بارون شروع شده و قراره سیل بیاد و نوح کشتی ای رو ساخته که سرنشینانش آدم های متفاوتی هستند. یک عصبی، یک امیدوار، یک مضطرب، یک نفر که دروغ گفتن براش عادیه، یک نفر که هیچوقت اشتباهشو قبول نمیکنه، یک نفر که دائم خودش رو سرزنش میکنه، یک نفر که منطقیه، یک نفر که احساسیه و چند نفر دیگه.
همه ی این حیوانات سوار کشتی شدن و چون کشتی سقف نداره قطرات بارون صورتهاشون رو خیس میکنه و شسته میشن و اینجاست که نوح متوجه میشه فقط یک آدم رو سوار کرده و از خدا میخواد که سیل زودتر تموم شه و بتونه پهلو بگیره. اما آدمه هنوز تصمیم نگرفته چه کسی باشه. یا اینکه نمیدونه میتونه کدوم باشه.