
گاهی وقتا دلم برای خودم میسوزه و از خودم میپرسم چگونه ادامه میدهی ؟
به امیدچه ؟
به چه دلیل؟
نمیدانم ، نیمدانم چرا وقتی از درون تکه تکه میشوم ، قلبم در دست دگران مچاله میشود ، مغزم از توهین ها میسوزد ولی باز این جسم لعنتی ادامه میدهد .
کجا میروی ؟
میدانی مقصدت کجاست ؟
جواب نمیدهد ، تنها سکوت میکند و راه میرود ، باز سکوت میکند ،شیشه ها تکه تکه میشوند ، سکوت میشکند ، درخت برگ میدهد ، گل پژمرده میشود ، آسمان به رنگ دربا و دریا به رنگ آسمان در می آید ، هوا سرد میشود ، هوا گرم میشود ، روز شب میشود و شب روز میشود باز او میرود .
گویی دنبال اوست یا شایدم دنبال هیچ کس نیست .
انسان بودن سخت است ، میخندی و در لحظه تو را غم تسخیر میکند ، میبری ولی گویی باخته ای ، شادی ولی غمگینی...
گویی روح حالش بد است چیزی که هیچکس نمیفهمدش ، اتش میگیرد و میسوزد ، هیچکس برای نجاتش نمیاید تنها خود است و خود ، در خفقان سکوت میسوزد ، شعله هایش مانند پیراهنی از غم او را در آغوش میگیرند ، زیباست این پیراهن زیرا ساخته غمی ست که اکنون چیره بر شادیست ، پارچه اش از جنس اشک و مروارید هایش همچو زخم و خیاطی چو غم .
اکنون پیراهنیست که سالها بر تن ماست نه میتوانیم از خود جدایش کنیم نه میتوانیم درکش کنیم .
گاهی هیچ از دستت برنمیاید ، گاهی دلت پایان تلخی را میخواهد که دیگر شاد نشوی ، این پایان را تلخ بنویس ای خدا من عاشق پاینش میشوم حتی اگر در اخرش من را بکشی.