ویرگول
ورودثبت نام
آرش دارابیان
آرش دارابیان
آرش دارابیان
آرش دارابیان
خواندن ۲ دقیقه·۱ روز پیش

فراموشی معنا، مسئولیت بقا

بخش اول: فروپاشی معنا

سال ۱۳۸۴ می‌توانستم بروم.

مسیر آماده بود و آینده روشن‌تر از این‌جا.

ماندم.

نه برای قهرمان بودن، نه برای ثبت شدن در حافظه‌ای جمعی.

فقط چون فکر می‌کردم اگر قرار است کشوری بهتر شود، کسانی باید بمانند و هزینه‌اش را بدهند.

سال ۱۳۸۸، اعتراض کردم.

زندان رفتم.

کتک خوردم.

یکی از کلیه‌هایم آسیب دید و بعدتر جراحی کردم.

بدن من سند آن سال است؛

بی‌احتیاج به شعار.

پس از آزادی، باز هم امکان رفتن فراهم شد.

پیشنهاد جدی بود. محترمانه بود.

گفتم نمی‌روم.

گفتم دوست داشتن اگر در سختی دوام نیاورد، نامش علاقه‌ی سطحی است، نه عشق.

سال‌ها گذشت.

احضار شدم. بازجویی شدم.

نه آن‌قدر که نامم تیتر شود، نه آن‌قدر کم که بی‌اهمیت باشد.

در حدی که بدانی دیده می‌شوی.

در حدی که بفهمی باید مراقب واژه‌هایت باشی.

یاد گرفتم سکوت هم گاهی شکل دیگری از بقاست.

اما چیزی آرام‌آرام تغییر می‌کرد.

نه بیرون، درون من.

واژه‌ها دیگر همان معنا را نداشتند.

«امنیت» همیشه حس آرامش نمی‌داد.

«وطن» گاهی تنگ می‌شد.

«امید» از یک افق روشن، به عادتی برای دوام آوردن تبدیل شد.

پاییز و زمستان ۱۴۰۱، این تغییر به نقطه‌ای رسید که دیگر نمی‌شد نادیده‌اش گرفت.

مرگ مهسا فقط یک خبر نبود؛

سؤالی بود که مستقیم به زندگی شخصی من نگاه می‌کرد.

روزی که دخترک هشت ساله‌ام را از باشگاه برمی‌گرداندم و مأموری به او درباره پوششش اخطار داد، همان‌جا فهمیدم پای خانه‌ی من هم به میان آمده است.

به او تند گفتم.

آن‌قدر که ادامه نداد.

اما وقتی ماشین حرکت کرد، حس کردم چیزی در درونم فرو ریخته است.

برای نخستین بار با خودم گفتم:

شاید اشتباه کردم که ماندم.

این اعتراف، سنگین‌تر از انفرادی بود.

چون زندان جسم را زخمی می‌کند،

اما تردید، معنا را.

دی‌ماه ۱۴۰۴، برای من اوج این اندوه بود؛

اندوهی بی‌صدا،

بی‌هیاهو،

عمیق.

بخش دوم: مسئولیت بقا

اما زندگی فقط محل اعتراف به خطا نیست.

محل تصمیم‌های تازه هم هست.

مدتی با خودم فکر کردم:

اگر آن ماندن اشتباه بود، حالا چه باید کرد؟

رفتن؟

یا ماندن با چشم بازتر؟

حقیقت این است که هنوز، در جایی از ته ذهنم، کورسویی هست.

نه آن امید پررنگ و خوش‌بینانه سال ۸۴،

نه رؤیای ساختن سریع.

چیزی بسیار کوچک‌تر.

اما خاموش نشده.

شاید همین کافی باشد.

امروز دیگر نمی‌گویم مانده‌ام تا کشور را بسازم.

می‌گویم مانده‌ام تا فرو نریزم.

تا دستگاه تشخیصم از کار نیفتد.

تا بتوانم نام بگذارم بر آنچه می‌بینم.

تا وقتی دخترم از من می‌پرسد، پاسخی داشته باشم که از شرم خالی نباشد.

بقا، در روزگار فروپاشی معنا، نوعی مسئولیت است.

نه مسئولیت قهرمانانه؛

مسئولیت انسانی.

من زخمی‌ام.

خسته‌ام.

حتی گاهی مردد.

اما هنوز کاملاً ناامید نیستم.

و شاید همین «کاملاً ناامید نبودن»،

کوچک‌ترین و در عین حال جدی‌ترین شکل مقاومت باشد.

من مانده‌ام، نه از سر اطمینان، بلکه از سر کورسویی که هنوز خاموش نشده است.

مسئولیتزندگی شخصیمعنااستبدادحکومت
۱۸
۱
آرش دارابیان
آرش دارابیان
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید