عصرها در تهران صدای آمبولانس میآید. نه اینکه بگویم پر است از آمبولانس ولی اگر ساعت ۵ عصر تا ۱۱ شب توی هر خیابانی از تهران باشی بالاخره یک بار صدای آمبولانس را میشنوی. مطمئنم یک اصل ریاضی هم دارد ولی نمیدانم چطور اثباتش کنم. صدای آمبولانس را که میشنوی یعنی یک اضطرابی یک جای شهر جریان دارد. یک نفر دارد درد میکشد و چند نفر از درد آن یک نفر درد میکشند و چند نفر از درد آن چند نفر و همینطور میرود تا یک جایی کل این درد و مشتقاتش محو شوند. یعنی هرجای شهر باشی یک بار صدای پای اضطراب رو حتی از دور میشنوی. شاید هم اضطراب ما ناشی از آمبولانس ها نیست و آمبولانس ها سر و کله شان پیدا میشود چون شهر پر شده از آدمهایی که دارند توی اضطراب خفه میشوند.