آدمکِ کوچولو میدانست، با تمام وجود حس میکرد که راه درست این است، اما چه سود که گاهی همین انتخابهای درست، بدجوری آدم را از درون ویران میکنند.بارها و بارها با خودش زمزمه میکرد: «دیگر در این دنیای بیرحم چه دارم که به دنبالش بگردم؟» نه اینکه خسته باشد، نه… درمانده بود و بیچاره، مثل یک روح سرگردان، حیران و ویلان مانده بود.تنهایی، دیگر نه یک انتخاب، که نقابی بود بر چهرهاش؛ نقابی که پشت آن، هیچکس اجازه نداشت رنجش را ببیند. دلش برای این دلِ سرکش، آتش میگرفت… اما حتی به خودش هم اجازهی بروز این حس را نمیداد.هر چند قرن یک بار، کورسویی از امید در دلش زبانه میکشید. از یک آدم خوشش میآمد، از همصحبتی و وقت گذراندن با او لذت میبرد، اما درست وقتی که فکر میکرد چیزی در حال شکوفه زدن است، همهچیز با یک «بوم»ِ بزرگ، تمام میشد. و تلختر از همه اینکه، این پایان را خودش رقم میزد.
خوب میدانست، خیلی خوب میدانست که این شادیها، حس خوبِ زودگذر، ماندنی نیستند.غرورش اجازه نمیداد که وابسته شود. و تلختر از همه اینکه، این پایانِ اجباری را خودش رقم میزد.اما این دردِ مبهم، این فشارِ سنگین روی قلب و این سردردِ لعنتی را چطور تاب بیاورد؟ مثل یک کلافِ سردرگم، نمیدانست خودش را به کدام طرف پرت کند.
گرفتار شده بود؟ شاید نه به آن معنای واقعی. آدمک، آدمی نبود که به این سادگی اسیرِ احساسات شود. اما چیزی در اعماق وجودش، پشتِ سدِ غرور، زبانه میکشید؛ یک حسِ ممنوعه که مثل اشک، در چشمانش جمع میشد و میلرزید. هنوز هیچ اتفاقی نیفتاده بود، اما دلتنگی مثل یک سایه، او را تعقیب میکرد. این بار، به راستی دلتنگِ کسی شده بود که نباید… نباید حتی به او فکر میکرد. اصلا چه کسی تعیین میکرد این «نباید»های مضحک را؟ دل بود دیگر… نمیشد بهش حالی کرد که «هی! تو نباید دلتنگ بشی، نباید…» انگار کسی داشت با سوهان، روحش را خراش میداد.
