
من افراد بسیاری را در دنیا ملاقات میکنم که تلاش میکنند افکار و احساسات را رها کنند یا از آنها آزاد شوند.
آنها سخت تلاش میکنند که از احساسات و افکار آزاد شوند.
البته این نسخهی ذهنیِ آزادی هست!
این مکالمه ی ذهن هست با تجربه های کنونی که چطور میتونم از تو آزاد شوم؟
ای ترس، چطور میتونم از تو آزاد شوم؟
اهای خشم، چطور میتونم از تو آزاد بشم؟
اهای شک و تردید، چطور میتونم از شر تو خلاص شم؟
ذهن آزادی را اینگونه تصور میکند و آن را مثل یک نوع مقصد نگاه میکند یا مثل یک نوع هدف!
بگذارید نگاهمان را تغییر دهیم ؛ اگر آزادی یک نوع هدف نباشد چی؟ یه هدف نیست، یه مقصد نیست و چیزی نیست که قرار باشد در آینده بیاید! بلکه آزادی در واقع طبیعت خود شماست!
پس دیگه موضوع این نیست که چطور از افکار و احساسات رها شویم یا چگونه خودم را از افکار منفی و قضاوت کننده آزاد کنم؟ یا چگونه خودم را از ترس و ناراحتی و شرم رها کنم؟
آزادی حقیقی در واقع این اَست که به افکار اجازه دهیم که اینجا باشند، اجازه دهیم احساسات اینجا باشند.
پس شما تلاش نمیکنید که خود را از افکار و احساسات آزاد کنید چون شما خود آزادی هستید، شما به طور طبیعی آزاد هستید.
شما آزادیای هستید که در آن افکار اجازه دارند که بیایند و بروند، احساسات اجازه دارند که بیایند و بروند.
آزادیای که در ان ترس ها مجازند که برخیزند و فرو نشینند، که در آن خشم مجاز است پدیدار و ناپدید گردد، گویا که شما آن اقیانوس عظیم لحظه حال هستید.
و هر فکر و هر احساسی مانند امواجی هستند که در آغوش گسترده و همیشه حاضر شما میایند و میروند.
افکار و احساسات را همچون کودکی تصور کنید که نزدیک در ایستادهاست؛ درِ حضور درِ لحظه حال و آن بچه میتواند یک فکر یا یک احساس باشد، ما معمولا در را محکم به روی آن کودک میبندیم و میگوییم: نه، نمیخواهم اینجا باشی تو نباید الان اینجا باشی برای تو جا نیست، تو به اینجا تعلق نداری!
و در نهایت تلاش میکنیم که آنها را رها کنیم یا از آنها رها شویم، تلاش میکنیم از احساسات و افکار رها شویم؛ که در واقع به این معنی است که ما آنها را نمیخواهیم، آنها به اینجا تعلق ندارند.
پس زمانی که ما تلاش میکنیم از افکار و احساسات رها شویم در واقع در برابر آن افکار و احساسات مقاومت میکنیم، شما آنها را درون خود نمیخواهید.
پس در واقع این دعوتی است به اینکه تلاش برای رها کردن و رها شدن را، رها کنید.
چون این چیزی نیست که افکار و احساسات از شما میخواهند.
غم نمیخواهد که رها شود، غم نمیخواهد که کنار گذاشته شود، غم نمیخواهد که بهتر شود، غم اصلا نمیخواهد که شفا پیدا کند!

همه آنچه این افکار و احساسات میپرسند این است که آیا برای من جا داری؟ میتونم اینجا بمونم؟ میشه بیام تو؟ میشه به من اجازه وجود داشتن بدی؟
و جواب ما در بسیاری از موارد نه بود!
ولی من فکر میکنم بیدار شدن همین است، بیدار شدن پایان جنگ ما با افکار و احساسات است.
چرا که طبیعت خود را به یاد میاوری، من این تشبیه را خیلی دوست دارم؛ تو آسمان هستی و افکار و احساسات بخشی از اب و هوای همیشه در حال تغییر هستند، و افکار و احساسات میتوانند مطلوب باشند مثل: شادی، خوشبختی، وجد، هیجان و خوشحالی یا هوا میتواند بد باشد این کلمهای است که استفاده میکنیم منفی یا بد، میتواند هوا طوفانی باشد میتواند بارانی باشد، میتواند مه آلود باشد، میتواند غم، خشم، تردید، شک و شرم باشد.
ولی به عنوان یک آسمان، برای همه ی آنها جا هست. جای بسیاری برای انچه که شما هستید، هست در اکنون(لحظه حال) جای بسیاری هست.
پس از دیدگاه اکنون که شما هستید(حضور دارید)، هیچ سوالی درباره رها کردن یا رها شدن از افکار و احساسات نیست.
آسمان سعی نمیکند از برف، بوران، مه، باران رها یا آزاد شود.
در لحظه حال سوالی نیست که چگونه از افکار و احساسات آزاد شوم!
چرا که حضور شما، خودش آزادی است!
پس با این نگاه، شما میتوانید به افکار و احساسات بگویید: بله البته که میتوانی اینجا باشی، بیا تو، هر چقدر که میخواهی بمان.
شما دیگر تلاش نمیکنید افکار و احساسات را رها کنید.
شما خود آزادی هستید.
این اجازه که شما میگویید: هی غم تو میتونی اینجا بمونی.
برای یک دقیقه بمان، برای یک ساعت، برای یک روز، میتوانی بیایی، میتوانی بروی، میتوانی برگردی. این یک گفت و گوی به مراتب عاشقانه تر و صادقانه تر است.
و دیگر تلاش نمیکنید که غم برود بلکه شما اجازه میدهید غم بماند و این خیلی آسان تر اَست، چون این در طبیعت شماست.
شما اجازه میدهید غم بماند البته اگر بخواهد برود میگذارید که برود و اگر غم بخواهد برگردد اجازه میدهید که برگردد، چرا که شما غم نیستید شما فضایی برای غم هستید همان آسمان حضور...
شما میگذارید ترس بیاید؟ بله!
شما میگذارید ترس برود؟ بله!
شما میگذارید ترس برگردد؟ بله!
این با رها شدن از ترس بسیار بسیار متفاوت است؛ چون در آن حالت شما در جنگ هستید، و این بر خلاف طبیعت شماست...
به عنوان آسمان و حضور سوالی درباره رها شدن یا رها کردن نیست. و بعد جالبه که این همان رها کردن است، این رها شدن است، این یک رهایی است که فقط فضایی باشیم که در آن هر فکری هر چقدرم عجیب، هر چقدر تخیلی، هر چقدر به ظاهر منفی و یا هر احساسی هر چقدرم شدید، هر چقدر غیر منتظره و هر چقدر ناخوشايند خانه ای داشته باشد!
مولانا
هست مهمان خانه این تن ای جوان
هر صباحی ضیف نو آید دوان
هین مگو کین ماند اندر گردنم
که هم اکنون باز پرد در عدم
هر چه آید از جهان غیبوش
در دلت ضیفست او را دار خَوش
مولانا
جز که تسلیم و رضا کو چاره ای؟
در کف شیر نر خون خواره ای!
مولانا
جز توکل جز که تسلیم تمام
در غم و راحت همه مکر است و دام