شب، سنگین و بیرحم، پتوی تیرهاش را بر دوش شهر کشیده بود. آسمان، که گویی اراده کرده بود تمام رنگهای زندگی را در خود حل کند، تنها به رنگ آبیِ مردهای میدرخشید؛ همان آبیِ تهی که در چشمهای آدمکی رنجوز خاطر، خیره مانده بود که حالا در کنار دریا نشسته بود، در لبه پرتگاه، نگاهش به امواج خروشان و بیوقفه دوخته شده بود.
در این لحظه، سکوت دریا و شب، هم صدا با درونش، سرود غم میخواند. موجهای خشمگین، بیوقفه، به ساحل میخورند و باز میگردند، انگار قصد دارند دیگر هیچوقت آرام نگیرند، مثل احساسهای برآمده از ته دلش که مدام در حال شُرشرُ و طوفان است. در قفسه سینهاش، نه از عشق، که از دردی گنگ و فلجکننده میسوخت. دردی که هیچ مسکنی آرامش نمیکرد، گویی از اعماقِ یک حفرهی تاریک و فراموش شده سرچشمه میگرفت؛ حفرهای پر از خاطراتِ دردناک و فقدانِ عمیقِ احساس.
در این لحظه، به فکر مرگ افتاد، به فکر راهی که شاید او را از این دنیای بیپایانِ نومیدی خلاص کند. فکرش در میان امواج دریا غرق شد، همانطور که احساسش در این خلأِ بیانتها گم شده بود. او دیگر چیزی را حس نمیکرد. نه شورِ زندگی، نه تلخیِ مرگ. فقط یک خلأِ مطلق، یک پوچیِ بیانتها، که در خود غرق شده بود.
علاقهای در وجودش نمانده بود؛ نه به خنده، نه به گریه، حتی به نفس کشیدن. سنگدل شده بود، بیرحم. نه به دیگران، که به خودش. گویی خود را در سردترین نقطه جهان رها کرده بود. غم، نه یک مهمان ناخوانده، که صاحبخانه شده بود. شب و دریا، همراه هم، خاطراتِ تلخ و فکرهای تاریکش را در بر داشتند.
در این لحظهی عمیق، نظاره در امواج، هزار تفکر عبور میکرد؛ چیزهایی که شاید هیچگاه گفته نمیشد، بلکه در همین سکوت و مه دریا، غرق میشدند. فکر میکرد شاید، فقط شاید، این موجهای بیپایان، دردی را که درونش است آرام کند؛ یا شاید، او را در این پرتگاه، در حلقهی ناپیدای مرگ، بگشاید.
و حالا، در این همآوایی غم و امواج، صدای درونیاش نجوا میکرد: “درد… در این درد… باید تمام شود.” در کنار دریا، غرق در افکار و احساساتی که هیچگاه تمام نمیشوند، در خودش غرق شده بود، در انتهای دستنخوردهی حس و احساس، تنها و بیپناه، بی آغوشی با طعم و حس و حال امنیت.
