
در روزگار ما، عجیب نیست اگر انسانی کنار تو نشسته باشد، اما ذهنش در کیلومترها دورتر پرسه بزند.
تلفن همراه؛ نامش را «همراه» گذاشتهاند، امّا گاهی بیشتر از هر چیز، «فاصله» میآورد؛ فاصله از نگاه شاگرد، از گفتوگو، از لحظۀ اکنون.
معلم یا کارمندی که تلفن در دست دارد، شاید خیال کند فقط مشغول یک کار کوتاه شخصی است،
اما از نگاه زبانآموز، معنایی دیگر در جریان است؛ او میبیند انسانی که باید با تمام حضورش در کلاس یا محیط کار باشد، بخشی از خود را در صفحهای کوچک گم کرده است.
در نگاه او، این فقط یک لحظه حواسپرتی نیست؛ نشانهای است از اینکه «منِ معلم» یا «منِ کارمند» در اینجا نیستم،
و در حرفهای که نامش «آموزش» و «خدمت» است، نبودن بدترین شکل حضور است.
پیش از آنکه تلفن همراه اختراع شود، کسی از خانهاش سیم نمیکشید دنبال خودش تا همیشه در دسترس بماند.
آن زمان، بودن در مدرسه یعنی حضور کامل در کلاس و میان آدمها.
اما امروز، ما گاهی «در دسترس» همۀ دنیا هستیم، جز کسانی که روبهرویمان نشستهاند.
حرف دربارۀ منع یا اجبار نیست؛ سخن از «فلسفۀ حضور» است.
حرف از این است که اگر من در ساعات کاری یا در کلاس، ذهنم را به پیامی یا تماس شخصی میسپارم،
در واقع دارم بخشی از توجه و حرمتِ کاری را که بر دوشم است، میبخشم به امری بیرون از آن.
بیایید دوباره تمرین کنیم:
وقتی در محیط کار یا کلاسیم، ذهنمان را در «اینجا» نگه داریم.
در ساعت استراحت، میتوان به همۀ جهان پاسخ داد،
اما در ساعت کار، جهان ما همان کلاس است، همان همکار روبهرو، همان زبانآموزی که از نگاه ما نیرو میگیرد.
حضور واقعی، تلفن نمیخواهد.
تنها گوشی که باید همیشه روشن بماند، گوش دل است.
از مجموعه «درسهایی برای خودمان» علی قائم منتظری
نقل تمام و یا بخشی از این نوشته به شرط آنکه امانتِ واژه و منبع اثر پاس داشته شود، بلامانع و مزیدِ امتنان نگارنده (علی قائم منتظری) خواهد بود.