(قسمت دوم از «جستجوی کارِ معنادار»)
خیلی پیشتر از ورود به دنیای کار، از زمان کودکی، روایتهای متعددی را از اینکه کار چطور باید باشد، از زبان آدمبزرگهای اطراف میشنویم. از کسانی که خود را صاحب تجربهی موفق میدانند، فرقی نمیکند در چه نقشی باشند، مادر، پدر، معلم، هم محلهای، استاد، کتاب یا فیلم یا ... . یا از کلیشههای فرهنگی، یا از التهابهای گذشتهی، اطرافیان همیشه تصویری از کارِ خوب به ما میدهند.
کسی که کودکیاش در فقر بوده و بیپولی طولانی مدت را تجربه کرده است، تصویرش از کار، درآمدِ سرِ وقت است. کسی که کودکیاش را بدون هر گونه محدودیت مالی در تحقق امیالش، سپری کرده، کار را محلی برای تحقق امیال خود میداند. انبوهی از مثالهای دیگر میتوان گفت که چطور تصویری که افراد از کارِ خوب دارند، ناشی از التهابها یا وضعیت روان و ناخودآگاه آنها است. اینجا من قصد شناسایی یا معرفی اینها را ندارم. اهمیت موضوع برای من از این جهت است که این روایتهایی که معمولا در زیست روزمره میشنیدم، (کمابیش هنوز هم میشنویم) واقعا چقدر اعتبار دارند.
این روایتها در بدو ورود ما به دنیای کار کردن، تصویری پیشینی از اینکه "در این دنیا دنبال چه باید بگردیم" و "چطور قرار است بشود" و "ما قرار است کجای آن باشیم"، و انبوهی از سوالات دیگر را به ما دادهاند. اینکه مادرِ من درآمدِ ثابت ماهانه داشتن را ارزشِ یک کارِ خوب میدانست و معرفی میکرد، تصویری اولیه در ذهن ایجاد میکند که در بدو ورود به سرزمین کار کردن، در جستجوی چه باشم. البته این صرفا یک مثال است. موضوع به این سادگی نیست که کل پیشداوری خود را به کار، بر گردن یک عامل یا یک فرد بیاندازیم. از این گذشته، هدف من هم در این متن توضیح این بخش از ماجرا نیست. از نظر من، کسی که مسئولیت روانِ خودش را برعهده گرفته باشد، در مسیرهای خودکاوی با جدیتِ تمام حرکت کرده و ریشههای باورهای خودش به زندهگی و به دنبال آن کار، را واکاوی میکند.
نکتهای که اینجا برآن میایستم، مسئولیت بررسی روایتها به شکلی نقادانه است. فارغ از این که چه ریشهی روانی من یا هر کس دیگری را به سمت برخی روایتهای میکشاند، خودِ روایت قابل بررسی و نقد است. یادمان باشد که این روایتها انتزاعی و تخیلی نیستند. خلاصهای از داستانِ زندهگیهای گذشته است. یا حتی زندهگیهای همین الآن در جریان. اتفاقا از شدت پرتکرار بودن، بدیهی شده و در عینِ حال از پیشِ چشم ما محو میشوند. باور دارم که به تعداد انسانها در اعصار مختلف روایتْ میتواند وجود داشته باشد. من مدعی شناسایی و دستهبندی روایتها نیستم. تنها براساس تجربهی زیستهام روایتهایی را که با آنها مواجه شدهام و نقدی که به آنها دارم را شرح میدهم.
در فضایی که بیپول و نداشتن تصویر از آینده ادغام شدهباشند، ماندگاری و ثباتْ ارزش میشوند. حقوق ثابتِ ماهانه، روندِ معلومِ رشد شغلی، ماندگاری در یک سازمان تا آخرین نَفَس. حتی مزایای ثابت و ماهانه برای خانواده پس از مرگ، لایهای از همین ارزش میشود. پس معیار این است: کارِ خوب کاری است که مزایا و آیندهی مشخص و شفاف داشته باشد، ثباتِ شغلی داشته باشد.
تَن دادن به مفهومی به نام «استخدامِ دائم» یکی از پرتکرارترین مصادیق این ایده است. به مرورِ زمان و با پیشرفتِ زمانه لایههای دیگری مثل «سابقهی بیمه»، «مزایای حینِ خدمت» ، «رفاهیات» ، «حقوق بازنشستگی» به این روایت اضافه شده است. معمولا این «تَندادن» را با مسَکنی به نام «تعهد و تعلق» آرام میکنیم. به نام تعهد، تعلق، وفاداری و عبارتهایی از این دست، چشممان را روی فرسایش خودمان میبندیم. انتظار داریم که در نهایتْ ثبات [در واقع سکون] را در همه چیز داشته باشیم. شرحِ شغلِ مشخص و ثابت، در کنار جبران خدماتِ شفاف و ثابت، در کنار آیندهی شغلیِ شفاف و دقیق؛ همهی اینها یعنی سکون در آینده. در طلبِ «امنیت» انتظار داریم به ما قول بدهند که دقیقا ۵ سال دیگر روی کدام صندلی هستیم و چهقدر حقوق میگیریم.
در زمانهای ما، سازمانهای دولتی، نیمهدولتی و خُصولتی، همه نمادهای این مدل کارِ خوب بودند. سازمانهایی که حقوق به بازنشستهها سرِ وقت میدادند. حتی خانوادههای آنها را بعد از مرگشان حمایت میکردند. استخدام دائم، یعنی اینکه نهتنها ۳۰ سال از آیندهی خود را تضمین شده در این سازمان ساکنخواهی بود، بلکه بعد از آن هم در سایهای همین سازمان، خودت و خانوادهات سپری خواهید کرد. کم کم این تصویر به جای سازمان، به مفهومِ «سابقهی بیمه» منتقل شده، لیکن همچنان تکرارِ همان ایده است.
از نظر من مشکل این روایت، سکونی است که ایجاد میکند. اساسا این روایت، امنیت، آسایش، خوشی و در کل معنای کار را در ثابت بودن همه چیز دنبال میکند. یعنی هر چیزی که ممکن است روزی تغییر کند، یا هر چیزی که ممکن است تغییری را ایجاد کند، نامطلوب و نَخواستنی میکند. همکاری که ممکن است رشدش، سکونِ آیندهی من را خراب کند، ممیزی که ممکن است سلیقهاش حقوق ثابت من را ناپایدار کند؛ طرحِ تحولی که وظایفِ ثابتِ روزانهی من را دگرگون میکند، و انبوهی از دلایل، [و از نظر من بهانههای دیگر]، که برای حفظِ سکونِ خودمان میتراشیم. در نهایت و بعد از مدتی، همه جهان را ساکن و ثابت میخواهیم. هیچ چیز نباید روتینها و راحتیای که برای خودمان در میانهی عادت کردن به این روتینها فراهم کردهایم را بر هم بزند.
مشکل من با این ایده این است که بوی مرگ میدهد. ساکن کردن همه چیز، یعنی آماده شدن برای خوابیدن در قبر، ساکنترین نقطهی جهان برای وجودیْ که بالاخره و برای همیشه ساکت و ساکن شده است. «به دنبال سکون بودن» مثل این است که دائم ترمز اضطراری قطار زندهگی را از ترس این که "جلوتر نمیدانیم چه خبر است"، بکِشیم. این شکلی خودِ زندهگی را از دست دادهایم.
فکر میکنم همه این وضعیت را میشناسیم و آن را تجربه کردهایم. رِخوتی که در سازمانها و ارگانهای دولتی وجود دارد، به خود سازمان ختم نمیشود. در چشمِ آدمهایی که سالیان طولانی در این فضا کار کردهاند، هیچ نوری نمیبینی. جهانِ آنها ساکنْ است، اساسا چون جهان را ساکنْ میخواهند، از هر تفکرِ جدیدی، فرار میکنند و چشمانشان نمیخواهد که چیزهای جدید ببیند. فرقی نمیکند که این چیزِ جدید اخبار و مقالات پیشرفت علم و دانش درحوزهی کاری باشد، یا زجهزدنهای یک مادرِ بیپولِ کودکی بیمار برای وام گرفتن، یا بیکار شدن چند صد نفر کارگر به دلیل امضای یک حکم یا اییننامه، یا تاییدیه تخریب کردنِ منابعِ ملی درونِ یک فرایندِ ابلاغ شده، یا ایدهی تحولی که برای بهتر شدن کیفیت خدمات ارائه شده است. به هر حال تا وقتی که دنیای ساکنِ فرد سرِ جایش باشد، او عادتها و روتینهای خودش را انجام میدهد و خیلی به محتوا و معنای ان فکر نمیکند. هر چیزی که ذرهای احتمال ایجادِ اخلال داشته باشد، را با تمام قوا دفع میکند. به صِرف اینکه سکونِشان ثابت بماند، دستورات را خوب انجام میدهند؛ نتایجِ عملکردی را به موقع محقق میکنند؛ شایستگیها را به درستی تیک میزنند؛ آموزشها را با موفقیت سپری میکنند؛ هر مأموریتی را با هر هدفی اطاعت میکنند، حتی اگر کشتنِ آدمهای دیگر باشد. این روایت به کارمندانِ سازمانها و شرکتها محدود نمیشود. کم نیستند کسبهای که همواره برای ثابت و ساکن بودن کسبِ خود مُجدّانه میکوشند. در نهایت هم ساکنِ دخمهای خاکگرفته و متروکاند.
رخوتی از آن صحبت میکنم، به سازمان مربوط نیست. ریشهی آن روحیهی «وادادگی» است که ایدهی «امنیت در سکون» ایجاد میکند. پس همهی مشکل در محلِ کار یا نوع شغل نیست. مشکل ایدهای است کار را تعریف کرده است. اینکه: «خود را به چیزِ ثابت و بزرگی متصل کن، که هر اتفاقی افتاد تو ثابت و پابرجا باشی. به اصطلاح «تِکان نخوری» دیگر فرقی ندارد که آن چیزِ بزرگِ ثابت، امپراتوری کسب و کار پدر باشد، یا سازمان دولتی که تا بینهایت قرار است حقوق همه را بدهد، یا شغلی که آیندهی ثابت و تضمینشده دارد. در هر حال «تَن دادن به سکون» است.
در این میان، تعهد، تعلق، وفاداری، ماندن و ساختن، همه شبیه مواد مخدری هستند که برای تسکینِ دردِ این «تَن دادن» به خود میدهیم. کمکم چنان معتاد آن میشویم که اصلِ موضوعْ یادمان میرود. تا زمانی که اوضاعِ سازمان (یا هر کارِ دیگری که با این روایت انجام میشود.) خوب است، همه چیز خوب پیش میرود، رنجِ تندادنْ با سرخوشی ناشی از دریافتِ مُزدِ تعهد (از روشهای متعددی میتواند انجام شود، مثل: پاداش عملکرد، مزایای سنوات، ترفیع درجه، کارمندِ نمونه، یا سودِ خوب در فروشگاه و... )، معاوضه شده و به ظاهر رفع می شود. لیکن وقتی که اوضاع سازمان یا کار خوب نباشد، تناقضی درونی، حالِ ما را تکهپاره میکند: «به دنبال ثبات و امنیت آمده بودیم، ولی اکنون که اوضاع خوب نیست، اعتیاد ما به «تعهد» نمیگذارد که طبق روایت اصلی (امنیت در سکون و ثبات ) مسیر خود را ادامه دهیم.»
برای من تَن دادن به استخدامِ ۳۰ ساله در یک سازمان، یا به اندازهی همه عمر متخصص یک نوع صندلی خاص در سازمانها بودن، تصویری شبیه به چرخدندههای زنگار گرفتهی داخلِ ماشین بخاری قدیمی دارد. آنقدر خشک و بیتحرک شده، که وقتی کوچکترین تکانی به آن میدهی، صدای جیرجیر آن همه جا پر میشود. انگار که میگویند: "ما را به حال خودمان بگذار، سالها است که ساکن مانده و در همین وضع پوسیدهایم. الان اگر هر تکانی که بخوریم، حتما میشکنیم، آسیب میبینیم. بگذار با همین وضع تا پایان، تا مرگ، پیش برویم. تا وقتی این ماشین هست، ما هم درونِ آن و بخشی از این هستیم. بگذار در سکونِ امنی که برای خود فراهم کردهایم (در قبری که برای خود درست کردهایم) بیاساییم. "
روایت دیگر این است که : «کاری خوب است که در نهایت به راحتی منجر شود. »
دیگر فرقی نمیکند که راحتی را در چه شکل یا سطحی دنبال کنیم:
· راحتی در بدن، یعنی کاری که زحمتِ بدنی کمتری لازم داشته باشد بهتر است.
· راحتی در فعالیت ذهنی، یعنی کاری که چالشهای فکری و پیچیدگی های کمتری داشته باشد بهتر است.
· راحتی در ارضاء میل، یعنی کاری که امکانات ارضای امیال به من بدهد بهتر است ( مثل، زیردستانِ بیشتر، قدرت بیشتر، شهرت بیشتر، اموال بیشتر، و... )
· راحتی در مسئولیت اخلاق و رفتار، یعنی کاری که به من دیکته میکند که چه رفتاری درست است، بهتر است. یا کاری که من را کمتر با چالشهای اخلاقی و رفتاری مواجه میکند، بهتر است.
· راحتی در سعی و خطا و «اختراع دوباره و چندبارهی چرخ»، یعنی کاری که برای هیچ خطا یا اهمالکاری، کمسوادی، کمتوجهی یا کمکاری به من خُرده نگیرند و به من فضای هر نوع اشتباه یا تصمیم غلطی را بدهند، بهتر است.
از نظر من فرقی نمیکند که راحتی را در چه ساحتی از زندهگی دنبال کنیم. وقتی که ارزش و معنای کار را به راحتی گره میزنیم، مصادیقِ راحتی معیارِ خوب بودنِ کار میشوند. بسته به اینکه راحتی را چطور تعریف میکنیم، کارِ خوب معنای متفاوتی میگیرد. برای نمونه :
· از بچهگی میگفتند: "اگر پزشک باشی، اولش خیلی سختی میکشی، ولی بعدش یک عمر راحتی". به جای «پزشکی» در طول زمانْ انواع مشاغل و کارها نشستهاند و رفتهاند. مهندس برق، مهندس کامپیوتر، نرمافزار نویس، پایتونکار، گرافیست، آرت دایرکتور، و... .
· هر نسلی، «نداشتنِ بدبختیهای تجربه شدهی نسل پیش از خودش» را معیار راحتی میگیرد. فرزندان نسلِ جنگ و قحطی، راحتی را در ثبات دنبال میکنند، برای آن رقابت میکنند. فرزندانِ نسلِ سرکوب شده و محدود شده در ساختارها و قواعدِ خشک، راحتی را «بربادِ هیجانات بودن» و «از این شاخه به آن شاخه پریدن» میجویند.
· وقتی راحتی را با معیارهای عرفی تعریف میکنیم، کمکم در رقابت برای تیک زدن مصادیق راحتی، وارد بازیِ «چشم و همچشمی» میشویم. در همین تقلا زیر بار انواع فشارهای مالی و به دنبال آن تِن دادن به هر نوع کاری، میرویم. چرخهای بیپایان از کار کردن برای تامین مالی، جهت خرید کردنِ یا رسیدن به مصادیقِ راحتی. صورتِ قضیه این است که «کار میکنیم که به راحتی برسیم». ولی دقیقتر که نگاه کنیم، ماجرا این است:
مهمترین دقایق زندهگی خودمان را میفروشیم که با آن راحتی برای باقیماندهی وجودمان بخریم.
مشکلِ اصلی اینجاست که راحتی خودش مفهوم بلاتکلیف و بیریشهای است. به همین دلیل است که بهسادهگی ابزار دستِ جریانهای سرمایهداری قرار میگیرد تا با آن سود بسازند. مثل تولید انواع محصولات بیخاصیتِ خانهگی، محصولات فشنِ ورزشی و سلامتی، انواع مد و فشن، کالای لاکچری و... . همهی اینها محصولات و ترفندهایی هستند، برای سوءاستفاده از مفهومِ راحتی در نهایتْ مصرف کردن توان و زندهگی ما. در قاب بزرگتر که نگاه کنیم، همواره در کلِ تاریخِ سرمایهداری، راحتیفروشی یکی از مهمترین روشهای سودسازی بوده است.
در نهایت راحتی، و مفاهیمِ پیرامونِ آن، هر جایی که واردِ فضای تعریف کار و شغلِ خوب میشوند، فضا را سطحی، جِلف و مستهجن میکنند. چون راحتی روحیهای شبیه به تنبلی و بیکارهگی دارد. در عینِ حال مفهوم مبهمی است. در واقع شاید بتوان گفت که ذیلِ مفهومِ راحتی، «رها شدن از یک سری رنج و محدودیت، را از طریق تصاحبِ یک سری امکانات» دنبال میکنیم. لیکن اینجا چند مشکل داریم:
1. در بیشتر مواقع، راحتْ تلقیکردنِ هرکدام از این چیزها، را معمولا خودمان تعریف نکردهایم. بلکه تحتِ تأثیر موجهایی از تبلیغات، مُد و فشن، سراغشان میرویم.
2. راحتی همواره با امکانات شناسایی میشود. در نتیجه «رقابت برای تصاحبِ امکانات» میشود مبنای حضورِ ما در دنیای کار. رقابت برای جایگاه قدرت، رقابت برای بهترین پاداش، رقابت برای بالاترین درجه، رقابت برای ریاست، رقابت برای موفقترین آدم، حتی رقابت برای اخراج نشدن.
3. گاهاً این رقابت به قیمت اسیرشدن ما تمام میشود. برای تصاحب امکاناتِ راحتی زیر بار قسط و انواع تعهدات میرویم، یا زیر هر پرچمی مخلصانه خدمت میکنیم که مَواجِب کافی دریافت کنیم؛ برای تامینِ راحتی!
4. امکانات راحتی، مثلِ اتاقِ بازی، هدیهی تولد، صبحانه و ناهار، معیارهای انتخاب کار و شغل میشوند و ابعادِ اصلیِ کارِ معنادار، یعنی غایت و محتوای شغل و کار، فراموش میشوند.
«پولبازی» یعنی وضعیتی که دائما به دنبال افزودن اندازهی پول با استفاده از خودِ پول باشیم. رویکردی که معمولا به جملاتی از این دست منتج میشود :
· نصف حقوقم را سکه کردیم که ارزش پولم حفظ بشه.
· اگر این وام را بگیرم، بذارم توی اون یکی بانک، بعد از پنج سال کلی...
· با پس اندازی که دارم، یه زمین یه گوشهای بگیرم، بعداً گرون میشه.
· پول قرض کنم، ماشین پیش خرید کنم، سود داره.
· پولم را گذاشتم توی بورس که رشد کنه.
· اگر پارسال بیتکوین خریده بودم، الان بارم را بسته بودم.
در بیشتر موارد موضوع رسیدن به پولی راحت و کمزحمت است. من درک میکنم و میفهمم در کشوری که بیثباتی و تورم ارزش درآمدهای افراد را از بین میبرد، عقل سلیم میگوید که از راههای مختلف ارزش دارایی را باید حفظ کرد. ولی مشکلِ پولبازی این است که همهی ارکان زندهگی را به پول آغشته میکند. این روحیه یا رویکرد، بازی است، چون هدفِ آن ادامه دادن خودش است، مثل هر بازی دیگری. هیچ غایتی خارج از پول ندارد. پول که خودش یک مفهوم یا قراردادِ بیمحتوا است، وقتی که موضوعِ بازی قرار میگیرد، همه چیز را مانند خودش پوچ و تهی میکند. بعد از مدتی همه چیز حتی کیفیتهای وجودی، احساسات، اندیشه و هنر را با متر و معیار پول، حساب و کتاب میکنیم.
· هدف از مسافرت میشود، استفاده از سهمیهی دلار مسافرتی.
· هدف از آموزش، میشود گرفتن مدرکی که پول از آن درآید، یا اخذ کردنِ ضریبِ افزایش حقوق.
· هدف از شغل میشود، تامین امکانات و شرایط برای پولبازی.
· هدف از ماشین خریدن، میشود پولی که در زمان فروش به ما باز میگرداند.
· انتخاب رژیم غذایی و سبکِ زندهگی، با معیارِ «صرفهی اقتصادی» انجام میشود. نه حفظ و مراقبت از کیفیتهای وجودی و سلامتی.
· ارزشگذاری روی محصولات هنری، با متر و معیارِ «بهای تمام شده» انجام میشود. نه گستره و ارزش جهانی که خلق کردهاند.
· و انبوهی از مثالهای دیگر
پولبازی به نظر من شبیه قمار است، همواره تصویری توهمی و در عین حال امیدوارانه از آینده را میخریم. تصویری که در آن با زحمتِ خیلی کمی، ناگهان دارایی ما چند برابر شده است. پس از مدتی هر چیزی را با این عینک نگاه میکنی که «در آینده چهقدر میارزد». شاید در نگاه اول نوعی هوش اقتصادی به حساب آید. اینکه روی موجِ گرانی و تورم سوار شویم و به اصطلاح پول روی پول بگذاریم. ولی در قابی بزرگتر که بنگریم، نوعی بندهگی است. در پوششی به نام زرنگی و هوشِ اقتصادی همهی کیفیتهای زندگی را به پول تقلیل میدهیم. در نهایت هم بندهی پول میشویم. چرخهی نگرانی برای ارزش پول انتها ندارد. هر میزان که پولِ بیشتر داشته باشیم، باز هم برای آیندهی آن و ارزشاش [چندبرابر بیشتر از گذشته] نگران خواهیم بود. این همان چرخهی بیپایانِ بازیِ پول است؛ یعنی بندهی پول و در خدمتِ پول بودن.
پولبازی نوعی «وضعیت ذهنی» است، که وقتی مبنای زندگی و کار قرار میدهیم، کمکم محتوای کار، ماهیت شغل، ماهیت سازمان یا اجتماعی که درآن کار میکنیم، پوچ شده و اهمیت خود را از دست میدهند. دیگر مهم نیست کار ما چه باشد، متخصص جراحی، مدیر شعبهی بانک، مأمور حفاظت از قانون، ممیز مالیاتی، سرایدار مدرسه، قاضی دادگاه، فروشندهی مواد غذایی، بُنکدار بازار و... ، روحیهی «سوداگری» همهی تصمیمها و انتخابهای حین کار را آغشته و مسموم میکند. از آن پس پیشفرض ما این خواهد بود که یا همه چیز «در پول»، حل میشود؛ یا «با پول» حل میشود. در رویدادها صرفا چشممان یک چیز را میجوید: "در آخر چه چیزی نصیب ما میشود." حتی لایههای فراتر از کار مثل خانواده، دوستی، اخلاق، قانون و جامعه، به پول و پولبازی آغشته میشود. دیگر فرقی نمیکند که محتوای کار ما چیست. ببینید که گسترش و امتدادِ این روحیه چه بر سر جامعهی ما آورده است:
· پزشک، که برای نجات جان آدمها قسم خورده، در بازار املاک پولبازی میکند.
· کارمند نهاد نظارتی، مصوبات و آییننامههای جدید را براساس نفع پولیای که برایش دارند، جدی میگیرد. فرقی نمیکند که این نفع رو میزی باشد، یا زیرمیزی.
· مامور اجرای قانون، آدمها و سازمانها را به دیده کیسه پول مینگرد. خط قرمزهای قانون را در حینِ معامله با دیگر آدمها، براساس منافع خودش جابهجا میکند.
· رشوه گرفتن یک حقِ بدیهی برای افرادی است که حقِ امضا دارند. صدور یا ردّ هر مجوز قانونی، به منافعِ شخصِ صاحب امضا محدود میشود. (مثل مجوز قطع درختان هیرکانی، تاییدیهی داروی غیر استاندارد، ترخیص کالای وارداتی تاریخ مصرف گذشته و... )
· مدیر یا معاون شرکت، هر روز اولین و مهمترین و سرِ وقتترین کاری که می کند، چک کردن سایتها کدال، بورس و صرافیهای کریپتو است.
· حسابرس و ممیز امکانات و اختیارات خودش را برای کسب پول بیشتر به کار میگیرد، به جای آنکه به شفافسازی واقعیت بپردازد.
· بُنکدار بازار به جای ایفای سهم در گردش کالا در بازار، احتکار کردن را مبنای کار و کسب خود قرار میدهد، برای رسیدن به سودی باد آورده بعد از گرانی.
· کالاهای مصرفی (مثل خودرو) به یک قلک پول تبدیل شدهاند. به جای آنکه در خریدِ آنها به غایتهای اصلیشان (کاربردی که برای ما دارند، پاسخی که به نیازهای ما میدهند، کیفیتی که باید داشته باشند و... ) توجه کنیم، اندازهی متورمشدهی آنها در آیندهای موهوم را معیار میگیریم. به شکلی که برای پیشخریدِ خودرویی که همه میدانیم بیکیفیت و در عینِ حال گرانقیمت است، در یک شب چند میلیون نفر پیشپرداخت انجام میدهند.
· مفهوم مرگ و فقدان یک بزرگتر، به تناسب اندازهی ارث و میراث اهمیت پیدا میکند. به شکلی که فرزندانِ یک خانواده بعد از فوتِ والدین، به خاطر ارث با هم دشمن میشوند.
· مدرک دانشگاهی، آنقدر با پول خرید و فروش شده، که دیگر هیچ اعتباری غیر از نامی روی کارت ویزیت یا پروفایل شخصی ندارد. همه دکتر هستند، چون مدرک دکتریای را خریدهاند. در حالی که PHD یعنی سطحی که قرار بوده در آن فردی مرزهای یک حوزه از دانش بشری را جابجا کند، تا گفته شود که اphilosophy of doctrine فلان حوزه را دارد.
ممکن است در پاسخ گفته شود که: "مگر بدون پول میشود کاری کرد؟ بالاخره برای هر کاری و هر چیزی باید پول داشت!"
یا اینکه گفته میشود: "تقصیر دولت است، اقتصاد را خراب کرده است. ما چه کار میتوانیم بکنیم؟"
از نظر من این پاسخها همه نوعی «از سر باز کردن» و «شانه خالی کردن» از مسئولیت است. پولبازی یک جور روحیه و حالِ ذهنی است؛ دائم در این حالْماندن نوعی اعتیاد به پول است؛ بودن در این روحیه و نگهداشتنِ آن انتخابی که است که باید مسئولیتِ آن را شخصاً بپذیریم. وقتی همه دقایق زندهگی را در این روحیه بمانیم، کمکم یادمان میرود که پول صرفا یک ابزار یا واسطه است. خودش محتوا، غایت و معنایی ندارد. وقتی پول خودش هدف می شود، دورِ باطل شکل میگیرد. گردابی که کمکم همهی لایههای وجودی ما را درونِ خودش میکشد. در نهایت کلِ زندهگی و کار را پوچ و تهی میکند.
کافی است به انبوه شواهد و مثالها نگاه کنیم که چطور ثروتهای بادآورده ناشی از روحیهی پولبازی در والدین، پوچی و بیمعنایی را در زندهگی فرزندان ایجاد کرده است. پول در نهایت موضوع عیاشی و وقتگذرانی و در اصطلاح لاکچری بازی میشود. یعنی کارهایی که صرفا پول را مصرف کنند، تا بازیِ پول بتواند امتداد داشته باشد.
(این مطلب ادامه دارد )