ویرگول
ورودثبت نام
ارسلان حاجی نیلی
ارسلان حاجی نیلی
ارسلان حاجی نیلی
ارسلان حاجی نیلی
خواندن ۱۰ دقیقه·۴ روز پیش

ضرورت باز‌سازی و باز تعریف «معنای کار» در مسیرِ آزادی

 

اکنون که به نظر می‌رسد در آستانه‌ی تغییرات بزرگ هستیم، تغییراتی در مسیرِ آزادی، که مدت‌ها است انتظارشان را می‌کشیم، خوب است وسیع‌تر و جامع‌تر به گذشته بنگریم. آزادی را در کدام لایه‌های زنده‌گی می‌خواهیم؟ اساسا کدام لایه‌های زنده‌گی را درگیرِ این پرسش یا چالش یا تلاش برای «آزاد شدن» می‌کنیم؟ اساسا آیا می‌دانیم که دقیقا کدام بخش‌های زنده‌گی و کدام لایه‌های وجودیِ ما در بنده‌گی است که به دنبال آزادی از آنها باشیم؟ فرض کنیم که حجاب آزاد شود، دسترسی به اطلاعات و بستر اینترنت کاملا آزاد باشد، هرگونه لوازم و اسباب عیش و نوش برای همه آزاد باشد، سفر به همه کشورهای جهان در دسترس شود؛ آیا اینها صرفا معنای آزادی و آزاد زیستن است؟ من فکر نمی‌کنم. زنده‌گی ما لایه‌های خیلی بیشتری دارد.

کار، یکی از مهم‌ترین بخش‌های زنده‌گی همه ما است. مهم نیست که کارمند باشیم، یا شاغل در کارِ آزاد، یا مشاور، سرمایه‌دار. کار کردن همیشه بخش مهم و جدی از زنده‌گی بوده و هست. کار، همان بخشِ زنده‌گی است که مهم‌ترین دقیقه‌های عمرمان را برای آن صرف می‌کنیم؛ اوج توانایی‌ها و بالقوه‌گی‌هایمان را به‌خدمتِ آن در می‌آوریم. آیا واقعا به این فکر کرده‌ایم که کار و آزادی چه نسبتی دارند؟ به این فکر کرده‌ایم که کار کجای زنده‌گی ما است؟ حالا که قرار است آزادی را در زنده‌گی تجربه کنیم، تکلیف کار چیست؟ آیا کار صرفا برای تامین پول است که در نهایت پولِ آزاد بودن برای هر نوع خوشیْ و لذت را برای ما فراهم کند؟

آیا قرار است روال‌های معمول و تکراریِ کار را همچنان تکرار کنیم؟ روال‌هایی از این دست :

اول که وارد بازار کار می‌شویم، شور و هیجان اینکه در جایی مفید باشیم و آنچه یادگرفته‌ایم را بکارگرفته و ارائه دهیم، انرژی به ما می‌دهد، بعد از مدتی، فرسایش آغاز می‌شود. کارهایی که فایده ندارند، مدیرانی که بی‌سوادند، سازمانی که تغییر نمی‌کند، بروکراسی‌ای که هر ایده‌ای را خفه می‌کند، و... . معمولا اول به شکل نارضایتی و بی‌انگیزگی است. کم کم، ناامیدی و یاس، همه وجود ما را می‌گیرد. به دنبال یافتن «جایی» درست و امن می‌گردیم. مدتی را آواره‌ی این سازمان و آن سازمان می‌شویم. می‌فهمیم که «هر جا که روی آسمان به همین رنگ است». هر جای جهان که باشی، عضو هر سازمانی که باشی، آدمی، آدمی است و در تعامل و رفتار، کج‌روی و انحراف و خطا و ایراد دارد. حسادت، کوته‌نظری، بی‌سوادی، خساست، جنبه‌های غریب و کم‌یابی از ما انسان‌ها نیستند؛ جغرافیا و سازمان یا زمان و مکان نمی‌شناسد؛ در همه جای جهان، معدود افرادی در جامعه وجود دارند که مهار التهاب‌ها و هیجانات خود را به‌دست گرفته و آگاهانه مراقبت می‌کنند که به دیگران آسیب نزنند. پس از این سازمان به آن سازمان رفتن، چیزی را حل نمی‌کند.

شاید به دنبال تغییر کار و تغییر شغل برویم. مثلا شغلی که از بچگی آرزویش را داشتیم، یا شغلی که به رشته‌ی هنری ما مربوط است. به اصطلاح «آرزوهای دیرینه‌ی خود را دنبال کنیم». میل به محقق کردن آرزو، شور و اشتیاق را برای مدتی زیاد می‌کند. ولی مدتی بعد می‌بینیم که آرزوها الان دیگه یا فایده ندارند، یا کار نمی‌کنند یا حسی که قبلا برای ما داشت را دیگر ندارند. چرا شغلی که ۲۰ سال پیش جذاب بوده، در جامعه اعتباری داشته، الان هم باید همان وضعیت را داشته باشد؟ چطور ممکن است که من بعد از این همه سال تجربه‌ی زیسته، هنوز همانندِ همان کودک ضعیف و ناآگاه و بی‌تجربه‌، نسبت به جهانْ حس و میل داشته باشم. یعنی واقعا این همه سال تجربه، در من هیچ اثری ایجاد نکرده است؟ چطور می‌توانم بازگشت به عقب کرده و خود را به کودکی بسپارم، که دیگر نیستم؟

ممکن است بی‌خیال شویم، چشم روی واقعیت داخل کار ببندیم و درد و رنج ناشی از آن را در فعالیت‌های فوقِ برنامه تسکین دهیم. کار کنیم که پول داشته و با همان پول به دنبال خوشی‌های خودمان برویم. پس کارْ تامین مالی است برای رفع آسیب‌های ناشی از همان کار. فرقی نمی‌کند که این فوق برنامه چیست، سفر، ورزش، فعالیت هنری، فعالیت اجتماعی، آموزش، یا ولگردی و عیاشی و خوش‌گذرانی. یادمان می‌رود که مهم‌ترین دقایق زنده‌گی خودمان را صرف کارهایی می‌کنیم که دوست نداریم. دوست‌شان نداریم، ولی به آن‌ها تَن می‌دهیم، تمام بالقوه‌گی و وجودِ اصیل خودمان را با پول معاوضه می‌کنیم، که بتوانیم بعد از کار، احساس زنده‌بودن را با پول بخریم.

ممکن است کار را مُسَکنی برای درد و آسیب‌های زنده‌گی کنیم. خود را به آن معتاد کنیم. چنان تار و پول وجود خودمان را به آن گره بزنیم که جهان را بدون آن کار نتوانیم تصور کنیم. پایانِ کار مساوی خواهد بود با پایان جهان برای ما. با افیونی به نام تخصص، تعهد و تعلق، چشم‌مان را روی روند تدریجی خُرد شدن و خراشیده‌شدن خودمان در یک نقش، یک عنوان یا لقب می‌بندیم. تا جایی که بعد از چند سال، غیر از همان عنوان یا لقب، هیچ شرحِ دیگری برای توصیفِ خودمان و زنده‌گی‌مان نداریم.

ممکن است مسخ چشم‌انداز‌ها و نام‌ها شویم. شیفته‌ی فلان برند، یا فلان مردِ بزرگ باشیم. چنان در شیفته‌گیْ خود را برای معشوق به آب و آتش بزنیم که بعد از چند سال دیگر اثری خودمان نماند. به نظر همه‌کاره‌ایم، لیکن در واقع نمی‌دانیم که کیستیم، چه کاره‌ایم و جای دیگری غیر از این‌جا اصلا می‌توانیم کار کنیم یا نه! خواه شیفته‌ی آرمان‌های یک NGO باشیم، خواه تصویری از یک افتخارِ ملی یا شاه‌کاری تکنولوژیک یا آرزوی دیرینه‌ی جدِّ بزرگ؛ در هر حال مزمحل می‌شویم. همه‌ی بالقوه‌گیِ وجودمان را مصرف می‌کنیم، برای چیزی که در نهایت مالِ ما نبوده و نیست.

ممکن است کلا کار در سازمان را کنار بگذاریم. اشتغال شخصی و کسب و کار شخصی، مبنای فعالیت‌های روزانه ما باشد. ولی در میانه‌ی راه متوجه می‌شویم که ای داد،‌ این مسیر خودش ناهمواری‌های خودش را دارد. روی پای خود ایستادن، صرفا به داشتن مقداری پول در انتهای ماه، محدود نمی‌شود. همه‌ی دقایق و زوایای زنده‌گی را آغشته می‌کند. راه انداختن زنده‌گیِ مستقل از دریافتیِ ثابت ماهانه بسیار دشوار و البته سخت‌تر ‌از آن، نگه‌داشت و امتدادِ آن است. یا چنان عاشق این خویش‌فرمایی می‌شویم که هفت نسل خود را هم مبتلا به آن کرده و همه جهان را در خدمت کسب و کارِ خود می‌خواهیم، تا جایی که همه چیز را برای آن فدا می‌کنیم؛ یا بعد از تجربه‌ی اولین شکست، مأیوس و افسرده، به مرداب سازمان و کار کارمندی باز می‌گردیم و خودمان را به امنیتِ آب‌باریکه‌ای به نام حقوق و سابقه‌ی بیمه تسلیم می‌کنیم.

قطعا این‌ها همه‌ی حالت‌های ممکن نیستند. در عینِ حال حالت‌های غریب و نا‌آشنایی هم نیستند. وقتی همه این امکان‌ها را در یک قاب نظاره کنیم، انگار فرقی نمی‌کند، هر کاری که کنیم، در نهایت نوعی بنده‌گی و اسارت، نوعی جبرِ ناخواسته را باید تحمل کنیم. واقعا خوب فکر کنیم، کدام‌یک از این سناریوها، به تغییر حکومت و دولت وابسته است. اصلا کدام‌یک را می‌توان مستقیم به نظام سیاسی یک کشور متصل کرد؟ هیچ‌کدام! کافی‌است کمی بزرگ‌تر نگاه کنیم. همین سناریو‌ها همین الان در کشورهای توسعه یافته‌ی جهان، جاری و برقرارند. آزاد شدن از این جبر و اسارتی که در نسبت با کار داریم، با تغییر شرایط اقتصادی و سیاسی محقق نمی‌شود.

وقتی کلِ زنده‌گی را در یک قاب نگاه کنیم، می‌بینیم که بین یک سوم تا حتی نیمی از شبانه روزِ‌مان، در بهترین و پرانرژی‌ترین سال‌های عُمرمان، «به کار مشغولیم». چطور ممکن است من انسانی آزاد باشم، وقتی که بین یک‌سوم تا نیمی از زمانِ عمرم را در شرایط بنده‌گی و اسارت سپری می‌کنم؟ همه‌ی سناریو‌های رایجی که در مورد کار به آن‌ها اشاره کردم، نوعی بنده‌گی و اسارت‌اند. بهانه‌هایی مانند: "چاره‌ای ندارم"، "نذاشتن که من رشد کنم"، "در این کشور هیچ کاری درست نمی‌شه"، "مگه چه کار دیگه‌ای می‌شه کرد"، "تا این‌ها هستن، هیچی درست نمی شه"، "همه همین‌طور هستند"، "حق من را خوردن"، "بی عدالتی شده"، "فرهنگ ما این شکلی است"، "تقصیر این دولت و فلان حکومت است" و... ؛ هیچ فرقی نمی‌کند که روایت چه باشد، در هر حال نوعی «واداده‌گی»، «درخود فرورفتن» هستند. تن دادن به ساکن شدن، مصرف‌شدن و مرگِ تدریجی میانِ عادت‌ها و روال‌ها و سنت‌ها.

 واقعا دنبال کدام آزادی هستیم؟ ازادی در عیش و نوش؟ آزادی در تأمینِ راحتی‌جات و خریدنِ رفاه؟ رفتن به جاهایی که خوشْ ‌بگذرد؟ در حالی که چشم را روی نیمی از زنده‌گی خود می‌بندیم که بنده‌ و اسیرِ ساختارها، آد‌م‌ها، باورها و عادت‌ها، در قالبی به نام «کار» هستیم.

من فکر می‌کنم الان که زمانه‌ی «تغییرِ عصر» است؛ اکنون که در برزخِ تحولات ژئوپولتیک، همه‌ی روال‌های عادیِ زنده‌گی متوقف یا مختل شده است، همین روز‌هایی که همه به این فکر می‌کنند: "بعدش چی‌ می‌شه"؛ دورانی کلیدی و مهم برای فکر کردن به نیمه‌ی مهمِ زنده‌گی یعنی «کار» است.

 اگر من انسانی آزاد هستم و می‌خواهم که آزاد بودنِ خودم را مراقبت کنم، باید مسئولیتِ همه‌ی لایه‌های وجودی خودم را برعهده گرفته و مسئولانه برای این آزادی تلاش کنم. مسئولیت شرایط بدنی، مسئولیت شرایط ذهنی، مسئولیت شرایط روانی، مسئولیت هیجانات و عواطف، مسئولیت امیال و عادت‌ها، مسئولیتِ باورها و رفتارها، مسئولیت شرایط کاری و مسئولیت شرایطِ اجتماعی. تا زمانی و تا جایی که من مسئولیت قبول کرده باشم، آزاد هستم. این‌که دنبالِ منُجی باشیم، نظامی، حکومتی، مدیرعاملی، رهبری، که او آزادی را برای ما درست کند، هم‌چنان بنده‌ هستیم، فقط اربابِ خودمان (یعنی مُنجی) را تغییر داده‌ایم. کسی که مسئولیت خودش را قبول کرده باشد، تن به هر چیزی نمی‌دهد. به راحتی قانع نمی‌شود. در انتظار مُنجی‌ نمی‌ماند که فرصت رشد برایش فراهم کند، او را به آموزش بفرستد، برایش زمان اضافه ایجاد کند و... . خیلی پیش‌تر از هر اتفاق و هر کس، جستجویش را آغاز کرده است. از جستجو کردن، پرسش‌گری، حرکت و تغییر خسته نمی‌شود؛ اساساً با آن جانْ می‌گیرد. کسی که مسئولیتِ کار خودش را برعهده بگیرد، انتخاب‌گر است. در جستجوی معنای کار، یا کارِ معنادار برای خودش، از هیچ چالشی پرهیز نکرده و نمی‌هراسد، چون در نهایتْ آزادی را در لحظه‌ی انتخابِ کاری که برایش معنادار است، تجربه خواهد کرد.

پس یک بُعد مسئله، خودِ من هستم، مسئولیتِ شرایط خودم، حال و زیستِ خودم را تا کجا می‌توانم برعهده بگیرم. چند لایه از زنده‌گی خودم را می‌خواهم یک‌پارچه و هم‌سو کنم. بدن، ذهن، روان، تغذیه، ارتباطات، اخلاقیات، جهان‌بینی، اقتصاد، کیفیتِ زیست، سلامتی و... . برای این مسئولیت و تا رسیدن به درجه‌ی انتخابِ آزاد، چقدر استقامت و سماجت می‌کنم.

 

بُعد دوم، حل کردنِ معمای «کارِ معنادار» است. پاسخ به این سوالات که:

- کارْ واقعا چیست؟

- کارْ کجا از زنده‌گی جدا می‌شود؟ معنای کار چه نسبتی با معنای زنده‌گی دارد؟ یا می‌تواند داشته‌باشد؟

- اساسا زنده‌گی بدون کار، ممکن است؟

- آیا کار کردن، با کارمند بودن و یا درآمد داشتن، هم‌عرض و این‌همان است؟

- آیا واقعا ما باید خودِ اصیل‌مان را بِتراشیم و به قالبِ صندلی‌های شغلی تعریف شده در سازمان‌ها درآوریم؟

- آیا می‌توان اصیل و شبیه خود بود، ولی درون نظامی بزرگ‌تر مانند یک سازمان، زیست کرد؟

و انبوهی از سوالات دیگر.

نکته‌ای که بر آن تاکید دارم، فرصتی است که برای باز‌اندیشی و بازسازی همه جانبه‌ی لایه‌های مختلف زیستِ خودمان داریم. در زمانه‌ای که همه چیز در حال دگرگونی است، تغییر نکردن، یعنی "به مثابه فسیل، در زیرِ آوارِ تاریخْ دفن شدن". هر کسی که هم‌گام با تغییرِ عصرْ، عادت‌های زنده‌گی خودش را واکاوی نمی‌کند، ایده‌ها و افکار و جهان‌‌بینی خودش را بازتعریف نمی‌کند، به زودی به موجودی «عقب‌مانده» تبدیل خواهد شد. تصور کنید چند صباح دیگر که کلِ نظام اجتماعی که در آن زیست می‌کنیم، تغییر کرده است، لیکن من هنوز همان کارمند در همان سازمان یا همان شغل و شرح وظایف و همان درآمد باشم. درست است که بهبود شرایط اقتصادی و سیاسی کشور، هزینه‌های زنده‌گی را منطقی می‌کند؛ درآمد را متناسب با شرایط زنده‌گی اصلاح می‌کند؛ چرخه کسب و کار و فعالیت‌های اقتصادی را روان‌تر می‌کند؛ ولی اگر نگاهِ من به کار تغییر نکرده باشد، اگر همچنان مثل سابق همان روایت‌ها و سناریوهای‌ تکراری و قدیمی را در مورد کار دنبال کنم، هنوز‌ هم بنده‌ام. آزادی اجتماعی، تنها این زیستِ بنده‌وارِ من را به‌ظاهرْ «قابل تحمل» و شاید «خوش‌آیند» می‌کند؛ همین!

 من مدتی است که در جستجوی معنایی قانع کننده برای کار، یا شاید پیدا کردن اسطوره‌ای به نام «کارِ معنادار» هستم. پس از دیدن و تجربه‌کردن انواع مسیرها، انواع تعاریف، انواع رویکرد‌ها به کار و کارکردن، هنوز قانع نشده‌ام. برای سوالاتم به حوزه‌‌های مختلف سرک کشیدم. همچنان هم در این مسیر در جستجو هستم. باور دارم که تنها نیستم. مسئله‌ی کار به قدمت مسئله‌ی زنده‌گی، چالشی برای انسان بوده است. پس حتما پیش از من هم کسانی بوده‌اند و بعد از من هم خواهند بود. الان هم که زمانی باز‌سازی و دگرگونی است. پس به این فکر کردم که این مسیر را به اشتراک بگذارم. در این بین می‌خواهم از مسیری که طی کرده‌ام بگویم. شاید که منجر به هم‌اندیشی و پاسخی جامع‌تر شود.

(این مطلب ادامه دارد)

 

کارآزادی
۲
۲
ارسلان حاجی نیلی
ارسلان حاجی نیلی
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید