می خواهم از ابْرگاه برایت بگویم

ابرگاه
ابرگاه

رخداد عجیبیست

یورش لطیف ابرها به ارامی و توقف ناپذیری قدرتمندانه ای کوه ها را می پیماید . وقتی پنجره اتاق را باز میکنم این من هستم ، موجودی خندان اما ضعیف که انگار تا دقایقی بعد زیر ابر های بارانی مدفون خواهد شد

شروع ابرگاه مصادف است با وزیدن نسیمی خنک از جانب سلسله کوه های شمالی و تکمیل می شود با بارانی ضعیف که بوی نم خاک را بلند میکند تا همه چیز دست به دست هم دهند تا تو میخکوب تماشای این

گنگ نامه شوی


ابرگاه اما به یقین سری در خود نهان دارد که انگار میخکوب میشوم که انرا دریابم اما خود را غرق در افکارم می یابم و ابرگاهی که دیگر نیست


و این متن اگر واضح نیست برایت ، بدان که کاتبش مدتیست کوتاه در افکار خود غرق است . انگار بعد از اخرین ابرگاه دیگر به این زمین خاکی بازنگشت . بدان که ماند در همان کوچه پس کوچه های خیال .