به هیچ چیز امید ندارم .توی اوج ناراحتی و دلخوری به بچم که داشت جلوم بازی میکرد نگاه کردم با خودم گفتم خوب خوبه از پوست و گوشت و خون من تو این دنیا یکی هست که امیدش منمو منو واقعا دوست داره اما یهو فکری اومد سراغم و گفتم نه همین بچه هم روزی علیه من خواهد شد اگر منافعش زیر سوال بره . احساس میکنم همه ما همو برای منافع خودمون دوست داریم مثلا اگر من روزی در انجام وظایفم توی خونه کم کاری کنم آیا همسرم باز هم کنار من خواهد موند اگر حرف یا کاری بکنم که به سلیقه او نباشه چی ؟ حتی خوده من با مادر پدرم چه کردم هر چند تمام تلاشم رو کردم که بتونم رضایتشون رو جلب کنم ولی وقتی منافعم زیر سوال میره دیگه کاری به کارشون ندارم .زندگی یا بهتره بگم آدمها خیلی بیرحمن خیلی باید حواست جمع باشه به خون باید نهایت تلاشت رو بکنی که سالم باشی تا بتونی از پس خودت بر بیای وگر نه له میشی .همیشه هم همینطور بوده ضعیف تر ها بقا پیدا نکردن . از خیلی چیزها و خیلی آدمها نا امید شدم و دیگه دل به چیزی یا به کسی نمیبندم فقط خدا کنه تا روزی که باید باشم سالم باشم تا بتونم به بهترین