این یک داستان دنباله دار است نه یک مجله سلام روان

دیگه از خودمم بدم میاد. بعد از ۲۴ سال و ۱۱ ماه و ۱۳ روز تنها بودن توی خونه... آه، آه که امروز ۱۳-ِ؛ من از ۱۳ به عنوان ۱۲ بهعلاوهی ۱ یاد میکنم. از اینها بگذریم؛ من میخوام در تاریخ ۳۱ دسامبر ۲۰۱۴ خودم رو بکشم و این وصیتنامهی منه. من ۲۵ سال دارم و الان ۲۴ سال، ۱۱ ماه و ۱۳ روزه از خونه بیرون نرفتم؛ و سواد ندارم، برای همین دارم صدام رو ضبط میکنم. اینجا خیلی تاریکه و صورتِ من، اون رو تاریکتر میکنه. امیدوارم بتونم دوباره به دنیا بیام تا نامردیها رو تلافی کنم؛ نامردیهای اونهایی که به خودشون هم نامردی شده بود. مثل یه چرخ میمونه: چرخِ ناامیدی، نامردی و مرگ. الان ساعت ۲۱:۳۴:۱۲ ثانیه هست و... الان یه ثانیه گذشت. همینقدر ساده من پیر شدم؛ با اینکه ۲۵ سال دارم، ولی خیلی پیر شدم.
بهتره از ویژگیهای ظاهریم بگم، چون وقتی جنازه رو پیدا کنید (که فکر نکنم بتونید، چون سوختم)، پس من... خیلی رنگِ پوستم سیاهه. مادرم میگفت بدون عینک خیلی زیباترم. همیشه با کلاهی که جلوی دهنم رو میگیره هستم. اگه اومدین توی خونه، لطفاً به جنازهی مادرم و خواهرم و پدرم کاری نداشته باشید. من اونها رو نکشتم... یعنی «من» نکشتم، ولی «مَنِ من» اونها رو کشته و من امروز میخوام «اون» رو بکشم. همش داره ازم خواهش میکنه؛ نه، میگه: «میتونیم با هم دنیا رو از نامردیها تلافی کنیم»، ولی خودِ اون یه نامردیه. پس الان به آرزوم میرسم: صدایی که دوست دارم رو بشنوم... یعنی آخرین صدا، نجوای مرگه...
ولی باید قبلش اون عوضی رو معرفی کنم؛ همون نامردی رو... همونی که کلِ خانوادم، تمومِ وجودم رو کشت. همونایی که بهخاطرِ خودِ من، اینجا حبسم کردن و بهم غذا نمیدادن... بهم... ولی مهم نیست، چون اونها خانوادمن، وجودمن؛ یعنی در واقع بودن. اولین باری که این نامردی خودش رو نشون داد، ۱۲ جولای، توی ۱۱ سالگی و ۱۸ روزگی خودش رو نشون داد؛ وقتی که اون خواهرم رو زد، خیلی بد زد. و وقتی حالِ خواهرم خیلی بد بود، من شروع کردم به زدنِ اون نامردی؛ انقدر زدم تا از حال رفت و منم از حال رفتم.
مادرم میدونست؛ برای همین ۱۱ سال و ۱۸ روز قبل، یعنی همون روزِ تولدم، من رو حبس کرد. چون پدرم هم یه «مَنِ من» داشت و همون باعثِ مرگش شد؛ البته «اون» کشتش، همه میگفتن خودکشی کرده. به همین دلیل مادرم دوباره ازدواج کرد. اون مثلِ پدرم بود، واقعاً مثلِ پدرم بود و همهجوره پام بود؛ به همین دلیل، اون اولین قربانی بود که آخرای وصیت بهش میرسم. دومی باری که خودش رو نشون داد، من قیافهشو دیدم. خیلی تاریک بود، مثلِ من عینکی بود؛ یعنی خودِ من بود، هیچ فرقی نداشت. حتی داشت باورم میشد شاید اصلاً «مَنِ منی» وجود نداره، تا موقعی که قیافهی اصلی خودش رو نشون داد... با اون تیکهکلامِ همیشگیش و خوبش (یعنی تنها چیزِ خوبش همین بود): «آخرین صدا همیشه نجوای مرگه...»