
گویی همه چیز تمام شده است همه چیز ....
نمیدانی در چه وضعیتی هستی گویی در فضا گم شده ای و صدایت به جایی نمیرسد و همه چیز تو را در سکوت رها کرده اند به دنبال راهی میگردی ولی راهی برای جستجو وجود ندارد . در تمام سیارات خودت را جستجو میکنی اما فردی نمیابی ، انگار همه چیز رفته است ، انگار دنیایی که در کودکی چشم در آن گشودیم به یکباره فرو ریخته است و ما را تنها گذاشته است . آری در اینجا گم شده ام و عاجزانه دنبال خود میگردم ، فردی که بودم ....
بیفایده است گویی دنبال خود میگردم اما چیزی جز در بسته نمیابم دنبال خود میگردم ولی موفق نمیشم ، نمیدانم این چه حسی است که تورا در خلا ای رها میکند، در سرت جز پوچ چیزی نمیبینی و بر چشمانت جز سیاهی .
خستگی حق است ، و من خسته ام . از همه چیز خسته ام ، زیرا تمام دنیا پشتم را خالی کرده اند و کسی جز خدا را حس نمیکنم . جالب است ته این قلبم خوش خیال ، امیدی وجود دارد که همه چیز خوب میشود...
امید کلمه ای که در اینجا انتظار نامیده شده ، انتظاری که هیچوقت تمامی نداشته است .
امید مانند آب است که گویی در سراب آن را میبینی، سراب زندگی من است و من همچو فردی تشنه به دنبال آب هستم .
قدم میگذارم و جلو میروم با اینکه میدانم روبه رویم چیزی پیدا نخواهم کرد اما باز ادامه میدهم این امید زیباست و نامش امید از دست رفته است .
دنبالش میگردی ولی او نیست آن هم مانند تمام آسمان ها و زمین تو را تنها گذاشته است و تو پر تلاش در حال برگرداندن آن هستی نمیدانم شاید آن سرابی که در این بیابان خشک و درمانده میبینم واقعیت باشد .