چین ، سفرسوم - قسمت دهم

توی این شهر مسلمان هم زیاد بود و سنی هم بودن ... مردها ریش بلند بدون سیبیل داشتن و زنها هم لباس پوشیده به تن داشتن ، ولی عموما آدمهای مسن اینجوری بودن و جونهاشون این جوری نبودن ...

شنیدم جمعیت مسلمان های شیان بیست تا سی هزار نفر هست و تعدادی مسجد دارن که مسجد جامعشون از همه بزرگتر و قشنگ تر هست

شنیدم که یکی از فرق اهل تسنن بودن که نماز رو میتونستن به زبان مادری بخونن ولی اینا چون از بازرگانهای ایرانی نماز یاد گرفته بودن یه چیزی شبیه فارسی قدیمی میخوندن ! اون سر دنیا هم خدا رو میخونن وکسی نمیگه چرا والاضالین رو چهار انگشت نمیکشی ؟ والله الصمد رو درست تلفظ نمیکنی ...

امسال ارس با من نیومد و تنها رفتم شیان ... سحاب و امیر هم کار داشتن ...

اولش گفتم تنهایی چکار کنم ؟ چون بودن با دوستان توی سفر نعمتیه و حوصله آدم سر نمیره ولی تنهایی هم مزایایی داره که میتونه شامل خوندن کتاب و توجه بیشتر به خرده فرهنگ های جاییه که آدم میره بشه ...صحبت کردن با آدم های محلی و توجه به رفتارها و کارهاشون

همچنين گذراندن وقت باخود و آرامش دروني