
دیماه، همیشه دیرتر از تقویم میرسد.
اول به دل میزند، بعد به تاریخ.
ماهىست که نامش با حادثه گره خورده؛
با صدای انفجار،
با خبرهای نیمهشب،
با عکسهایی که قاب نمیشوند
و نامهایی که ناگهان جمع میشوند زیر یک کلمه: «کشتهشدگان».
در دیماه، مرگ فقط پایانِ جان نیست؛
شروعِ سوگِ جمعی است.
سوگی که نه تمام میشود،
نه مجال عزاداری درست پیدا میکند.
گر خاکِ پارس شُد همه دریا عجب مدار
زین آبهای شور که از چشم ما رود
قاآنی
این اشکها، اتفاقی نیستند.
رسوب سالها فشارند،
سالها زیستن با ترس،
سالها چشم دوختن به آیندهای که مدام عقب مینشیند.
و در پسِ این سوگ،
سایهی جنگ ایستاده است.
نه با فریاد،
بلکه با زمزمه.
با تحلیلها، تهدیدها، و خبرهایی که هر کدام میتوانند جرقه باشند.
خاورمیانه دوباره شبیه بشکهی باروت شده؛
غزه، لبنان، دریای سرخ،
و ایران، درست در مرکز این اضطراب تاریخی.
میان ایران و آمریکا،
نه صلحی که آرام کند،
نه جنگی که تکلیف را روشن سازد؛
فقط تعلیقی فرساینده
که جان مردم را آرامآرام میساید.
و باز، آنکه چیزی برای گفتن ندارد، مردماند.
آنکه باید هزینه بدهد، مردماند.
آنکه باید زندگی را با احتیاط ادامه دهد، مردماند.
ناگزیریم ز دندان به جگر افشردن (بیدل)
این مصرع، خلاصهی یک سرگذشت است.
سرگذشت مردمی که یاد گرفتهاند
درد را فرو ببرند،
ترس را مدیریت کنند،
و با تمام خستگی، باز صبح را شروع کنند.
این نوشته نه برای پیشبینی جنگ است
و نه برای توجیه صلح.
فقط برای ایستادن کنار کشتهشدگان دیماه است؛
کنار خانوادههایی که زندگیشان ناگهان به «قبل» و «بعد» تقسیم شد.
و اگر در پایان،
قرار است چیزی گفته شود،
نه وعده است و نه امیدِ بزرگ.
فقط یک آرزوست:
که مردم ایران
کمتر سوگ ببینند،
کمتر مجبور شوند دندان روی جگر بگذارند،
و روزی برسد
که دیماه
فقط یک ماه باشد،
نه یک زخمِ تکرارشونده در حافظهی جمعی ما.