ویرگول
ورودثبت نام
خیال نویس
خیال نویسخیال نویس... اینجا تراوش های ذهنم شکل واژه می گیرند.
خیال نویس
خیال نویس
خواندن ۱ دقیقه·۲۳ روز پیش

جمعه هایی که دیگر بر نمی گردند

از خواب بیدار می شوم، در خانه مادربزرگ هستم. به دستانم نگاه می کنم، کوچک شده اند. در آیینه به خود نگاه می کنم، دوباره هشت ساله شده ام.

هوا شبیه ظهر جمعه است. یکم دیر بیدار شده ام ولی انگار تلافی هفت صبح بیدار شدن های در طول هفته را درآوردم.

بوی قرمه سبزی از آشپزخانه باعث می شود احساس گشنگی به سراغم آید. مادربزرگ همیشه بهم قول می داد جمعه ها قرمه سبزی درست کند.

با عجله به سمت آشپزخانه می روم. مادربزرگ تا چشمش بهم میفته با لبخندی می گوید: دختر جون! اول دست و صورتت را بشوی، رخت خوابت را جمع کن و بعد بپر تو آشپزخانه.

بدون مقدمه رخت خوابم را جمع می کنم و دست و صورتم را آب می زنم.

سفره را پهن می کنیم، جلوی تلویزیون می نشینیم و تا پدربزرگ تلویزیون را روشن می کند برنامه آشنایی پخش می شود؛ برنامه ای که هر جمعه ظهر منتظرش بودم. برنامه عمو فیتیله ها...

به پدربزرگ نگاهی می کنم و بعد با خنده کوتاهی می گوید: ای بچه از دست تو. و بدون عوض کردن شبکه، کنترل را روی زمین می گذارد.

من، خوشحال تر از همیشه شروع به غذا خوردن می کنم. قرمه سبزی خوشمزه داریم، عمو فیتیله ها دارد پخش می شود، جمعه است و مدرسه ندارم، تکالیفم را دیروز نوشته ام و از همه مهم تر، خانه مادربزرگ هستم.

بدون اینکه فکر کنم دیروز بیست سال داشتم و در سا ل 1405، وسط درد های بی شماری زندگی می کردم.

کاش دوباره هشت ساله می شدم...

زندگیگذشتهقدیمنویسندگی
۱۱
۰
خیال نویس
خیال نویس
خیال نویس... اینجا تراوش های ذهنم شکل واژه می گیرند.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید