ویرگول
ورودثبت نام
ASHOB
ASHOB
ASHOB
ASHOB
خواندن ۱ دقیقه·۱ سال پیش

رنگ باخته در خاطرات...

آری، او سیاه‌پوش بود. نه فقط برای خاطراتی که تمام شده بودند، بلکه برای زخم‌هایی که التیام نمی‌یافتند. سیاه‌پوشِ روحی که در هجوم بی‌رحمانه‌ی واقعیت، تکه تکه شده بود. هر اتفاق، هر خاطره، ردّی سیاه بر قلبش می‌گذاشت.

آدمک کوچولوی سیاه‌پوش، در این دنیای بی‌رحم، دردی عمیق را با خود حمل می‌کرد. گویی روحی در کالبدی غریب اسیر شده بود. کسی نمی‌دید، کسی نمی‌فهمید، و شاید اصلاً کسی اهمیتی نمی‌داد.

حالش خوب بود؟سوال بی جایی‌ست. تصور کن، قلبت را با میخ‌های زنگ‌زده به تخته‌ای کوبیده‌اند، و هر تپش، درد را تا مغز استخوانت می‌رساند. تصور کن، در بیابانی بی‌آب و علف، تشنه و تنها رها شده‌ای، و سراب‌ها تو را به سخره می‌گیرند. حال آدمک، چیزی شبیه به این بود.

درد می‌کشید، اما سکوت می‌کرد. فریادش را در گلو خفه می‌کرد و بغضش را به زنجیر می‌کشید. کسی نمی‌دانست این آدمک چه دردی را تحمل می‌کند و دم نمیزند. دم میزد که چه شود؟

در این میانه‌ی سیاهی، آدمک به دنبال روزنه‌ای از امید می‌گشت. نه به آدم‌های اطراف، که به ستارگان چشم دوخته بود. شاید، فقط شاید، نوری از آن بالا می‌توانست این تاریکی را بشکند. او به دنبال معنایی بود که در این دنیای بی‌رحم گم شده بود.

و حالا، خسته و غمگین، چون پیرمردی هفتاد ساله روی صندلی‌اش تکان می‌خورد. آرام آرام چای داغش را می‌نوشید، و تلخی زندگی را مزه‌مزه می‌کرد. نه امیدی داشت، نه آرزویی. فقط ادامه می‌داد، چون چاره‌ی دیگری نداشت.

۱۴
۲
ASHOB
ASHOB
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید