
حالا که استرس و اظطراب نداری چی؟ الان روتین روزانه ات چطوره؟ الان کارهایی که میگفتی میخوای انجام بدی رو انجام میدی؟ الان که صبح ها با آرامش و بدون استرس و وحشت و تپش قلب از خواب بیدار میشی چیکار میکنی؟ الان که استرس و اظطراب نداری بازدهیت چطوره؟
الان که استرس ندارم یا خیلی کمتر نسبت به قبل شده و دیگه اون پنیک و حملات افکاری که نمیتونستم کنترلشون کنم رو ندارم و خوبم. اما این خوبی آیا به دردم خورده؟ این خوب بودن باعث شده یکم شل بگیرم. میدونی چی میگم؟انگار که الان کمی از زیر فشار اومدم بیرون ذهنم و بدنم داره به خودش این اجازه رو میده که شل کن. الان چهار روزه که بعد ساعت ۸ بیدار میشم. در حالی که ۷ یا قبلش بیدار میشدم. درآمدم نسبت به روزهایی که استرس داشتم کمتر شده. انگار به اون هدف کوچیکه رسیدم و دیگه اون هدف بزرگه برام زیادی بزرگه که بخوام با این کارای کوچیک انجامش بدم. ولی خوب هیچکدوم از این فکرها و استدلال های جدیدی که دارم واسه خودم میارم تو برنامه نبود. ما گفته بودیم ۶ ماه کار مداوم. نه یک هفته کار مداوم و حالا ببینیم بعدش چی میشه. قبلا هم اینجوری شدم. تا به یک نقطه امن خیلی کوچیک رسیدم شل کردم. اما آیا این همه ماجراست؟ فکر نکنم. چرا؟ چون الان که بهش فکر میکنم میبینم فقط من تو این قضیه نیستم. قرص هامم هستن. من قرص هایی که دکتر برای استرس و اینا برام داده بود رو ۲۰ روزی میشه که دوباره شروع کرده بودم. و مرتب میخوردم چون میخواستم آروم شم و بتونم کارام و بهتر انجام بدم. اونهایی که استرس شدید دارند میدونن که چقدر انرژی بر هست با استرس کار کردن و برنامه ریختن. قرص ها چون دوره ای بودن طول میکشه اثراتشون خودش رو نشون بده. ۲۰ روز الی یک ماه. آرامش الانم رو تا حد زیادی مدیون قرص ها هستم. وگرنه شرایط که توی ۲۰ روز تغییر آنچنانی نداشته. البته من توی برنامه و کارهام برخلاف خیلی وقت های پیش استمرار داشتم و خوب پیش اومدم.
شنیدین میگن استرس تا یه حدیش خوبه؟ میخوام این و بگم. استرس تا یه حدیش فکر کنم برای من هم لازمه. استرس بد تو رو از پا درمیاره. میری میخوابی با خودت میگی نخواستم. استرس خوب ولی تو رو به حرکت درمیاره. کاری که قرص ها با من کردن اینه که تمام استرس, با بد و خوبش کاری ندار, همه رو فید میکن. همه رو ساکت میکن. صبح ها که چشام باز میشه احساس میکنم اونقدری زندگیم آروم هست که بخوام آلارم و قطع کنم و بازم بخوابم. درحالی که قبلا قبل از آلارم بیدار میشدم و دیگه هم خوابم نمیبرد حتی اگر زور میزدم.
احساس میکنم حتس احساساتم رو هم تحت تاثیر قرار میده. یه جورایی شعله تو رو کم میکن. حتی توی این نوشته هم احساس میکنم بیشتر از اینکه شبیه نوشته های خودم باشه (چون همیشه یک لایه از استرس و داشتم) بیشتر شبیه نوشته هایی هست توی تلوزیون و خیلی وانیلی نوشته میشه.
الان میگین یعنی شرایط برای خودم بدتر کنم؟ قطعا. حتما. چرا که نه؟ چه حال خوب چه حال بد باید به برنامه ای که داری پایبند بمونی. این وسط اونقدر چیزها عوض میشه که اصلا از الان فکر کردن بهشون حماقت محضه. چرا؟ چون اصلا معلوم نیست چه اتفاق هایی میتون بیافته. اصلا معلوم نیست تو آخر این مسیر قراره تبدیل به کی و چی بشی. توی ۲۰ روز اینقدر تفاوت ایجاد شد. بعد سه ماه تو اصلا خودت و نخواهی شناخت. افکاری که الان داری بعد از ۳ ماه برات مثل یه خواب میمونن که مدام از خودت میپرسی "من اون موقع چرا اونجوری فکر میکردم؟ " باورت نمیشه که یه زمانی صاحب همچون مغزی بودی که چنان افکاری تولید میکرد. عوض میشی. خودتم دیگه خودت و نخواهی شناخت. خودت, خودت را شگفت زده خواهی کرد.
حالا اصلا اینارو ول کن. الان چیکار کنیم؟
شرایط و سخت کن. اسم دیگه این کار ریسک کردنه. پیشنهاد دادن. به اشتراک گذاشتن. درخواست دادن. حرف زدنه. اسم اصلی این کار زندگی کردن.
از برنامه خارج نشو. برنامه ما ۱ دی شروع شده و تا پایان خرداد هم ادامه داره. این برنامه دوتا فاز داره. زمستان و بهار. زمستان مخصوص کلف کردن پوست و انجام دادن کارهایی که دوست نداریم. و بهار هم مخصوص ساختن و انجام کارهایی که همیشه دوست داشتیم انجام بدیم ولی انجام ندادیم هست.
ادامه بده دوست من.