
بوی قهوه سوخته، بوی سیگار نیمه خاموش، بوی درد، بوی اشک... همه مرا یاد تو می اندازند.
وقتی دستت را روی سرم می کشیدی، ردی از ترکیب بوی سیگار و قهوه روی موهایم به جا می گذاشتی. وقتی انگشتانت را روی پوست گردنم می کشیدی، ردی سوزناک را تا نهایت استخوان هایم احساس می کردم. وقتی چشمانم را می بوسیدی، اشکانم بی اختیار من شدت می گرفتند.
روزی را به یاد داری که قرار بود مرهم من باشی؟ روزی را که ترمیم قلب های یکدیگر را به عهده گرفتیم؟ یا روزی را که با قول انگشتی به من اطمینان دادی باعث شکسته شدنم نمی شوی چطور؟
این روزها زودتر از آنچه که تصورش را می کردم به پایان رسیدند.
قول هایت تهی بودند، قرار هایت پوچ بودند، اما... اما چشمانت چطور؟ آنها چه بودند؟ نقش بودند؟ بازی بیش نبودند؟
من در چشمان تو عمیق می شدم و خیال می کردم تمام دنیا از آن من است اما تو همیشه درست می گفتی که بازیگر خوبی هستی و من این را به حساب شوخ طبعی هایت می گذاشتم بی آنکه بدانم حقیقت را با خنده ای بر صورت من می کوبی.
تو تمام حقیقت را از همان ابتدا برای من بازگو کرده بودی اما من... من به سبب این قلب خسته و دردمندم، آنها را نادیده گرفتم.
در نهایت تمام اینها از من عبور کرد و اکنون من ماندم و درد تو.