برای شبِ چله

شب یلدا، فقط یک شبِ بلندتر از شبهای دیگر نیست.
یک مکث است؛
ایستادنِ جمعیِ انسان در تاریکترین نقطهی سال و گفتنِ آرامِ این جملهی نانوشته:
«از اینجا به بعد، نور برمیگردد.»
یلدا یعنی تولد.
نه تولدِ کودکانهی تقویمی، بلکه زایشِ معنا در دلِ تاریکی.
در جهانِ کهنِ ایرانی، شب چله لحظهای بود که انسان با طبیعت همنفس میشد؛
میدانست شب به نهایتِ خودش رسیده،
و همین دانستن، امید بود.
فلسفهی یلدا همینجاست:
اینکه تاریکی هرچقدر هم طولانی باشد،
نقطهی پایان دارد.
برای همین است که یلدا، شبِ بیداری است.
نه فقط بیدار ماندنِ چشمها،
بلکه بیدار ماندنِ دلها.
جمع شدن کنار هم،
قصه گفتن،
خاطرهها را از لابهلای دانههای انار بیرون کشیدن،
و حافظ را نه برای فال، که برای همصحبتی ورق زدن.
در خانههای قدیمی،
چله با صدای نفسِ بخاری،
با پوست کندنِ آرامِ هندوانه،
با خندهای که ناگهان اوج میگرفت،
و سکوتی که بعدش میآمد، معنا پیدا میکرد.
سکوتی که انگار همه میدانستند:
ما زندهایم،
ما با همایم،
و این خودش جشن است.
یلدا از ایران امروز بزرگتر است.
از مرزها عبور کرده،
در شعرهای رودکی نفس کشیده،
در افسانههای تاجیکستان مانده،
در حافظهی شبهای سرد سمرقند و بخارا نشسته،
در آذربایجان، در خراسان، در هر جایی که زبان و فرهنگ،
ردی از ایرانِ کهن را حفظ کردهاند.
ادبیات فارسی بدون یلدا قابل تصور نیست.
یلدا در شعر، همیشه استعارهی فراق بوده؛
شبِ انتظار،
شبِ آزمونِ صبر.
و صبح بعد از آن،
نویدِ وصال.
از همینجاست که شاعران ما بلد بودند
از دلِ تاریکی، روشنترین تصویرها را بیرون بکشند.
شب یلدا به ما یاد داده
که تاریکی را انکار نکنیم،
اما در آن ساکن هم نشویم.
یادمان داده
نور، همیشه با هیاهو نمیآید؛
گاهی آرام،
بیصدا،
از فردای همان شبِ بلند.
امشب،
اگر اناری در دست دارید،
اگر شعری زیر لب میآورید،
اگر کنار کسی نشستهاید—حتی اگر فقط در خیال—
بدانید که دارید
یکی از قدیمیترین تمرینهای انسانی را تکرار میکنید:
امید بستن،
در تاریکترین لحظه.
شب چله مبارک.
نه فقط به تقویم،
به دل
آرش دارابیان
به دل.