرسیدم چجوری میتونم بعدا کتاب رو پیدا کنم اسم کتاب و نویسنده رو گفتی.
گفتن از بقیه حرف ها عجیب تر از اونه که برای کسی معنا داشته باشه، خودمم حتی یادم نیست چی شد که تو شدی گاو و من شدم گراز ناز. به هر حال احتمالا زیر سر خودم بوده چون این مسخره بازیا فقط از من بر میاد‌. تو قطعا باشخصیت ترین آدمی بودی که من به طور تصادفی باهاش آشنا شدم، با این حال همه چیز به قدری دوستانه بود که حس می کردیم سال ها دوستیم‌. حس می کردم تو هیچ لحظه ای از زندگیم تنها نیستم. داشتن دوستی مثل تو چقدر قشنگ بود، حتی از راه دور‌. برای منی که مکالمه های تصادفی و ناشناس سرگرمی گهگاهی چندین ساله م بود، این اولین باری بود که به یه آدم کاملا بی غرض برخوردم.
در تمام این مدت بارها با خودم تصور کرده بودم که این دوستی چطور قراره به بن بست برسه‌، چون هر چیز بالاخره پایانی داره. میتونست خیلی ناگهانی باشه، مثل سری قبل که از اون ناشناس یه دفعه وایب بدی گرفتم و حس کردم آنچنان هم بی قصد و غرض نیست؛ ولی نه، تو مثل اون نبودی.
یا میتونست خیلی تدریجی باشه، مثل دوستی هایی که کم کم سرد میشن تا جایی که سال تا سال صحبتی نمی کنن. ولی این طور هم نشد، چون هر قسمت زندگی یه داستان متفاوت و غیر قابل پیش بینیه.
و داستان تو این بود، چیزی که دقیقا یه هفته پیش به من گفتی. چیزایی که تمام مدت سعی میکردی پنهان کنی و بحث هایی که ازش طفره می رفتی‌‌.  خب، به هر حال برای من مهم نبود که به جای ایرانی، افغان باشی. چه اهمیتی داشت اهل کجایی وقتی انقدر باهات احساس خوبی داشتم، وقتی انقدر باشعور تر از بیشتر آدمایی بودی که میشناختم.
ولی اصل ماجرا اونجا بود که شروع به تعریف همه چیز کردی، از آکادمی افسری و عرق ملی که داشتی، از اینکه هیچوقت اونایی که از افغانستان میرفتن رو درک نمی کردی..‌تا تغییر حکومت و طالبان و حوادث تروریستی و به رگبار بستن کلاس هاتون. از اینکه دیگه هیچی از اون عرق ملی نموند و مجبور شدی از افغانستان فرار کنی. از دستگیری تو ترکیه و زندان اونجا. از رفتار سرباز ترک و از تمام چیزهایی که برای من شبیه فیلم و داستان بود. و حالا تو چند سال بود که اینجا بودی، پیش خواهرت و بقیه اقوامتون توی ایران. و تو تنها کسی بودی بینشون که شناسنامه نداشتی. گفتی که هفته بعد باید برگردی کشورتون چون دولت ایران داره مهاجرین غیرقانونی رو بیرون میکنه. و این برگشت ریسک بزرگی برای تو بود، برای یه عضو آکادمی دولت قبلی که اگر طالبان میفهمیدن زنده نمیداشتنش.
آقا گاوه، میخوام بگم که این یه هفته برای من خیلی روزهای سختی بود. فکر اینکه این ها آخرین روزها و آخرین حرف های من با دوستمه. اما این فکر رو بین دغدغه های روزمره دفن کردم و سعی می کردم از هر فرصتی که بین درس هام داشتم برای صحبت با تو استفاده کنم. حالا سوال های بیشتری به ذهنم می رسید که بپرسم، در مورد کتابت، تاریخ تولدت، چیزایی که دوست داشتی بهشون برسی... چقدر محدود شدن زمان آدم رو هوشیارتر میکنه.
و بالاخره دیشب زمانش رسید، زمان خداحافظی ما و زمانی که برای همیشه اکانتت پاک میشد تا تو زندگی جدیدت ردی از این صحبت ها نمونه.
برات یه نامه فرستادم که شاید به اندازه کافی بیان کننده ی حسم نبود، اما به هر حال نامه ی خداحافظی بود. و تو هم جملاتی گفتی که یادم نمیره، مثلا اینکه دیگه از دکترها نمی ترسی، اینکه دیگه گراز برات یه حیوون نانازیه و اگه کسی بهت بگه گاو نیشت باز میشه و جمله های دیگه ای که معنیش فقط برای خودمون قابل درکه‌.
و در نهایت وقتی دیروقت رسیدم خونه و گفتم میخوام برم حموم تو گفتی "دوستت دارم"؛ همونجا فهمیدم که وقتی از حموم بیام نیستی. ولی چیزی نبود که بشه جلوشو گرفت، پس فقط گفتم "منم" و رفتم. و وقتی برگشتم دیگه به جای اسمت یه شبح deleted account اونجا بود.
فکر میکنم احتمالا تا الان از مرز رد شدی، امیدوارم دست هاتو با آجر خوب سابیده باشی تا اثر انگشتت رو شناسایی نکنن و حتی فکر اینکه ممکنه اوضاع طبق نقشه پیش نرفته باشه حالمو بد میکنه. به هر حال اوضاع دنیا قابل پیش بینی نیست، حتی این گراز ناز هم الان در وضعیت جنگی قرار داره ولی امیدوارم یه روزی هر دو از بلبشوی خاورمیانه ای نجات پیدا کنیم و من از اوضاع آقا گاوه باخبر بشم. یه پیامی یا شاید یه کتابی...به امید اون روز.
پ.ن: این آهنگ موقع نوشتن متن به صورت رندم پلی شد و یه چیزی رو یادم اومد که کاش بهت گفته بودم اینکه you're gonna live forever in me






دوستیاحساساتدلنوشتهجنگ
۳
۰
Sooutoftouch
Sooutoftouch
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید