ویرگول
ورودثبت نام
Asma Oo
Asma Ooو به کجاها بَرَد این امید ما را...
Asma Oo
Asma Oo
خواندن ۷ دقیقه·۲ روز پیش

سرزمین خنجرهای مکرر

خاورمیانه، این سرزمینِ پیامبران و فاتحان و مستشاران و دیکتاتورها، که روایتش را بارها شنیده‌ای اما هیچ‌گاه تا ته آن ننشسته‌ای چون ته آن چاهی است پر از استخوان و فراموشی، با شهرهایی مثل سومر و بابل و نینوا و قاهره و دمشق و بغداد و بیروت و استانبول و تهران؛ که هر کدام روزگاری مرکز جهانی بوده و امروز هر کدام گوشه‌ای از یک تابوت بزرگ به شمار می‌رود.
نه اینکه ما مرده باشیم، نه، هرگز، مردن را هم گاهی آرزو می‌کنیم اما اجازه نمی‌دهند، زنده نگه داشته می‌شویم تا رنج بکشیم، چون رنج سوخت این جغرافیاست و ما ماشین‌هایی شده‌ایم که با همین سوخت هر روز صبح روشن می‌شویم بی‌آنکه بدانیم شب کدام پیستونِ وجودمان از کار می‌افتد.

هر روز صبح خمیازه‌ای به درازای تمام شب‌های بی‌خوابی تاریخ می‌کشیم و از پنجره به خیابان نگاه می‌کنیم: جنازه‌ای؟ تظاهراتی؟ قطعی اینترنت؟ قانون جدید حجاب؟ اعدامی دیگر در ملاعام؟ نه از سر شگفت که از فرط آشنایی.
همان آشنایی رعب‌آوری که اسمش را «عادت» گذاشته‌اند. فقط شانه بالا می‌اندازیم.
اما من از واژه‌ی «عادت» بیزارم و می‌گویم ما هرگز به این بیداد خو نکرده‌ایم، آدمی مگر می‌تواند به خنجری که هر بار سینه‌اش را می‌شکافد عادت کند؟ خنجری که هر بار تیغه‌اش را عوض می‌کند؛ امروز به نام شرع، فردا به نام آزادیِ تحمیلیِ غرب، پس‌فردا به نام ثبات منطقه، اما دست پشت خنجر، دستی که می‌فشارد، می‌چرخاند، بیرون می‌کشد و درون سینه‌ی دیگری فرو می‌برد، همان است، همان همیشه.

به کابل بنگر، به هرات، به مزارِ شریف، و زنی را خواهی دید که از پشتِ پنجره؛ نه پنجره بلکه روزنه‌ای به اندازه‌ی یک چشم نیمه‌باز جهان را تماشا می‌کند، همان روزنه‌ای که دوخته شده با نخ سیاه «نباید دیده شوی» و با سوزنی که نه از آهن که از فتوا تراشیده‌اند، و طالبان گفته‌اند «صدا هم نباید باشد» پس زن افغان دیگر حتی نمی‌تواند در خیابان آواز بخواند چون آواز عورت شده است، صدای زن عورت شده است، قدم‌های زن عورت شده است، حتی نفس زن، آن نفس کوتاه و ترسان که زیر هفت لایه پارچه راهی به بیرون ندارد. نفس هم عورت شده است، و این شرم بی‌پایان هر روز تازه می‌شود، هر روز مثل زخمی که روی زخمِ دیروز باز می‌کنند، هر روز با نمک «این به نفع خودتان است» تازه می‌شود.

می‌گویند «افغانستان... آه، افغانستان، همیشه همین بوده» اما این جمله‌ی لعنتی را چه کسی به ما یاد داد؟ «همیشه همین بوده» یعنی چه؟ یعنی رنج تاریخ انقضا ندارد؟ یعنی ما سگ پاولف تاریخ‌ایم که هر بار زنگ ظلم را می‌شنویم آب دهان‌مان برای مرگ می‌ریزد؟
نه، به گواهی همان زن که زیر برقع خفه می‌شود اما چشم‌هایش هنوز برق می‌زند. او هر روز دارد خفه می‌شود و هر روز برای اولین بار است که نمی‌تواند به مدرسه برود، هر روز برای اولین بار است که مادرش در کوچه کتک می‌خورد، هر روز برای اولین بار است که امید را از پنجره‌ی دوخته‌شده می‌بیند و می‌داند نمی‌تواند بیرون بپرد، و «عادت» به این حجم از «اولین بار» دیگر عادت نیست، بلکه قتلِ تدریجیِ نفس است، نفسی که فریادش را نه در گلو که در استخوان پس گردن تاریخ قایم می‌کند برای روزی که کسی بشنود.

و اما ایران، به قول خودمان؛ تهران، اصفهان، شیراز، تبریز، شهرهایی که زمانی شعر و معماری و اندیشه را نفس می‌کشیدند چنان که نوزاد تازه‌به‌دنیا آمده را با نفس مادر گرم می‌کنند، حالا اما هر صبح با یک پرسش از خواب می‌پرند. پرسشی که روی سقف اتاق با خط درشت نانوشته نوشته شده: «امروز کدام حق را باید از ما بگیرند؟»
شهری که در آن شعر هنوز روی دیوارها نفس می‌کشد اما دیوارها هر روز سفید می‌شوند، موسیقی هنوز از پنجره‌ها فرار می‌کند اما پنجره‌ها را محکم می‌بندند، و آدم‌ها هنوز در کافه‌ها، پشت تلفن‌ها، در گوشه‌ی امنِ خانه‌ها، رؤیای یک زندگیِ معمولی را تمرین می‌کنند، گویی زندگیِ معمولی خودش یک هنرِ رزمی است، یک تمرین مداوم برای حفظ تعادل روی طنابی که زیرش تمساح‌های قضاوت نشسته‌اند.

اینجا هم پنجره‌ها هستند فقط شکلشان فرق دارد. بعضی پنجره‌ها میله ندارند اما بازهم باز نمی‌شوند چنان که درِ قفس پرنده‌ای هرگز قفل نبوده اما پرنده هنوز باور نکرده می‌تواند بپرد، و بعضی دیوارها از آجر ساخته نشده‌اند بلکه از ترس ساخته شده‌اند، از جمله‌هایی که آرام آرام وارد زندگی شدند مثل مارهایی که از شکافِ دیوار سر می‌کشند: «نکن»، «نخوان»، «نگو»، «نرو»، «نپرس» و ترسناک‌ترین چیز درباره‌ی این دیوارها این نیست که بلندند، این است که گاهی آنقدر آهسته ساخته می‌شوند، آهسته‌تر از رشد ناخن، آهسته‌تر از پیر شدن، که کسی صدای گذاشته شدن آجرها را نمی‌شنود، تا یک روز صبح که از خواب بیدار می‌شوی می‌بینی آزادی را یک‌باره از تو نگرفتند، تکه‌تکه بردند، با یک «نباید» کوچک شروع شد، با یک «صلاح نیست» ادامه پیدا کرد، و روزی رسید که انسان برای ساده‌ترین انتخاب‌های زندگی‌اش، برای رنگ پیراهنش، برای موسیقی مقبره‌اش، برای این که عاشق است یا نه،باید توضیح می‌داد، به کسی که هیچ‌وقت قرار نبود بفهمد.

در ایران، بسیاری هنوز نفس می‌کشند، هنوز می‌خندند، عاشق می‌شوند، کتاب می‌خوانند، موسیقی گوش می‌دهند، می‌نویسند، و شاید همین بزرگ‌ترین مقاومت باشد؛ اینکه زندگی با تمام فشارها هنوز حاضر نیست تسلیم شود، مثل علفی که از میان آسفالتِ فرمانِ «نرویید» سر می‌کشد، اما چه رنج عجیبی، چه غم گران‌باری که آدم مجبور باشد برای اثبات انسان بودنش هر روز مبارزه کند، برای لباسش، برای صدایش، برای اندیشه‌اش، برای اینکه بتواند همان چیزی باشد که هست؛ نه «موضوعِ» قوانین، نه «موردِ» آمار، نه «پرونده‌ای» در دادگاه امنیت.

زن ایرانی و زن افغان با فاصله‌ای هزاران کیلومتری اما با یک ردِ مشترک از خون بر گونه، در یک چیز هم‌داستانند:
بارها تلاش شده از هردوی آنها یک «موضوع» بسازند، چیزی که درباره‌اش تصمیم بگیرند، چیزی که حدودش را با خط‌کش شرع یا عرف یا قانون تعیین کنند، چیزی که اگر خواست نفس بکشد اول باید مجوز نفس کشیدن از «متولیان امر» بگیرد، نه انسانی که خودش تصمیم بگیرد، اما هیچ قدرتی نمی‌تواند تا ابد با حذف کردن انسان‌ها دوام بیاورد، چون انسان حتی وقتی در تاریک‌ترین اتاق‌ها حبس می‌شود؛ آن اتاق‌هایی که سیمانی‌شان بوی بازجویی می‌دهد، راهی برای ساختن یک پنجره پیدا می‌کند، گاهی با ناخن روی دیوار خط می‌کشد «من هنوز هستم»، گاهی با زمزمه‌ای که از زیر در به زندانیِ مجاور می‌رسد.

می‌گویند «این منطقه همین است، خاورمیانه همیشه همین بوده» اما تاریخ جبر نیست، رنج سرنوشت نیست، و انسان موجودی نیست که برای تحملِ بی‌پایان آفریده شده باشد.
کدام پیامبر گفت «تحمل کن و سکوت کن»؟
کدام کتاب گفت «بیداد را به عادت بگیر»؟
هیچ‌کس. این جمله‌ها را حاکمانی ساخته‌اند که سقف قصرشان از جمجمه‌های صبور استوار شده است.
خاورمیانه سرزمین تناقض‌هاست، سرزمین تمدن‌هایی که جهان را ساختند؛ خط را، عدد را، قانون را، بهشت و جهنم را و سرزمین حکومت‌هایی که گاهی تلاش کردند انسان را کوچک‌تر از خودش کنند چنان که کفش‌دوزی بخواهد آسمان را در جعبه‌ی کفش جا دهد، اما انسان کوچک نمی‌شود، نه با دیوار، نه با زندان، نه با سکوت اجباری، نه با اینترنت بریده، چون هیچ نسلی برای همیشه به زنجیر خو نمی‌کند.
از کابل تا تهران، از زن افغان که پشت دیوارهای ممنوعیت نفس می‌کشد و اشک‌هایش روی آینه‌ی تاریخ خشک می‌شود تا جوان ایرانی که در خیابانِ گلوله‌باران حق انتخابش را نه با فریاد که با حضورِ محض فریاد می‌زند، یک حقیقت مشترک وجود دارد: هیچ قدرتی نمی‌تواند روح آدمی را برای همیشه در قفس نگه دارد، روح از قفس می‌پرد حتی اگر قفس از طلا ساخته شده باشد، حتی اگر قفس اسمش «امنیت» یا «ثبات» یا «منافع ملی» باشد.

خاورمیانه را همیشه با جنگ‌ها، کودتاها و نام حاکمانش تعریف کرده‌اند؛ با لارنس و چرچیل و کیسینجر و شاه و خمینی و بوش و قاسم‌سلیمانی و ترامپ و طالبان و ... اما شاید وقت آن رسیده باشد که این جغرافیا را با مقاومت مردمانش بشناسیم، با زنانی که هنوز آوازشان را در سینه نگه داشته‌اند؛ همان سینه‌هایی که اگر کالبدشکافی کنند پر از نت‌های ممنوعه است، با جوانانی که هنوز آینده را تصور می‌کنند گویی آینده بدهکار آنهاست، با مردمی که زیر بار قرن‌ها خنجر، زیر بار تیغه‌های مکررِ شرع و آزادیِ تحمیلی و ثباتِ منطقه، هنوز توانسته‌اند درد را به حافظه تبدیل کنند و حافظه را به امید.
و ما به بیداد خو نکرده‌ایم، اگر هنوز درد می‌کشیم، اگر هنوز خشمگینیم، اگر هنوز چیزی درونمان از دیدن این همه بی‌عدالتی می‌شکند، مثل شیشه‌ای که دیگر طاقت وزنِ آب را ندارد، یعنی هنوز زنده‌ایم، و زنده بودن در سرزمینی که مرگ را عادی می‌کند، که جنازه را خبر روزمره می‌کند، که سیاهپوش‌ها را به صف می‌کند تا ماتم همیشگی را به تماشا بنشینند، خودش یک شکل از مقاومت است، بلندترین شکل، بی‌صداترین شکل، ماندگارترین شکل.


صدای زنزن زندگی آزادیزن ایرانیخاورمیانه
۰
۰
Asma Oo
Asma Oo
و به کجاها بَرَد این امید ما را...
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید