
نمیدانم .....
در دلت نفرتی را حس کردم که دیگر دیر شده بود ، دیر نقاب چهره ات شکست و به هزاران تیکه تقسیم شد ، کنون در نظرم یک کینه هستی ، کینه ای که از رفتارت با خودم دارم ، تا به حال کینه ای نداشته ام از هیچکس ولی اکنون دیگر در کنارم نمان من آلوده به کینه ای هستم که تو را در اقیانوسی خفه خواهد کرد و خواهد کشت ، دلش زجر تمام اعضای بدنت را میخواهد کینه ام از تو وصف نشدنی است همانطور که کار هایت قابل توضیح نبود ، من در تاریکی فرو رفته ام و اگر کبریتی باشی، تو را آتش خواهم زد تا اطرافمرا ببینم . میسوزانمت همانگونه که تک تک واژگان حرف هایت مرا به درد آورد.
تورا در خفقانی ترسناک رها میکنم تا زجرت را ببینم تمام تورا به فراموشی میسپارم، پشت سرت حرف نخواهم زد ، حقیقت را خواهم گفت به افرادی مانند من تا در دام افرادی پست مانند تو گرفتار نشوند ، دامی برایت پهن میکنم که حیله گرانی مانند تو درونش گیر بیافتند ، درد را بر استخوان هایت حک میکنم و مغزت را پر از حرف هایی میکنم که میانمان در هوا معلق ماند ، کنون در سرت دیگر آن فرد مهربان نیستم ، لبخند ها تا مدتی میتوانند درد را بپوشانند، تو مرا به درد محکوم کردی که اکنون از آن گذشته ام و حالا این است میدان نبرد من، تو را به دستان دردی از نفرت میفرستم که تا همیشه با تو خواهد بود ، در هر تنفسی که میکنی که مانند خنجری بر درون شش هایت فرو میرود و هر قدمی که بر زمینی که جز هلاکت را برای تو نمیخواهد بر می داری او در کنار توست تو را در سکوت میکشد و من مانند خفاشی زخم خورده دردت را تماشا میکنم ، زجر بکش و التماسم کن من تو را نخواهم بخشید ، در چشمانت زل خواهم زد و تیری از خشم را بر مغزت شلیک خواهم کرد ، در جهنم من بسوز ، آن را برای تو ساخته ام .
تو را دفن خواهم کرد بر اعماق زمین ، حتی کینه من روحت را هم در دنیای دیگر ول نمیکند، این زجریست که با دستان خودت ساخته ای لذتش را ببرد ، تو زجر خواهی کشید در تله من .