پتوی نازکی دور خودم میپیچم، دفتر و قلمی برمیدارم و بیصدا و در تاریکی از اتاقم خارج میشوم و وارد حیاط میشوم. روی تاب مینشینم. لحظه ای از سرمای فلزِ آن، لرزی در بدنم میپیچد اما اهمیتی نمیدهم.
زانوانم را کمی خم میکنم و پاهایم را در دمپاییِ پلاستیکی محکمتر روی کاشی های حیاط میچلانم تا تاب حرکت کند.
دفترم را باز میکنم، صفحات سیاه شده از نوشته های این روزهایم را ورق میزنم تا به برگهای خالی برسم.
با وجودِ سینه درد ناشی از پنیک هایی که تازگیها بیش از قبل شده و سرمایی که به سردی هوا بی ارتباط است، قلمم را روی صفحه خالی میلغزانم.
این روزها گویی نوشتن تنها کورهراهیست که کمک میکند کمی از دردی که در روحم لانه کرده و و در تمامِ رگهایم جریان دارد، کم کنم. البته؛ درد و رنجی که این روزها میکشیم، کم شدنی نیست تنها به مثابه خاکسترهای زیرِ آتش است؛ همچنان شعلهور و شاید در انتظار جرقهای.
به همه روزهایی که از سر گذراندیم تا به این نقطه از تاریخ برسیم، فکر میکنم.
گویی تاریخ در این خاک و دیار، به شکلی دهشتناک، خودش را تکرار میکند. نه یکبار، نه دوبار؛ دهها بار.
بارها و بارها، در و دیوارهای شهر، شاهد ستمهای این قوم الظالمین بوده است؛ بارها و بارها جوانانی به کوچهها و خیابانها آمدند و دیگر بازگشتی نبود.
بارها و بارها آسفالتها، سرخفام شدند از خونِ هزاران دختر و پسر؛ هزاران انسان، هزاران آرزوهایی که در کیسههای مشکی، با برچسب «مجهولالهویه»، نابود شدند.
قلمم با یادآوری چیزهایی که در همان مدتِ کوتاهی که به اینترنت وصل شدم و تماشا کردم، با یادآوری آن حجم از خشمی که احساس کردم و اشکهایی که بیرحمانه در چشمانم سوختند، سریعتر روی کاغذ میرقصد.
مدت اتصالم به اینترنت زیاد نبود، همان را هم مدیون عزیزی بودم که برایم پروکسی و ویپیان فرستاد. درست ساعت 2:17 دقیقه نیمهشب بود؛ بیربط از بحثمان میان مسیجها گفت: اسما، اینترنتم وصل شده، برات پروکسی میفرستم بیا تلگرام تا ویپیان هم برات بفرستم.
وقتی وارد تلگرام شدم، نفسی که حتی خودم متوجه حبس شدنش نبودم را رها کردم. بعد از روزها بیخبری با شتاب به همه کسانی که میشناختم و در تمام این روزهای کذایی دسترسی بهشان نداشتم، پیام دادم.
تا طلوع آفتاب درگیر اتصال به فیلترشکن های مختلف بودم و در نهایت، وارد اینستاگرامم شدم.
فقط دیدم، فقط شنیدم.
قلبم از حرکت ایستاده بود.انگشتانم گویی از مغزم فرمان نمیگرفتند؛ صفحه موبایلم خیس شده بود و به درستی کار نمیکرد. اما دیدم، دیدم هرآنچه که تمام این مدت در پنهانکردنش کوشیده بودند.
شنیدم فغان تمامِ داغدارانی را که خودم را در غمِ بیپایان آنها شریک میدانم.
موبایل را خاموش کرده بودم؛ به آیینه اتاق خیره شده بودم و سعی میکردم به یاد بیاورم نفس کشیدن را؛ سعی میکردم به یاد بیاورم دلیل جنگیدنهایمان را؛ ایستادگی هایمان.
دیگر برایم هیچچیز اهمیتی نداشت؛ نه قطعی مداوم اینترنت، نه اخبار و نه حتی آمار کشتههایی که در صداوسیما به کذب گفته میشد، نه هیچ چیز دیگر.
چیزی که اهمیت داشت دهها،صدها،هزاران، صدها هزار جوانی بود که حالا دیگر نبودند. صدها هزار چراغِ امیدی که به دست خونخوارانِ زمانه، خاموش شده بودند.
پاهایم را محکمتر روی زمین فشار میدهم تا تاب سریعتر حرکت کند؛ بادِ سرد به پوست صورتم تازیانه میزد اما احساسی ندارم. تمام وجودم دیگر سِر شده است. حرکت دستم روی کاغذ تندتر میشود؛ گویی تمام حرص و خشم و درد و رنج و عصبانیت و ناامیدی ام را میخواستم تخلیه کنم اما تمام شدنی نیست این دریای خشمِ این روزهایم.
به یاد میآورم روزهای تلخی که پدربزرگم را از دست داده بودم، اولین باری که طعمِ تلخِ از دست دادن را چشیده بودم اما این روزها دوباره همان احساس کذایی را دارم، دوباره سایه تاریکِ فقدان بر وجودم نشسته است. غمِ از دست رفتن کسانی که ندیده و نشناخته، قهرمانِ بی مدالِ راه آزادی شدند.
گمان میکنم دیگر راهِ گریزی از این اندوه و خشمم نیست، اندوهِ این جوانانِ رفته تا ابد به روحم سنجاق شده است. فقط میتوانم در سیل کلماتِ امیدبخش دوستانِ بهتر از جانم، از دیوِ تألم و حزن، گم شوم.
