روزها می گذرد. از تعدادی دوستانم بی خبرم. یکی از آنها، خطش خاموش است و هربار که صدای اپراتور در گوشم می پیچد که " مشترک مورد نظر خاموش می باشد" بند دلم پاره می شود. هربار که چشم روی هم می گذارم، صدای تیراندازی های بی امان خواب را از چشمانم می رباید؛ صدای فریادهایی که در خیابان شنیده بودم، صدای مردمم که با ضرب و زور گلوله و تیغ و تیر، مثل همیشه، ساکت می شد. هربار که مادرم میگوید از فلانی و فلانی هم که در اعتراضات شرکت کرده اند، خبری نیست، دهانم خشک می شود و پاهایم دیگر یاری ام نمی کنند برای ایستادن.
روزها می گذرد اما زندگی ایستاده است. زندگی در اینجا، مدت هاست که ایستاده است. ترس به مصلحتِ بقا دیگر مثل گذشته، آهسته و خزنده به روزمرگی ها راه پیدا نمی کند؛ دیگر خبری نیست از خاموشیِ صداهایی که شنیده نمی شوند.
روزها می گذرد. همه مان " خسته" ایم. خستگی از راهِ طولانیِ پر خون برای وطنی که خیلی وقت است دیگر وطن نیست. همه مان " خسته" ایم. خسته از دوام آوردن.
روزها می گذرد. دیگر آزادی، برای مان، افسانه یا آرمان دوردست نیست؛ ضرورتی ست هم سنگ نفس، هم وزن کرامت. آزاد برای اندیشیدن، برای سخن گفتن، برای متفاوت زیستن. آزاد برای اینکه آینده، این چنین تنگ و تاریک نباشد که در وطن، رفتن، شریف ترین شکل مبارزه جلوه کند. آزاد برای اینکه لب به اعتراض گشودنمان، شورش و اغتشاش معنا نشود.
روزها می گذرد.خسته هستیم اما "فرسوده" نه. هنوز در اعماق " این خاک"، هنوز در اعماق وجود " مردم" چیزی سرسختانه، زنده مانده است. نوعی امتناعِ نجیبانه از پذیرش تحقیر. نوعی نافرمانی در برابر عادت کردن به ظلمات، عادت کردن به بی عدالتی.
روزها می گذرد. روزها می گذرد اما در نهایت، "ایران" به آزادی خواهد رسید. نه با فریادهای مقطعی، بلکه با همین ایستادگی های عمیق و ممتد در روزهای بی نوری و بی خبری. "ایران" به آزادی خواهد رسید. با ایستادگی نسلی که دیگر نمی خواهد تاریخ را فقط با دندان روی هم فشار دادن و سکوت کردن، ادامه دهد.
روزها می گذرد و روزی خواهد رسید که ایران، دیگر فقط یک حافظه زخمی و خونین نباشد؛ بلکه "وطن" باشد؛ "وطنی" که احتیاط را به نام خرد، به خوردمان ندهد.

روزنه های سرم را می بندم تا به فکر ایران نیفتم. اما نمی توانم. زمین زیر پایم آتش می گیرد. «شاهرخ مسکوب»