ویرگول
ورودثبت نام
arghavan
arghavanI'm hopeless but maybe romantic
arghavan
arghavan
خواندن ۲ دقیقه·۱۴ ساعت پیش

الو مامان؟ تولدت مبارک

ایا دیوانه شدم تو این بیخبری؟

بله!

ایا دلم برای مادرم تنگ شد؟

بله.

ایا گریه کردم؟

اوه بله خیلی.

پنجشنبه اواسط دی هفته پیش ساعت ۹ صبح اولین روز کاریم بود در یک کازینو. مامان بابام چند باری صبح زنگ زدن که خبر بگیرن کارش چطوره و چطور داره پیش میره.

گفتم نمیتونم حرف بزنم و جواب ندادم.

از همون شب دوست صمیمیم گفت اینترنتا رو دارن قطع میکنن منم به زودی قطع میشم. و واقعا قطع شد. رفت و رفت و رفت تا دو سه روز بعدش که به طرز جادویی ای بهم پیام داد.

که همه خوبیم. همه هستیم.

یه روز بعدشم خانوم مهربونی بهم پیام داد که خانوادت خوبن. بهم گفتن بهت پیام بدم.

همین دیگه همین…

دیگه تو این بین هم من هرروز چای و قهوه دست مردم دادم و سر کار دستشویی طی کشیدم و جارو برقی کردم و دستمال کشیدم و اینا.

یه روز صبح ساعت ۸:۲۰ صبح که داشتم تخم مرغ نیمرو میکردم که ۹ سر کار باشم دیدم شماره ایران داره زنگ میزنه. پشمام ریخت و جواب دادم گفتم الو؟

مامان و بابام دوتایی پشت خط بودن و صداشون خیلی هیجان زده و لرزان بود. مامانم گفت مامان؟ چطوری غصه نخوریا. سر کار بهت سخت نمیگذره؟

یک دقیقه ای صحبت کردیم. اخرش بهش گفتم مامان تولدت مبارک. گریه کرد.

منم قطع کردم و گریه کردم. بی صدا اشک ریختم چون هریت اونجا بود.

داشتم فکر میکردم اگه خدا برام این کار رو درست نمیکرد من دیوانه میشدم. عقلمو روی تخت زیر پتو از دست میدادم.توی خبرا و غیره دنبال قیافه اشنا میگشتم.

آی یاد اکسم افتادم و ارزو کردم هرجا هست سالم باشه. شاید تولدش رو تبریک بگم. کاش زنده باشه و جوابمو بده

کارش بد نیست. الان که یه هفته میگذره عادت کردم. شیفت شب هم تا ۴ صبحه. کار سختیه دروغ چرا اصلا راحت نیست. اما میارزه به اینکه زندگیم سخت نباشه و یکم ریلکس تر خرج کنم نمیدونم. از هفته بعد دانشگاه شروع میشه و فقط دو شیفت دارم.

«تکه متنی بریده شده از هفته‌ی ۱۹ دی ماه سال ۱۴۰۴»

تخم مرغتولدت مبارک
۶
۱
arghavan
arghavan
I'm hopeless but maybe romantic
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید