ویرگول
ورودثبت نام
Sooutoftouch
Sooutoftouch
Sooutoftouch
Sooutoftouch
خواندن ۲ دقیقه·۱۳ ساعت پیش

۲۳

امشب، روز های باقی مونده رو شمردم....تا روز مهم و سرنوشت ساز زندگیم.‌البته به نظرم صفت احمقانه ایه چون نمیشه از قبل پیش بینی کرد واقعا کدوم اتفاق قراره تاثیر مهمی روی زندگیمون بذاره. به هر حال متوجه شدم که ۲۳ روز مونده.

واقعیتش خیلی وقته از اون ساعت مطالعه ی ایده آل و منظم فاصله گرفتم و با اینکه میخوام درستش کنم انقدر خسته م که مدت هاست تلاش هام به جایی نمیرسه. نه اینکه بخوام جا بزنم و تسلیم بشم، ولی هر روز با وجود تمام زور زدن هام کاری از پیش نمی برم و آخر شب همونجایی هستم که اول صبح بودم. انگار نمیتونم مثل قبل تمرکز کنم. هر شب به خودم قول میدم که از فردا بهتر میشه، ولی فردا هیچوقت بهتر نشده.

خب حالا تقریبا جایی هستم که کم کم می ترسم خیلی دیر شده باشه، که خیلی زمان رو از دست داده باشم. با خودم حساب می کنم تو ۲۳ روز چقدر میتونم اون حجم مطالب رو جمع و جور کنم، و یه صدای خیلی بلند میگه ممکنه دیگه نشه.

نمیدونم که تو ۲۳ روز چقدر کار میشه کرد و اینکه آیا هنوز امیدی بهم هست یا نه. و راستش مهم هم نیست. چیزی که ناراحتم می کنه فقط اینه که این روزها بیخود از دست بره. که بذارم ترسم من رو از ادامه فراری بده.

میدونم که قرار نیست آسون باشه و فردا که دوباره بیدار بشم سختی کار باعث میشه بخوام فرار کنم. برای همین اینو می نویسم که اینجا بمونه و هر لحظه که تمرکزم از دست میره یا میخوام فقط بشینم و به دیوار زل بزنم، یادم بندازه که ۲۳ روزم داره ثانیه به ثانیه کم میشه. میخوام یه بار دیگه به خودم یادآوری کنم که مهم نیست ۲۳ روز بعد چی میشه، مهم الانه.

پ.ن: طبق معمول در هر موقعیتی یه جمله از تیلور تو ذهنم میاد

Lost your balance on a tightrope,
It's never too late to get it back

دلنوشتهیادداشت
۷
۱
Sooutoftouch
Sooutoftouch
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید