این یک داستان است نه یک مجله سلامت روان.

قیافه اصلیاش عجیب بود؛ از تمامِ خاطرات من بود انگار. اون تمامِ گذشته من بود... تمامِ گذشته خودِ من. خیلی عجیب بود، حس عجیبی بود. انگار اون بود... میتونست منو کنترل کنه. انگار من بنده بودم و اون، شیطان!
اولین باری که سعی کردم جلوش رو بگیرم، اتفاقات بدی افتاد. مجبورم کرد زنده زنده ناپدریمو توی خونه دفن کنم. مادرم داد میزد، خواهرم جیغ میزد؛ ولی با اینکه من ۱۶ سال داشتم، ولی اون منو کنترل میکرد. توی صورتش مشت زدم، ولی خودم آسیب میدیدم، اون هیچیش نمیشد!
منو مجبور کرد خواهر و مادرمو زندانی کنم. برام قوانینی گذاشت؛ گفت: «اگه برم بیرون یا کمک بخوام، مجبورم میکنه مادرم رو بکشم و بعد خواهرمو از پشتبوم پرت کنم پایین.» گفت از این به بعد برای اونم... تمومِ وجودم.
اولین کاری که کرد، برای اینکه همیشه یادش باشم، مجبورم کرد نصف صورتمو بسوزونم. کمکم داشت دیوونم میکرد. سعی کردم خودمو خلاص کنم ولی خب... اون موقع بچه بودم، فکر میکردم راهی هست. حداقل راهی هست من فرمانده اون باشم، نه اون! ولی اون بدتر میکرد؛ از ترسِ من تغذیه میکرد.
دومین باری که اون قیافه نحسشو دیدم، خیلی فرق داشت. اصلاً شبیه اون آدم دربهداغونِ دیگه نبود... واقعاً انگار داشت از ترس من تغذیه میکرد.
مجبورم میکرد روی دستم با تیغ بنویسم: «آخرین صدا همیشه نجوای مرگه...»