
بعد از حدودا سه سال دوری از نوشتن ، ای کاش میتوانستم با خبرهای خوش و لذت بخش به سوی متن برگردم ولی آدمی همواره چیزی نبوده است غیر از اندوه های مداوم و خوشی های کوتاه ...
گاهی حرف زدن یا درد و دل با آدمی دیگر ، نه تنها دردی از تو دوا نمی کند بلکه دردی جدید به نام "ناکامی در یافتن گوشی شنوا و قلبی همدرد" به مجموعه لایتناهی دردهایت اضافه می کند.
بعد از تراپی هم دردی به نام "وای چقد گرون بود..." با درد قبلی ترکیب می شود ...
در نهایت تو می مانی و راه فرارت از جنگ های بی پایان مغزی ، و این شاید درست ترین تعبیر از مفهوم نوشتن برای من باشد ، راه فراری از ذهن و کشمکش های آن . البته فرار برای عملی است که بتوانی واقعا از یک مخمصه یا آدم یا چیزی راحت شوی و آن را پشت سرت جا بگذاری ولی مگر ادمی می تواند از ذهن خودش فرار کند؟ می شود مغزت را در طاقچه اتاق بگذاری و بروی در جنگل یا دریا چند نفس عمیق بکشی و برگردی و دوباره مغزت را در سرت قرار دهی؟
یا اصلا مثل کامپیوتر دکمه پاور و آف دارد که بتوانی خاموش ش کنی و هروقت لازم بود روشن ش کنی؟
فرار هم بی نتیجه است در جایی که آدمی خودش مصبب دردهایش است و در جای دیگر به دنبال درمان ...
اما قضیه انجا شدت می گیرد که درد پذیرفته می شود که دیگر به دنبال درمانی نمی گردی، خواه درد و اندوهی شیرین باشد مانند عشق یا دردی جانکاه و تلخ مانند ناتوانی ...
ناتوانی تنها جسمی نیست ، گاهی این ناتوانی از ذهنی می آید که نمی توانی شرایط را تغییر دهی و باز هم ذهنت دست از رویا نمی کشد ، زمانی که هرچه در چنته داری برای رسیدن می گذاری و در آخر تنها نرسیدن عایدت می شود.
رویاهای کودکی و نوجوانی ت در جوانی تعبیر نمی شوند اگرچه همه تلاشت را کرده ای
و در جوانی با خودت فکر می کنی انتهای ان همه رویا و تلاش به کجا رسید که باز اصرار دوباره به اغاز فصلی جدید از رویاها و ارزوها داری؟
از هرچه وحشت و تنفر داشتی به سرت آمده ، اگر قرار است ان همه دویدن برای راهی باشد برعکس انچه همه عمر خواسته ای ، پس برای چه بازهم بر این راه پر از مانع و بی فایده اصرار داری؟
این واگویه های ذهنی است که از هیچ در کودکی خودش را به هیچ در جوانی رسانده ، که قرار بوده با دست های خالی و بی تکیه گاه راهی به سوی آینده پر از نور خودش بسازد اما حال در میانه راه چیزی بجز تلی از آوار و تاریکی در انتهای راه نمی بیند...
اگرها و ای کاش ها رمقی برای یافتن جوانه امیدی دیگر باقی نمی گذارند ، با دست هایی خالی و چشم هایی کم سو در میانه راه به درخت روزگاه تکیه داده ای و با خود می اندیشی ایا ارزش ان همه بی خوابی و گریه و دویدن فقط همین بود؟
راه را اشتباه امده ای یا مقصدی اشتباه انتخاب کرده ای ؟
فی القصه، اصلا مقصود این نوشته ، سرایت ناامیدی نبوده و نیست ، ولی گاهی برای همان ذهن مریض راهی بجز بازگو کردن دردهایش نمی یابد هرچند اندک، بی ساختار و بی مخاطب
به امید بازگشت پر از دلخوشی و لبخند