صبر کردن دیگه داره حالمو بهم میزنه.
حس میکنم از اول عمرم خیلی منتظر این کارای کورپوریتی (اداری) موندم.
بیچاره ویرگول! هروقت هیچکی رو تو دنیا ندارم که عمیقترین و تاریکترین افکارم رو باهاش شریک بشم مجبورم اینجا تایپ کنم.
همیشه با حالت روحی عجیب غریب متنا رو نوشتم، یعنی یه بار نشده تو اوج شادی و سرخوشی یادم بیاد بگم مثلا الان برم یه پست بذارم تو ویرگول.
امروز خیلی حس غروب جمعه داره.
امروز به صورت قانونی سه هفته کاری شد از انگشت نگاری و باید ویزام میومد اما خبری نشد. سناریوهایی رو تو مغزم چیدم که اگر ریجکت شدم چه خاکی تو سرم کنم.
فردام که شنبست و باز میره تا دوشنبه. سعی میکنم نگران نباشم. یه هفته ای هست نگرانم که چرا ایمیل نمیاد.
رفتم تو ردیت خوندم تجربه ویزای هندی ها رو . بخدا همشون 3،4 روزه ویزای دانشجوییشون اومده بود.
بعضی وقتا فکر میکنم اگر واقعا ویزا بیاد و من برم شاید خجالت بکشم نشنالیتیمو اعلام کنم.
شاید اسممو یچیز ساده و معمولی کردم. مثل آوا...
آوا راحت تو دهن میچرخه و هم ایرانیه هم خارجی. درسته که اسم خودم نیست اما خارجیا نمیتونن اسممو تلفظ کنن و موقعیت خیلی ناراحتی میشه و باز باید توضیح بدم ایرانیم و اصلا اسمم یعنی چی و این داستانا.
ولش کن... فعلا که از ویزا خبری نیست.

این هفته رژیم گرفته بودم، رژیم شدیدی بود و شب دوم از تخت اومدم بیرون و غش کردم افتادم.
فرداش وقتی رفتم کلاس پیلاتس و این قضیه رو برا مربیم تعریف کردم کلی شماتتم کرد و قرار شد دیگه هیچوقت رژیم نگیرم وقتی 54 کیلو هستم.
شاید از فردا دوباره رژیم رو ادامه بدم!
با خالم قرار دارم برم بیرون الان. خودم زنگ زدم قرار رو گذاشتم و حالا پشیمون شدم و دلم میخواد تو اتاق حبس بشم و با بابام حرف نزنم.
نمیدونم چرا انقدر از بابام بدم میاد گاهی. رابطمون خیلی صفر و یکیه.
میروم کمی کانسیلر بزنم شاید حالم بهتر شد. نفرتی از درون به خودم دارم.