مهدی محمدزاده·۱۶ روز پیشداستان «قلک شکسته»رضا، یک روز عصر، در خانه با توپ بازی میکرد. مادرش چند بار گفت: «داخل خانه توپ بازی نکن؛ ممکن است چیزی خراب شود.» اما رضا گفت...
مهدی محمدزاده·۱۶ روز پیشداستان «کوکِ هر شب»مهدی، مردی بود که همیشه میگفت: «آدم باید دلش پاک باشد، بقیه چیزها خودش درست میشود.» یک شب خیلی خسته از کار برگشت. کفشهایش را درآورد...
مهدی محمدزاده·۱۶ روز پیشداستان «کلاس بدون قانون»اوایل سال تحصیلی بود. معلم جدیدی به کلاس هفتم آمد. روز اول با لبخند گفت: «من نمیخواهم مثل بقیه معلمها باشم. میخواهم دوست شما باشم.»
Sima sp·۱۶ روز پیشسیاهمیدونی از جمعه دارم بهش فکر میکنم این سیاهی این سنگینی این نا امیدی ،همه میگن خودت تو زندان خودت محصور شدیولی من اینجوری نبودم شایدم بودم و…
مهدی محمدزاده·۱۷ روز پیشداستان «سکوتِ سنگین»سارا یک عصر با دستهای لرزان به گوشی نگاه میکرد. یک تصمیم عجولانه گرفته بود و بخشی از پسانداز خانواده را از دست داده بود قلبش تند میزد..…
مهدی محمدزاده·۱۸ روز پیشداستان «پدری که میخواست بهترین باشد»حمید، پدری مهربان بود؛ آنقدر مهربان که همیشه میگفت: «بچههام باید بهترین زندگی رو داشته باشن. نمیذارم هیچ سختیای بهشون برسه...
مهدی محمدزاده·۱۹ روز پیشداستان «پزشکی که دیر رسید»در یک روستای دورافتاده، پسربچهای با تب شدید به درمانگاه کوچک آورده شد. پزشک جوانی که تازه آمده بود، با هیجان گفت: «من میخواهم بهترین در..…
مهدی محمدزاده·۲۰ روز پیشداستان «قبل از خراب کردن پل»رضا یک شب با چشمهای خسته گفت: «دیگه حسّی ندارم… میخوام جدا شم. شاید اونطرفِ طلاق خوشبختی باشه.»