عجیب است رسمِ روزگار. دستهایت را میگشایی، نه برای گرفتن، که برای بخشیدن. شانههایت را به ستونِ دردها بدل میکنی، نه برای فرو ریختن، که برای استوار ماندنِ دیگران. گویی سرنوشتت این بوده: چشمهای باشی که سیراب میکند، درختی که سایه میبخشد، و پلی که عبور را ممکن میسازد.
نه توقعی از تشکر، نه انتظاری از جبران. تنها، شعلهای از انسانیت که درونت میسوزد و تو را به این بخشندگی فرا میخواند.اما آنگاه که طوفانِ زندگی، شاخ و برگهایت را میشکند، یا خشکسالی، چشمهات را به کامِ عطش میکشد، ناگهان میفهمی که جز خودت،هیچکس برای ترمیمِ شکافها و پر کردنِ خلاءها نیست.
نگاه میکنی به اطراف،به همانهایی که روزی دستشان را گرفته بودی،و میبینی که جز جایِ خالی،چیزی نمانده است. نه از روی کینه، نه از روی دلخوری.فقط یک حقیقتِ تلخ: رسالتِ تو، بخشیدن بود، نه گرفته شدن.همان لحظه است که میفهمی، متوجه میشی که تمام اون آدم ها، فقط سایه هایی بودن که با نور تو معنا پیدا میکردن.
و اینجا، در این برهوتِ بیواژه، نه حسِ قربانی بودن، که یک آرامشِ غریب جان میگیرد. آرامشی از جنسِ پذیرشِ حقیقتی عریان. شاید این، همان امتحانِ نهاییست. همان لحظهای که روحِ بزرگت، حتی در تنهاترین وضع، باز هم از بخشندگیاش پشیمان نمیشود.تنها، در سکوتِ این بیکسی، قامتت را استوارتر میکنی.
چرا که میدانی، ارزشِ واقعیِ تو، به تعدادِ آدمهای دورت نیست، بلکه به عمقِ آن بخشندگیست که حتی در اوجِ تنهایی، ذرهای از آن کم نمیشود. و این، بزرگترین پیروزیست.