این یک داستان دنباله دار است نه یک مجله سلامت روان

سلاح اون درباره من خاطرات بود، ولی نه هر خاطرهای؛ فقط خاطرات بد. و اون از اونها مثل یک نفرین استفاده میکرد تا من رو به کنترل خودش در بیاره. شاید سوال براتون پیش بیاد حالا اون خاطرهای که به من نشون داد تا من ناپدریم رو بکشم چی بوده؟
اون منو برد به ۷ سالگیم؛ جایی که بوی خونِ تازه خودم با خاک نمناکِ انباری، بوی مانندِ خاک بارانخورده میداد. جایی که ناپدریم دور از چشم مادرم میخواست منو بکشه. گاهی فکر میکنم نکنه اونم یه «مَنِ من» داشته؟ آخه همیشه باهام مهربون بود، اون همیشه از من محافظت میکرد؛ ولی این بار داشت منو زنده زنده دفن میکرد و «مَنِ من» هم اون رو همینجوری کشت، همینجوری.
موقعی که داشت روی من خاک میریخت، احساس میکردم توی گوشم این نفرین داد میزد: «تلافی میکنیم! تلافی میکنیم!» شانس آوردم که مادرم رسید، وگرنه معلوم نبود چی میشد. ولی گاهی فکر میکنم اگه اون روز میمردم بهتر بود؛ بهتر بود از اینکه یه روز بدترین خاطره من رو نشونم بده تا من مادرمو، یعنی وجود خودم رو بکشم.
خیلی عجیبه آدم وجود خودش رو بکشه، مگه چیزی ازش باقی میمونه؟ نه اون خاطره، نه... بعضی اوقات شبا اون خاطره رو میبینم، خیلی واقعی به نظر میرسه. هر بار توی گوشم فریاد میزد: «دیدی داریم تلافی میکنیم؟ دیدی؟ همیشه آخرین صدا نجوای مرگه...»